2789
عنوان

عشق نافرجام

10431 بازدید | 137 پست

 یه دختره ۱۶ ساله بودم ،مغرور و نجیب، از یه خانواده ی پر جمعیت با چندتا خواهر و برادر،با وضعیت مالی خیلی خوب. پدرم مردی نامدار است در میان اطرافیانش. من در عین شاد بودن و به روز بودن، دختری مقید بودم به رفتار های درست و شایسته. خانواده ای سخت گیر،مقید،غیرتی و کمی مذهبی. داستان عشق من از مراسم ازدواج یکی از برادرانم شروع شد. بعد از مراسم عقد کنونش چندتا خاستگار برایم آمد،که وقتی بحثشان در خانواده مطرح شد. جواب من این بود؛ من اصلا به ازدواج فکر نمیکنم و برایم مهم نیست،خاستگارها چه کسانی هستند. چند ماه بعد در مراسم عروسی همان برادرم. نگاه های یک پسر جوان معذبم کرده بود. بعد از عروسی برای برادرم تعریف کردم و او هم پیگیر شده بود. بعدا برایم گفت؛ پسر که یکی از آشنایان و اقوام همسرش است،یکی از همان خاستگارهایی است که بعد از مراسم عقد کنون برایم آمده بود. و در جواب برادرم که قصد داشته حالش را بگیرد تا یادش بماندبعد از این وقتی به مجلسی دعوت میشود ،چشم چرانی نکند،گفته بود ؛ اصلا قصد چشم چرانی و مزاحمت نداشته ام، ببخشید دست خودم نبوده و متاسفم اگر باعث ناراحتی شده ام. تا چند وقت بعد از آن با دیدن فیلم عروسیشان و يادآوري آن شب ، رگباری فحشش میدادم که باعث شد،شبی که میتوانستم کلی شاد باشم ،معذب شوم. چندی گذشت و چندین بار دیگر هم آن پسر را دیدم. هر چه بیشتر میگذشت و بیشتر میدیدمش، کمتر یاد عصبانیتم می افتادم. نمیدانم چه در من تغییر کرده بود، حالا که او اگر ،مرا جایی میدید، جرات نمیکرد سرش را بلند کند و مرا نگاه کند . ولی هر بار دیدنش یه حس خوب کوچک راهی قلبم میکرد. یک بار در مراسمی که اصلا فکرش راهم نمیکردم او هم باشد، در میان شلوغی و ازدحام جمعیت ، یکباره قلبم تپش گرفت، دستانم خیس عرق شد، یک احساس درونی از نزدیکی کسی به من هشدار میداد که گویی برای قلبم خیلی با ارزش است. منکه با چشمانم همچین کسی را نمیدیدم، ولی قلبم عجیب به تکاپو افتاده بود که به من بفهماند کسی در این نزدیکیست که برایم مهم است.

به خدا الان داشتم بهت فکر میکردم🥲🥲🥲دلم برا خودت و داستانات تنگ شده بووود

حال من حال طبیب ایست که بیمار شود . حال یک نان آور خانه که بیکار شود . حال یک ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز دو قدم مانده به کوه یخ بیدار شود . حال من حال  پدری ایست که بدهکار است به نزول که دخترش را بدهد باز بدهکار شود🖤

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

به خدا الان داشتم بهت فکر میکردم🥲🥲🥲دلم برا خودت و داستانات تنگ شده بووود

سلام گلی ..فدات آبجی گلم دل به دل راه دارهخوب یکی ازداستانم ذخیره کن تابتونی پیدام کنی


سلام گلی ..فدات آبجی گلم دل به دل راه دارهخوب یکی ازداستانم ذخیره کن تابتونی پیدام کنی


💗قلبییی

حال من حال طبیب ایست که بیمار شود . حال یک نان آور خانه که بیکار شود . حال یک ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز دو قدم مانده به کوه یخ بیدار شود . حال من حال  پدری ایست که بدهکار است به نزول که دخترش را بدهد باز بدهکار شود🖤
عزیزی


 فدات

حال من حال طبیب ایست که بیمار شود . حال یک نان آور خانه که بیکار شود . حال یک ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز دو قدم مانده به کوه یخ بیدار شود . حال من حال  پدری ایست که بدهکار است به نزول که دخترش را بدهد باز بدهکار شود🖤



با روی برگرداندنم،دیدمش همان پسر را. چندباری با دیدنش حس کرده بودم که یک احساس خوشحالی کوچک در قلبم به صدا در می آید. اما باور نداشتم که قلبم خیلی وقت است ، اورا حتی بدون اینکه خودم بفهمم و با چشمانم ببینم رصد میکند. همانجا که این احساس را برای اولین بار تجربه کردم، پذیرفتم که من عاشق شده ام. حال عجیبی بود، دوست داشتنی و پر از اضطراب. تمام وجودم به من حکم میکرد که بفهمم او هم مرا دوست دارد یا نه، کسی در زندگی اش هست یا نه. زحمت چندانی نداشت پیدا کردن شماره اش، یادم است،اولین باری که شماره اش را گرفتم. چون تا به حال هیچ وقت تجربه ی همچین کاری را نداشتم، صدایم به طرز باور نکردنی ای میلرزید. بعد از سلام و اینکه میخاستم یه سوال بپرسم ازتون، دیگر نتوانستم ادامه دهم. و سوالم را در پیامی برایش نوشتم. _میخواستم بدونم کسی هست تو زندگیتون که دوسش داشته باشید؟ جواب گرفتم؛ _همون کسی که آرزوم بود شنیدن صداش و امروز با زنگ زدنت آرزوم بر آورده شد. او مرا شناخته بود. ابراز خوشحالی میکرد از اینکه فهمیده من هم دوستش دارم. پسری که من دوستش داشتم و او میگفت؛ منتظر یک اشاره از سمت من بوده که بداند دوستش دارم . از آشنایان همسر برادرم بود. از خانواده ای کمی ضعیف تر نسبت به ما و سه سال اختلاف سنی داشتیم. من قصدش را نداشتم که با او ارتباط تلفنی داشته باشم. اوهم بعد از اینکه فهمید من هم حسی به او دارم،دوباره خانواده اش را برای خاستگاری فرستاد. من اینبار در خانواده طوری رفتار کردم که بدم نمی آید به خاستگاری بیایند

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792