2777
2789
عنوان

عشق نافرجام

| مشاهده متن کامل بحث + 10638 بازدید | 137 پست


اما اینبار متفاوت بود،تمام کسانی که سری قبل که او به خاستگاری آمده بود، خودم چندین بار شنیده بودم که به پدرم از خانواده ی خوب و موقعیت خوبش میگفتند. اینبار میگفتند ؛ جدا از اینکه خانواده ی ضعیفی هستند و از پس توقعات دختر شما که در ناز و نعمت بزرگ شده بر نمی آیند. پسر خودش هم جوان اهل و صالحی نیست. خودش را از رفیق بازی و مشروب خوری ،قلیون کشی و سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که در محافل دوستانشان باشد دریغ نمیکند. آنقدر گفتند و گفتندکه پدرم با قاطعیت،خاستگاریشان را رد کرد. در این میان ،ما هر از گاهی به هم پیام میدادیم. و کم کم پیش می آمد که هنگام مدرسه رفتن و برگشتن در مسیر همدیگر را ببینیم. او دست بردار نبود و برای راضی کردن پدرم ، به هر دوست و آشنایی رو می انداخت. خانوادگی برای راضی کردن پدرم تلاش میکردن. هر چقدر آنها تلاش میکردند. یک عده هم دم گوش پدر و برادرم از آنها بد میگفتند. تا اینکه به گوش برادرم رسانده بودند؛ او قبلا خاستگار همسر تو بوده و حالا دلیل اینکه میخواهد با خواهرت ازدواج کند نزدیکی اش به همسر توست. با اینکه او خود برایم گفته بود که چون آشنا و اقوام بودن ،جریان خاستگاری یک پیشنهاد از طرف خانواده اش بوده و هیچ دوست داشتن و خواستنی در پسش نبوده و در حد پیشنهاد باقی مانده. زمان میگذشت و خانواده ام در برابر درخواست های پی در پی او وخانواده اش برای آمدن به خاستگاری،شدیدا مخالفت میکردن. برادرم بعد از شنیدن آن موضوع یک مخالف قاطع بود. اما ما در این میان با ارتباط تلفنی بیشتر از پیش بهم علاقه مند و وابسطه شده بودیم. انچه بین ما بود ،عشق و احساسی پاک و واقعی بود. ما هردو میدانستیم به قدری یکدیگر را دوست داریم که حاضریم برای هم جان بدهیم. برای هم ارزش قائل بودیم و به هم احترام می گذاشتیم. حرف هایمان از سر احساس پاک قلبی و عشقمان بود. عشقی پاک که هرگز به هوس و حرف و رفتارهای ناشایست کشیده نمیشد. ما عمیقا یکدیگر را دوست داشتیم و تنها هدفمان وصال بود . وصال عشق پاکمان.

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

سلام زینب جون خسته نباشی گلم من راستش همه ی داستان هارو خوندم ولی امضاتو ندیدم که لایک کنم😅😅😅 ولی برات تسبیح حضرت فاطمه الزهرا برداشتم ایشالله مشکلاتت حل بشه 


می‌دونی من خوبم ....... ولی فقط زانوهایم زخمیه...دستام درد می‌کنه...پاهام دیگه توان نداره... چشمام میسوزه....قلبم شکسته .... اما مهم نیست...واقعامهم نیست🫀

خسته نباشی دلاور❤

امیدوارم مادرشوهر و خواهرشوهرای گلم‌«البته گل های قالی»هر وقت برن بدی منو به شوهرم بگن تبدیل به سنگ بشن...😐..............دوستان ،برای صاحب خونه شدنم لطفا نفری ی صلوات بفرستید.

طفلی حتما دستش بنده شایدم خوابش برده 

می‌دونی من خوبم ....... ولی فقط زانوهایم زخمیه...دستام درد می‌کنه...پاهام دیگه توان نداره... چشمام میسوزه....قلبم شکسته .... اما مهم نیست...واقعامهم نیست🫀

یه لیست بلند بالای فوش نوشتم نثار آدم بده امشب کنم😈😈

می‌دونی من خوبم ....... ولی فقط زانوهایم زخمیه...دستام درد می‌کنه...پاهام دیگه توان نداره... چشمام میسوزه....قلبم شکسته .... اما مهم نیست...واقعامهم نیست🫀
دیشب وسط تاپیک هی خابم میرف باز پا میشدم می‌خوندم  ولی آخر خابم رفت،مت روشن مونده بود  ص ...

من تازه دیشب زینب جون پیدا کردم تو نی نی سایت و اینقدر از داستان هاش خوشم اومد که تمامشو تا الان خوندم الآنم اومدم که داستان جدید بخونم😅😅

می‌دونی من خوبم ....... ولی فقط زانوهایم زخمیه...دستام درد می‌کنه...پاهام دیگه توان نداره... چشمام میسوزه....قلبم شکسته .... اما مهم نیست...واقعامهم نیست🫀
دیشب وسط تاپیک هی خابم میرف باز پا میشدم می‌خوندم  ولی آخر خابم رفت،نت روشن مونده بود  ص ...

واقعا لر هستی ؟؟؟

می‌دونی من خوبم ....... ولی فقط زانوهایم زخمیه...دستام درد می‌کنه...پاهام دیگه توان نداره... چشمام میسوزه....قلبم شکسته .... اما مهم نیست...واقعامهم نیست🫀
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز