2777

😔 #

برای هشتگ "😔" 274 مورد یافت شد.

🤍☘️



من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی🙂

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی❤️


این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی


از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی


یک بار شده بر جگرم زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟


هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی


🦋🍃#  

ســخــݩــےازڋیــآږڋݪــ#  

حیران‌خاتون#  

🙂🤍




در چرخش تاریخ

چه سر خورده چه سر خوش

دنیا نه به جمشید وفا کرد

 نه کوروش

آسوده ام از آتش نیرنگ حسودان

از تهمت سودابه بری باد سیاوش

ما اهلی عشقیم

چه بهتر که بمیریم

جایی که در آن شرط حیات است

توَحُش

ای دل من اگر راز نگه دار تو بودم

این چشمه خشکیده نمی‌کرد

تراوش



🤫🤫خلاصه که این دنیا ارزشش رو نداره.... همو اذیت نکنیم 🤍🫰🏻



🦋🍃#  

ســخــݩــےازڋیــآږڋݪــ#  

حیران‌خاتون#  

🤍🫰🏻




قاضی شهر شدی🙂
حُکمت ولی گویای عدالت نبود
تو مرا متهم عشق فرا خواندی ولی
چشم هایت عشق را بیداد می‌کرد
حال متهم منم یا تو
مجرم اصلی کیست؟
تویی که با نگاهت جانم را بردی
یا منی که قلبم را در پی تو باختم🥺
نمی‌دانم
روزگار؟ چرخ و فلک؟ هر چه که بود
بی رحمانه من را به صحن محکمه تو آورد🙂



🦋🍃#  

ســخــݩــےازڋیــآږڋݪــ#  

حیران‌خاتون#  

🤍🫰🏻



امشب از غصه پرم، حوصله داری یا نه؟ 

می‌توانی به دلم دل بسپاری، یا نه؟ 

 اگر از غصه بگویم، گله را می‌فهمی؟ 

می‌توانی به لبم خنده بیاری یا نه؟ 

 روز و شب پشت همین پنجره‌ها خوابم برد

 آمدی؟ کردی از این کوچه گذراری یا نه؟ 

هر شب از درد غمت بد به  خودم می‌پیچم

در خیالات منی، گه گداری، یا نه؟ 

بین پاییز و زمستان دل من یخ بسته

 گو در اندیشه آغاز بهاری یا نه؟ 

خسته از زندگیم، میل قیامت دارم

 عاقبت مال منی؟ با توام! آری یا نه؟ 


🦋🍃#  

ســخــݩــےازڋیــآږڋݪــ#  

حیران‌خاتون#  

🫰🏻🤍




کاش میشد سرنوشت 

خویش را از سر نوشت 

کاش میشد اندکی تاریخ را 

بهتر نوشت 

کاش میشد پشت پا زد

 بر تمام زندگی... 

داستان عمر خود را 

گونه ای دیگر نوشت.... 

کاش می‌شد... 

کاش می‌شد... 

کاش می‌شد... 



🦋🍃#  

ســخــݩــےازڋیــآږڋݪــ#  

حیران‌خاتون#  

دفتری قطور دارم

پر ز واژه های ناب

ناب چون دُر و گوهر

از دلی پر مدعا

پیر اما زنده جان

با ورق های سفید

گاه مشکی با خطوطی

کج و گاهی تیر و تار

گاه گاهی می‌چکید

از بهار چشم ها

اشک هایی شور و گرم

از طنین مرز ها

چون روایت های سرد

با کمی آتش ز جان

می‌چکد باران سرد

بر دلم، آوازه خوان

گفت شُستم برده ام

این غم و اندوه را

گفتمش نامهربان

این که شستی از دلم

خاطرات عشق نیست

این فقد گردی ز

دلتنگیِ محزونیست پیر

یاد او بر دل نریخت

یاد او در استخوان

ذره ذره بند بند

قطره قطره همچو شمع

آب شد در جان من

روح من معنای من





دلنویس#  


🦋# 🍃

ســخــݩــےازڋیــآږڋݪــ#  

حیران‌خاتون#  

پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز