میخوام یه داستان کاملا واقعی براتون بگم
یه دختری بود با یه پسر شیش سال رابطه داشتن و تو این شیش سال
دختر به اصرار و قولای ازدواج پسر باهم رابطه جنسی برقرار میکنن
بعد شیش سال دختر به پسر میگه دیگ وقتشه بیای خاستگاری اون فقط میخنده میگه نمیام دختره بیچاره هم میگه برای چی نمیای من از خودم برات گذاشتم اون همه قولا حرفا چی بود پس
پسره هم میگه تو اگه دختر خوبی بودی با من خیلی کارارو نمیکردی و خیلی راهارو نمیرفتی من یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میخوام تویی که به راحتی اومدی زیرمو نمیخوام
دختره از زندگی ناامید میشه و دلش هزار تیکه میشه خلاصه میگذره و پسره با یه دختر آفتاب مهتاب ندیده که خیلییی به قول خودشون حجب و حیا داشته و یه تار موش دیده نمیشد ازدواج میکنه
بچه دار میشن و متاسفانه بچشون سقط میشه میرن پیش دکتر زنان زایمان معاینه میشه و اینا بعد آزمایش ها دکتر به پسره میگه تو باید خیلیی مواظب خانمت باشی و امکان بارداری دوباره خیلی کمه پسره میگه چرا دکترم میگه چون خانومتون بار سومه که بچش سقط میشه😊
اون دختره هم یه دکتر میاد خاستگاریش و باهم میرن خارج
خلاصه بگم بچه ها دنیا همینه از هر دستی بدی از همون دست پس میگیری
کارما#