غزلبانو38 تو میخوانی، تو میرقصی، تو از ماندن نمیترسیبیا با من بمان، در آستینها مار میبینمغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 هی تهی میشوم ز دلگرمیدر عوض دل ز ترس آکنده استمن گریزانم از گذشته ولیترسم از ناگزیر آینده استغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 میکشم کنج قفس در یک اتاقی سوت و کوریک قناری نیمه جان، وقتی که دلتنگت شومغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 مخواه از من بگویم واژهها در واژه دردم را که هر اندازه دردم پیش چشمان تو ناچیز استغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 هنوز این خانه غمگین و هنوز انگار پاییز استهنوز این کوچه از یاد غم دیروز لبریز است نه یک لبخند نه باران، نه حتی اشک میخواهمکه در چشمان من هر چیز این دنیا غمانگیز استغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 وقت است که بنشینم و از غم بنویسماز عشق، از این وسعت مبهم بنویسم وقت است که آغاز کنم مرثیهای راتا آنچه که بگذشت به قلبم بنویسمغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 هوایت کردهام، دلواپسم کی میرسی آخرچه شوری بر دلم افتاده این افکار سنگین استغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 هزاران حرف ناگفته، تو آرام و من آشفتهکنار هم ، ولی مابینمان دیوار میبینمغزلبانو# برو به پست