غزلبانو38 میان غربت یک روز ناهنجار پاییزیمن و یک بغض کال و باد مجنونوار پاییزی میان سینه قلبم بیقرار از عشق تو، زیرابرای ناامیدیهای من انکار پاییزیغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 همانهایی که میگفتند روزی باورم کردندچه ظلمی بر من و این شعرهای دفترم کردند شبی با بوی باران در کویر عشق روئیدمچه نامردانه با دست خیانت پرپرم کردندغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 مرا از رنجهای تازه دورم کن، نمیخواهمدگر این زادهی غم را، توان خم شدنها نیستغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 یاد کودکی بخیر، قلبهای سادهمانفکرهای خام من ، آرزوی کال تو قصههای کودکی، بازی اتل متلمن برنده میشدم، جیغ و داد و قال توغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 نمیدانم چرا این روزها حال بدی دارمزمین سرد و زمان یخ بسته، روحی در بدنها نیستغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 دلگیرم و دلتنگم و حسی به تنم نیستاز حرف پُرم، حیف زبان سخنم نیست چون مرغ اسیر قفسم، بال شکستهمیلی به رها بودنم و پر زدنم نیستغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 وقتی که زدم قید همه حرف و حواشیگفتم که تو هم تا ته این حادثه باشی من مرد سفر خواسته بودم، نه شبیهتدائم پی درجا زدن و عیبتراشیغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 تا تو اینجا کنار من باشی، بیخیال هر آنچه بود و گذشتبیخیالم چرا که با تو رفیق، عشق یک اتفاق مطلوب استغزلبانو# برو به پست