2777

دلنوشته #

برای هشتگ "دلنوشته" 27 مورد یافت شد.

کسی من را ندیده ؟؟؟

دارم در خیابان‌های خیال به دنبالش میگردم گویی نومیدی او را روبوده تنها نشانی ک دارم پشواک نوایی است ک گاهی دم میزند من را پس بگیر ! اصلا نمی‌دانم چه شد که از دست دادمش ! من را میگوییم ...

یادم میاد داشتم راه را بیراهه میرفتم روحم داشت پژمرده می‌شد خواست افکارم را گرم کند که پس زدم ها دادمش و تنهایی سایه ای ماند ک به قعر گم شدن سفر می‌کند

از من ناراحت است میدانم برای همین به ضربان کاسته شده ی روهاییم پاسخ نمیدهد از من آزرده است این را از نگاهی که بوی گریه می‌دهد دانستم ....

اما نباید میرفت  هرچند هم آزرده و غم دیده می‌بود نباید مرا در هجوم نافهمیده شدن ها چون گلبرگ شقایق در دست گردباد رها می‌گرد

اگر دیدیش به او گوشزد کنید که من راه را نمی‌دانم که بیراهه رفتن که از طلوع به غروب رسیدن دلخواه من نیستم لطفا به من بازگردد به اون بگویید اگر باز نگردد ناامیدی چون خشم شب این قلب آشفته را تهی از امید می‌کند

به او بارها و بارها بگویید که من او را بخاطر امیدی که حتی در پس وهم برانگیز ترین دقایق شانه خالی نمیکرد تحسین میکردم بگویید به خاطر ایمانی که تندباد سختی نمیتوانست بر آن چیره شود ستایش میکردمش بگوییدش این آشفته از لحظه ک پس زده دست گرم همیاری را ثانیه ای صد هزار بار در لجنزار گناه و نومیدی دست و پا میزند بگوییدش میخوام به من بازگردد به او یاد آور شوید که من بی ایمان راسخم بی امید سر سختم بدون روح سر ریز از  زندگی ام و بی قلب سرخین صادقم اکنون در گنگ ترین ثانیه از زمان ایستاده و به نافهمیده ترین حالت ممکن در حال فراموش کردن خودم هستم از شما عاجزانه طلب میکنم اگر من را دیدید بگوییدش به من باز گردد ...


دلنوشته#  

عجیب شده بودی....

شایدهم ذهن من تورا عجیب میپنداشت...

نمیدانم،

هرچه که بود در برزخ بدی فرو رفته بودم...

سلام که میگفتم،

سوال که میپرسیدم،

چرت و پرت هایی که حتی به دوستان صمیمی ام نمیگفتم را،

به تو میگفتم...

توهم همه را جواب میدادی...

با مسخره ترینشان میخندیدی و حتی آن راهم جواب میدادی...

و من کیفور میشدم از این اخلاق جدیدت نسبت به خودم...

از درس هایم که نپرس...

هیچ کدام را نمیفهمیدم...

زیستم تو بودی...

فیزیکم تو بودی...

شیمی هم تو بودی...

و حتی ریاضی و عربی هم تو بودی...

اصلا تو شده بودی یک روح سرگردان که از تمام کتاب هایم بیرون می آمد و مرا درگیر میکرد...

دوست داشتم این درگیری ذهنی را...

ولی حالا نه...

الان موقعش نبود...

کنکور نزدیک بود و من نباید لحظه هارا از دست میدادم...

باید با یکی حرف میزدم اما که؟

فکر کردم و فکر کردم...

میخواستم یکی را بیابم که اخلاقت را برایم تفسیر کند...

ناگهان به یک اسم رسیدم:الی!

الی رفیق خردسالیم بود...حتی از مواقعی که خواندن و نوشتن را نمیدانستیم تا حالا که در نزدیک کنکور هستیم باهم دوستیم...

تجربه های الی در تفسیر رفتار مردان زیاد بود...خیلی زیاد...

آن هم به خاطر دوست پسر های رنگارنگی بود که عوض میکرد...برخلاف من که حتی یک دوست پسر هم نداشتم،او دوست پسر زیاد داشت...تو اولین عشقم بودی...آن هم از نوع مذکرش...

رفتارهایت را به الی گفتم...

الی فکر کرد...شات میخواست...شات دادم...

تهش گفت:حنا این آقای جنتلمن بهت یه حسایی داره...توهم که دوسش داری...از دستش نده...

باز هم درگیر شده بودم...اینبار سخت تر از قبل...

یعنی تو با ان همه جبروت نسبت به من حس داشتی؟؟مگر میشود؟؟؟باور نمیکردم...به الی هم گفتم...الی قول داد که تا آخرین لحظه کمکم کند تا رفتارهایت را بهتر بفهمم...

ولی من هنوز هم درگیر بودم...!

یعنی تو هم مرا دوست داشتی؟؟؟

چگونه؟عاشق چه چیزم شده بودی؟؟

نمیدانم...

اینها سوالاتی بود که ذهنم را درگیر کرده بود...

وتا جوابی برایش نمیافتم آرام نمیشدم...

دلنوشته# عاشقانه# حنا#  

اینبار نوبت تو بود...

انگار میفهمیدی که من قبلا چقدر نسبت به تو جبهه گیری داشتم...

وقتی که در دلم جایی برای خودت باز کردی،حالا تو جبهه گیری کردی...

هرچه میگفتم ضدش را میگفتی...

اگر میگفتم این ماست سفید است،میگفتی‌ نه!کی گفته؟؟ماستای ما سیاهه...

ولی من دیگر هیچ جبهه ای علیه تو نداشتم...تو یگانه شاه قلبم بودی....

جلوی جمع بامن کل کل میکردی...

گفته هایم را تکذیب میکردی...

با نظراتم مخالفت میکردی...

من هم کوتاه نمیامدم...

راه کل کل را پیش میگرفتم...

توهم که بدت نمیامد تا اخر دنیاهم میتوانستی کل کل کنی...

ولی من دلم نمیامد...با هر جمله ای که میگفتی فدایت میشدم و آخر سر میگفتم:بله شما درست میگین...

دیگر معتادت شده بودم...

ساعتها غرق عکس هایت بودم...

ساعتها به کتاب زیستم نگاه میکردم و تورا میدیدم...نمیدانم چرا...من که هرگز همچین حس هایی نداشتم...

دوستانم را کناری گذاشته بودم و توراهم کناری دیگر...

منتظر بودم عمل معمولی انجام بدهی تا من با عکس العملی خاص باتو حرف بزنم...برایم مهم نبود که فکر کنی من دختر آویزونی ام...اصلا مهم نبود...مهم خود تو بودی...خود خودت...

نسبت به تو حس مالکیت عجیبی داشتم...نمیتوانستم دختران دیگری را ببینم که باتو حرف میزنند...

ولی تو بیرحمانه شات پیشنهاد دختران را نشانم داده بودی...ولی آنچه که قلبم را به درد اورد پیشنهاد آنها نبود...شکلک های خنده ای بود که تو ارسال کرده بودی...انگار بدت هم نمیامد...نمیدانم چه در وجودم شد که عصبی شدم...فشارخونم بالا رفت...خون به مغزم نرسید و تمام نیرویم در انگشتانم جمع شد تا پیامی بنویسم و اعتراضم را به گوشت برسانم...هرچقدر سعی کردم محترمانه حرف بزنم نتوانستم...مگر میشود دختر باشی به کسی علاقه مند باشی بعد نسبت به چشم های هرزه ای که روی او زوم است بی تفاوت باشی؟؟معلوم است که نمیشود...

باخودم گفتم اینبار میگویی به تو چه ربطی دارد...تو کی هستی اصلا؟شاید من بخوام به پیشنهادهاشون فکر کنم به تو باید جواب پس بدم؟؟

منتظر جوابت نشستم...وجدانم قبول نمیکرد پیام را پاک کنم ولی قول داده بودم اخرش معذرت خواهی کنم حتی اگر بدو بیراه هم به من بگویی...

ولی دعوایم نکردی...فحش هم ندادی...نگفتی به تو ربطی ندارد...ولی یک جوری به من فهماندی که برایت مهم نیستند...

بر عهدم وفادار ماندم و معذرت خواهی کردم...فکر میکردم جوابم را نمیدهی...ولی نوشتی:قول میدم دیگه تکرار نشه...

و دیگر هم تکرار نشد...❤

دلنوشته# عاشقانه# حنا#  

دلنوشته#

بچه ها کرونا برای هر کی بد بود من که عاشقش شدم 

تمام ورزش هامو سر ساعت تو خونه میکنم 

دغدغه دانشگاه و امتحان ندارم 😍😍😍

یه عالمه فیلم و کتاب ندیده دیدم 

فایل های گوشی و... رو تمییز کردم 

به خدا نزدیک تر شدم 

با خانوادم خیلی خوب شدیم 

نماز صبح ها رو خواب نمیمونم چون کلا بیدارم 😅😅😅

آشپزی یاد گرفتم 

کارامو آروم و سر وقت انجام میدم 

خلاصه دوس دارم زندگی رو 

ولی خوب یه غم  بزرگ دارم اونم اینه که استخر نمیتونم برم دلم براش تنگ شده 

و اینکه یکیم نداریم قربون صدقمون بره 

ولی بازم مرسی کرونا 💎😍

فقط این وسط یه شوهر و استخر  کمه 

وقتی میرفتم مدرسه دوران دبستان دلم یه مداد رنگی ۲۴ رنگ میخواست گذشت وقتی ۲۳ساله بودم خواهرم برای تولدم خرید اما الان دیگر نه دل و دماغش را داشتم نه شوقش را

وقتی نوجوان بودم دلم کیف و کفش قرمز میخواست 

خریدم اما وقتی ۱۸ساله بودم دیگر انگار رویم نمیشد دستم بگیرم یا تو خیابان بروم احساس بزرگی میکردم انقدر ماند کنار کمد تا اخر یه روز خانه تکانی عید سپردم بدهند به نیازمند

وقتی وارد دانشگاه شدم دلم میخواست عاشق شوم قلبم تاپ تاپ بزند برایم گل سرخ بگیرد تو کلاس برایم چشمک بزند شبها اس ام اس دهد شب بخیر عزیزم خوب بخوابی، نشد !!!خودم را درگیر این کردم که بهترین دانشگاه شوم‌کلی پروژه برداشتم حتی پروژه های بقیه رو هم قبول میکردم

 ان دوران هم تمام شد ...

الان دیگر چیزی نمیخواهم رویاهای رنگی رنگی ،قلبهای صورتی که مثل حباب بالا پایین میرفتن در قلبم دیگر کمرنگ شدن 

شاید ۵سال بعد به امروز فکر کنم و اه بکشم 

کسی چه می داند دنیا چجوری می گردد و چه پیش می اید ...

دلنوشته#  

دلنوشته#  

عشق بی وفای من...

چندوقتیست خبری ازتو ندارم خبری ازمن نداری..

گویی انگار ازیادت رفته ام...

بعد از رفتنت لحظه ای پلک هایم خشک نشد..ازیادت رفته ام؟؟

بعداز رفتنت لحظه ای لبخند به گوشه ی لبم نیامد ازیادت رفته ام؟؟

بعداز رفتنت آواره ی خیابان هایی شدم که باهم قدم میزدیم..ازیادت رفته ام؟؟

بعداز رفتنت خوشبختی ارزویی شد که همیشه بر دلم میماند..

عاشق تو شدن حماقت بود‌‌..

واما..عشق بی وفای من..من احمق ترین عاشق دنیام💔


#M

داغ ترین های تاپیک های امروز