وقتی میرفتم مدرسه دوران دبستان دلم یه مداد رنگی ۲۴ رنگ میخواست گذشت وقتی ۲۳ساله بودم خواهرم برای تولدم خرید اما الان دیگر نه دل و دماغش را داشتم نه شوقش را
وقتی نوجوان بودم دلم کیف و کفش قرمز میخواست
خریدم اما وقتی ۱۸ساله بودم دیگر انگار رویم نمیشد دستم بگیرم یا تو خیابان بروم احساس بزرگی میکردم انقدر ماند کنار کمد تا اخر یه روز خانه تکانی عید سپردم بدهند به نیازمند
وقتی وارد دانشگاه شدم دلم میخواست عاشق شوم قلبم تاپ تاپ بزند برایم گل سرخ بگیرد تو کلاس برایم چشمک بزند شبها اس ام اس دهد شب بخیر عزیزم خوب بخوابی، نشد !!!خودم را درگیر این کردم که بهترین دانشگاه شومکلی پروژه برداشتم حتی پروژه های بقیه رو هم قبول میکردم
ان دوران هم تمام شد ...
الان دیگر چیزی نمیخواهم رویاهای رنگی رنگی ،قلبهای صورتی که مثل حباب بالا پایین میرفتن در قلبم دیگر کمرنگ شدن
شاید ۵سال بعد به امروز فکر کنم و اه بکشم
کسی چه می داند دنیا چجوری می گردد و چه پیش می اید ...
دلنوشته#