2789
عنوان

داستان زندگی

5105 بازدید | 77 پست

سلام عزیزان داستان زندگیه من خوندم خوشم اومد گفتم برای شماهم بزارم شاید خوشتون اومد. نگران نباشید از قبل تایپ شده است😁

و زودتر از بقیه ام میزارم و قطه چکونیم نیست😂

خیالتون راحت


فکراینکه خوندید بگید بقیه شو بزارم❤

اللهم عجل لولیک الفرج...

#قسمت_اول

اخرین امضا رو زدم و یه نفس راحت کشیدم، باورم نمیشد اون همه بدبختی تموم شده

نگاهش روم سنگینی میکرد اما سرم رو برنگردوندم طرفش، دلم میخواست اخرین تصویری که از این زندگی نکبت تو ذهنم میمونه همین طلاقنامه باشه

از سر دفتر خداحافظی کردم و بیخیال از محضر اومدم بیرون، تو پیاده رو یه نفس عمیق کشیدم، حالم انقدر خوب بود که‌ میتونستم تا خونه قدم بزنم، منی که تا سر کوچه هم به زور میرفتم

پشت سرمو نگاه کردم، داشت از پله ها میومد پایین، قدم زدن رو بیخیال شدم و رفتم کنار خیابون تا سوار تاکسی بشم

یکی دوتا ماشین شخصی بوق زدن تا اینکه یه سمند زرد جلوی پام وایستاد، پریدم تو ماشين و به صدای مردی که تا ديروز همه جا امیر صدام میکرد چون رو اسم ناموسشم غیرت داشت و امروز خیلی راحت داشت وسط خیابون عربده میزد شادی وایستا، توجه نکردم.

تو ذهنم کلی نقشه واسه‌ آینده‌ام داشتم، واسه روزایی که دیگه قرار نبود کسی اذیتم کنه.

رسیدم دم خونه پدریم، خونه ای که میدونستم توش هیچکس منتظرم نیست جز پسر کوچولویی که تموم زندگیم بود

کلید انداختم و رفتم تو، حیاطمون شبیه بهشت بود، انقدر که بابام عاشق گل و گیاه بود و از وقتی ام بازنشسته شده بود دیگه تموم روزشو به گلاش میرسید

از در حیاط 20 قدم فاصله بود تا پله های ورودي خونه... یه تقه کوچیک به در زدمو رفتم تو، صدای پسرکم نمیومد.. صدای بهم خوردن ظرفا از آشپزخونه باعث شد برم طرفش، مامان پای گاز بود، رفتم جلوتر و با ذوق سلام کردم، حتی جواب ارومش هم نتونست حالم رو خراب کنه

خیلی وقت بود که خودمو واسه این روزا اماده کرده بود، اگه می‌خواستم به خاطر حرف کسی زندگی کنم که هنوزم باید تو اون خونه جهنمی نگران چشمای ترسیده پسرم میبودم... من میخواستم قوی باشم، به خاطر خودم، به خاطر پسری که همه چیزم بود

تازه وارد 23 سالگی شده بودم و هیچکس باورش نمیشد یه پسر 4 ساله داشته باشم، حماقت کرده بودم و خانواده‌م رو هم مجبور کرده بودم انتخاب اشتباهم رو قبول کنن و حالا جوابی برای طعنه هایی که میزدن نداشتم

گوشیم از همون لحظه ای که سوار تاکسی شدم تند تند زنگ میخورد، باید سیم کارتمو عوض می‌کردم، من از هرچیزی که منو به اون وصل میکرد بیزار بودم،

بدون هیچ حرفی از اشپزخونه اومدم بیرونو رفتم طرف اتاقم، پسرکم غرق خواب بود و من عاشق اون دهن بازش بودم که عمق خسته‌گیش رو نشون میداد

کنارش نشستم و زل زدم به صورت معصومش، خیلی شبیه اون بود اما مگه مهم بود، من کاری میکردم که اخلاق و رفتارش شبیه اون نشه، اصلا مگه به خاطر همین صورت معصوم بیخیال آبروی خانواده‌م و حرف مردم نشدم..

اللهم عجل لولیک الفرج...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

#دلتنگی_های_مادرانه

اون شب وقتی سر سفره شام نشسته بودیم، بابام سر حرف رو باز کرد

گفت :میخوای چیکار کنی بابا جان؟ الان تنها خودت نیستی، مسولیت یه بچه هم به گردنته

نگام افتاد به آرین که کنارم نشسته بود و مظلومانه نگام می‌کرد، دلم ضعف رفت برای چشمای طوسی قشنگش... دستمو کشیدم رو موهاشو رو به بابا گفتم : همه زندگی من آینده پسرمه و واسه خوشبختیش هرکاری میکنم... یکی از دوستام قول یه کار خوب رو بهم داده، فردا باید برم واسه مصاحبه، بعدم میگردم و همون اطراف یه مهد پیدا میکنم.. درمورد خونه ..

حرفمو قطع کرد و گفت : دیگه نشنوم، گفتم : بابا من میخوام با پسرم زندگی کنم، خواهش میکنم درکم کنید

صدای مامان بلند شد و گفت : فقط همین مونده، به اندازه کافی آبروریزی کردی، به این ته مونده آبرومون رحم کن.

بغضم گرفت، نگام به بشقابم بود، گفتم : من چیکار کردم مامان؟ کجا پامو کج گذاشتم که اسمش شده بی آبرویی؟ من میخوام با پسرم زندگی کنم. این کجاش جرمه!؟ یهو یه دست کوچولو دستمو محکم گرفتو من چقدر دلم گرم شد از داشتنش، تموم حسای بد از دلم رفتن

مامان گفت : شادی تا امروز هرکاری دلت خواست کردی، ما هیچی نگفتیم، اما این پنبه رو از گوشت دربیار، تا وقتی سرو سامون نگیری از این خونه بیرون نمیری

حرارت بدنم رفت بالا، گفتم : سرو سامون؟ کی گفته من قراره یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم؟

پوزخند زدو گفت : اشتباه؟ پسر به اون خوبی رو از دست دادی، الان داغی نمیفهمی، دو روز دیگه که زدی تو سرت که چرا زندگیمو خراب کردم، امروزو یادت میارم

دیگه نمیتونستم بشینم هیچی نگم ،آرین و بغل کردم و رفتم تو اتاقم...رودتختم نشستم و چسبوندمش به سینم، هیچی جز وجودش آرومم نمی‌کرد، دستاش به دور کمرم نمیرسید اما بازم همه سعی‌ش رو می‌کرد که بغلم کنه چقدر خوب بود که داشتمش وسط اینهمه بی کسی

اون شب دیگه از اتاق بیرون نرفتیم، نمیخواستم بازم حرفی بزنن که حالم بد بشه، من تصمیمم قطعی بود، صبح زود میرفتم دنبال خونه، پولم کم بود اما اگه میگشتم یه جای کوچیک رو میتونستم پیدا کنم

صبح که بیدار شدم اول پتو رو روی آرین مرتب کردم، خیلی بد می‌خوابید و همیشه صبح ها پاهاش رو بالشت بود و پتو زیر سرش

ساعت هفت بود و زیاد وقت نداشتم، یه آرایش الکی کردم و لباسامو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون، صدایی نمیومد و معلوم بود هنوز خوابن، بی سرو صدا از خونه رفتم بیرون...ده دقیقه سر کوچه منتظر موندم تا یه تاکسی پیداش شد و سوارم کرد... دلم شور میزد امیدم به این کار بود و اگه قبولم نمی‌کردن همه آرزوهام نابود میشد

جلوی شرکتی که پرستو آدرسش رو داده بود پیاده شدم



اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

یه ساختمون تجاری بلند رو به روم بود، استرسم شدید تر شده بود و زانوهام میلرزید، به زور از خیابون رد شدم و از پله های ورودی رفتم بالا، رفت و آمد جلوی در زیاد بود...

وارد لابی شدم و به کاغذ تو دستم نگاه کردم، طبقه پنجم، سمت راست شرکت ساختمانی البرز...

داشتم میرفتم طرف آسانسور که صدای یه مرد اومد که پرسید کجا ؟ برگشتم طرفش، از لباساش معلوم بود نگهبانه، گفتم میخوام برم شرکت البرز، یه ابروشو داد بالا و ژشت مدیر عامل رو گفت و گفت: برو تو آسانسور طبقه پنجم رو بزن... نتونستم ساکت بمونم، گفتم : خوب شد گفتین، میخواستم از پله ها برم

اخم کرد و من رومو برگردوندم و رفتم تو آسانسور، طبقه پنجم رو زدم و زل زدم به صورت خودم تو آینه پر از لَکش..

هنوزم صورتم شبیه دختر بچه ها بود، خیلی پوست کلفت بودم که هنوز سالمو سر پا بودم...مطمئن بودم هرکدوم از کارایی که احسان با من کرد میتونست یه زنو از پا در بیاره...

صدای آهنگ الهه ناز قطع شد و در آسانسور باز شد، وقت نشد یه سلفی با اینه آسانسور بگیرم...

یه بیخیال زیر لبم گفتمو از آسانسور رفتم بیرون، سمت راستم، کنار در قهوه‌ای یه تابلو کوچیک بود که نوشته بود شرکت ساختمانی البرز...

در نیمه بازو هل دادمو و رفتم تو، خلوت بود و فقط صدای زنگ تلفن و تق تق کیبورد میومد..

پرستو گفته بود باید برم اتاق مدیر عامل، یکی اینور و اونور رو نگاه کردم و اتاقشو پیدا کردم... جلوی در مقنعه‌م رو مرتب کردم و یه تقه به در زدم، یه صدای آروم گفت بفرمایید و منم رفتم داخل...

فکر میکردم الان یه آقای جنتلمنو پشت یه میز شیک میبینم... اما یه میز معمولی بود که یه پیرمرد ساده پشتش نشسته بود

رفتم جلو تر، قبل از اینکه چیزی بگه خودم رو معرفی کردم و گفتم از طرف کی اومدم..

تعارف کرد و من نشستم رو به روش... گفت : خانم ایزدی یکی نیروهای قدیمی و خوب ماست که متاسفانه از دستشون دادیم، پرستو ماه آخر حاملگی بود.

گفت راجع به کار بهتون توضیح دادن؟ گفتم نه چون پرستو چیزی بهم نگفته بود، صداشو صاف کرد و گفت ما اینجا به یه نیروی خدماتی احتیاج داریم، آوردن چای و جارو و نظافت هم از وظایفی هست که به عهده شخص مورد نظرمونه...

انگار یه سطل آب یخ ریختن روم، باید آبدارچی میشدم!؟! با مدرک لیسانس باید زمینو تی میکشیدم؟ چرا پرستو چیزی نگفته بود بهم؟! چشمام داشت پر از اشک میشد و به زور خودم رو کنترل کردم... انگار فهمید حال خرابمو که گفت فکر نمی‌کنم این کار به دردتون بخوره انشالله یه کار مناسب پیدا کنید...


اللهم عجل لولیک الفرج...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

دائم الوضو

merryrose | 17 ثانیه پیش

عمل چشم

ایلیاt | -9 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز