#دلتنگی_های_مادرانه
نتونستم ساکت بمونم ،گفتم میترا خانم خواهر دکتره ؟ لیلی خانم چشماشو ریز کرد و گفت طاها خواهر نداره عزیزم ،همین یه دونه زنه و همه زندگیش
چرا اشک اومد پشت پلکم ،چرا دستام یخ کرد..چه مرگم شده بود؟! به من چه که زن داشت یا نداشت ؟!
ترسیدم حالمو بفهمه ،گفتم فک کنم صدای ارین اومد ،برم یه سر بهش بزنم و از جلوی چشماش کنجکاوش فرار کردم
دستم رو قلبم بود که داشت خوشو به درو دیوار میکوبید ،هرچی فحش بلد بودم به خودم دادم ...ارین هنوز خواب بود ...کنارش نشستم و گذاشتم اشکام بریزن ..شاید سبک میشدم ...هرکاری میکردم باز ذهنم میرفت جایی که نباید
انگار حرفایی که به احسان زده بودم رو خودمم باور کرده بودم،اصلا مگه من چند روز بود دکتر رو میشناختم ؟
انقدر حمایت ندیده بودم ،انقدر مرد دور خودم ندید بودم ،که رفتارای دکتر رو گذاشته بودم پای احساسش ..
خاک تو سرت شادی که هنوزم ۱۵ سالته،هنوزم همونقدر احمقی
گوشیم رو گذاشتم رو زنگ و کنار ارین دراز کشیدم و انقدر گریه کردم که خوابم برد..صبح با صدای الارم بیدار شدم و فوری حاضر شدم و رفتم پیش لیلی خانم... تو اشپزخونه بود و داشت چای دم میکرد سلام کردمو گفتم ،شرمنده اگه میشه امروز هم ارین پیشتون باشه ،قول میدم امروز یه مهد خوب پیدا کنم که مزاحم شما نباشیم ...اخم کرد و گفت این چه حرفیه دخترم،ارین حال منو خوب کرده ،میخوای این حال خوبو بگیری ازم ..برو به کارت برس ،خیالتم راحت باشه ،از چشام بیشتر حواسم بهش هست
گفتن دستتون درد نکنه تا الانم کلی بهتون زحمت دادیم ،اقای دکتر رو هم از کارو زندگی انداختیم ..هرچه زودتر بریم بهتره..دوتا ساندویچ داد دستمو گفت حالا برو دیرت نشه بعدا حرف میزنیم
برگشتم سرکارم ، اون روز تموم حرصم رو سر سرامیکای کف سالن خالی کردم
عصر زودتر از شرکت اومدم بیرون و دنبال مهد گشتم ،یه مهد نزدیک شرکت پیدا کردمو یکم بیعانه دادم و ارین رو ثبت نام کردم ..فقط میموند خونه که نمیدونستم باید چیکارش کنم
برگشتم خونه ،زنگو زدمو درو باز کردن ،صدای خنده میومد ، گوشام تیز شده بود ،حس بدی داشتم
وارد هال شدم، اولین چیزی که دیدم یه جفت دست بود که قفل شده بود تو هم ، فوری نگامو ازشون گرفتم
صدای دکتر اومد که گفت ،سلام خوش اومدین ،مجبور شدم نگاشون کنم ،اروم اروم رفتم طرفشون ..پاهام میلرزید ..جلوشون وایستادم،نمیخواستم نگاش کنم اما کنجکاوی نذاشت
دلم سوخت،خوشگل بود ،خیلی هم خوشگل بود
یه پیرهن سبز تیره همرنگ چشماش پوشیده بود و موهای عسلی شو که ریشه ش مشکی بودو دورش ریخته بود ،انقدر همه چی تموم بود که از ریخت و قیافه خودم بدم اومد