2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 5151 بازدید | 77 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

#دلتنگی_های_مادرانه

برگشتم طرفش ،گفتم چیه ،ناراحتی که موفق نشدی دوباره بندازیم تو جهنم ؟ گفت خجالت نمیکشی با مادرت اینجوری حرف میزنی؟ من خوبی تورو میخوام

خندیدم ،بلند و طولانی ...گفتم مادر ؟من اصلا شک دارم که تو مادر من باشی ،کی با بچه ش همچین کاری میکنه

رنگش پرید ،صورتش یه جوری شد ...گفت چرا چرت و پرت میگی ،دیوونه شدی ؟ اینه جواب زحمت های من ؟ زدی پسر مردمو داغون کردی طلبکادم هستی

پس نمرده بود ،خداروشکر کرد و داد زدم ،اگه مادری اینه ،نمیخوام برام مادری کنی ،فقط کاری بهم نداشته باش ...

دیگه منتظر جوابش نشدم و در حیاط رو کوبیدم بهم،ارین ترسیده بود و سرشو تو سینم قایم کرده بود ...

یه پارک نزدیک خونه بود، رفتم اونجا تا ارین یکم بازی کنه ..

رو یه نیمکت رو به روی وسیله های بازی نشستم...به این فکر میکردم که امشب رو باید کجا بگذرونم ...با این پولی که داشتم چند روز میتونستم تو مسافرخونه بمونم ...

از این پارک چقدر خاطره داشتم ،خاطره هایی که یه روری فکر میکردم چقدر رویایی هستن امروز فقط دلم میخواست از ذهنم پاک بشن ..

با احسان تو همین پارک قرار میذاشتم ،همینجا اولین بار دستمو گرفت و گفت دوسم داره ...چقدر رویاهای قشنگ داشتم ...اما زندگی خیلی زود واقعیت رو نشونم داد... تو دوران دوستی احسان یه مرد ایده عال بود،مهربون دست و دل باز ، عاشق .‌‌اما وقتی بعد از چندماه تلاش بالاخره عقد کردیم ،انگار اون احسان رفت و یه نفر دیگه اومد به جاش ... سه روز بعد از اینکه عقد کردیم ،عصر قرار بود بیاد دنبالم بریم بیرون ،یه ارایش ملایم کردم ،پر از هیجان بودم ..زنگ درو زد و منم رفتم دم در ..به محض اینکه منو دید اخماش رفت تو هم ،گفت عروسیه مگه ...لبام اویزون شد ...گفتم کاری نکردم که ،گفت نه بابا ،پس وای به حال روزی که بخوای کاری بکنی...بغض داشتم، گفتم الان میرم پاک میکنم ...دستمو کشید و درو پشتم بست،گفت لازم نکرده به مامانت بفهمونی ..

نیم ساعت بیشتر راه نرفتیم ،هر مردی از بغلم رد میشد احسان مچ دستمو فشار میداد و زیر لب فحش میداد و اخر یه دربست گرفت و منو برد خونه شون ...تا رسیدیم تو خونه زد تو صورتم ...میترسیدم چیزی بگم ،سرمو انداخته بودم پایین و هق هق میکردم ...داد زد خودتو به همه مردا نشون دادی خیالت راحت شد ؟ خاک بر سر من که فکر میکردم تو پاکی...اومد جلو و چونمو گرفت تو دستش و فشار داد  و زل زد تو چشام ،اصلا تو قبل من با چند نفر بودی ؟ هان ؟

اشکام تند تند میریخت ..


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

گفتم به خدا من به جز تو کسی رو نگا نکردم و نمیکنم ...انقدر صدام گرفته بود که دلم واسه خودم سوخت..چونمو ول کرد و بلند شد و گفت پاشو سرو صورتتو بشور ببرمت خونتون ،الان مامانت کل شهرو خبر کرده که دخترمو کجا برده ...مامانم نمیخواست تا قبل از عروسی زیاد بهم نزدیک شیم ..

منو رسوند خونه و خودش رفت...قلبم میسوخت از اینکه هیچ کاری نکرده بودم...تو مدرسه شنیده بودم بچه ها میگفتن نباید با دوست پسرت ازدواج کنی چون تا اخر عمر فکر میکنه وقتی با اون دوست شدی حتما با کس دیگه ای هم بودی ...بچه بودم ،احمق بودم ...حاضر بودم هرجوری میشه بیگناهیم رو ثابت کنم که بازم دوسم داشته باشه ...با صدای جیغ بچه ها از فکر و خیالم اومدم بیرون ،چشم چرخوندم اما ارینو بین بچه ها ندیدم ،قلبم وایستاد ،رفتم طرفم سرسره ها ...نفسم داشت قطع میشد که دیدمش ،کنار تاب تو صف وایستاده بود...شده بودم مارگزیده ،از هر لحظه نبودن ارین میترسیدم...

یکم دیگه بازی کرد ،یه تاکسی گرفتم رفتیم طرف شرکت ..میخواستم از چندتا بنگاه بپرسم ببینم قیمت سوئیت ها چه جوریه ...

چندجا رفتم و چیزی که به پولم بخوره پیدا نکردم ،کم کم همه جا داشت تعطیل میشد ...خدا هیچکس رو بی پناه نکنه ،درد خیلی بدیه ..اون مسافرخونه دیشبی تاکید کرده بود فردا شب به هیچ وجه اتاق نمیده بهم

برای ارین یه ساندویچ خریدم و دوتایی رو پله های یه ساختمون نشستیم ،دفترچه تلفن گوشیم رو ده بار بالا پایین کردم به امید اینکه یه نفر پیدا بشه و امشبو بتونیم پیشش بمونیم

اما نبود، فامیلای نزدیکمون شهرستان بودن و ما به خاطر کار بابام تهران زندگی میکردیم

زل زده بودم به خیابون و ماشین های که با سرعت رد میشدن ،انقدر تو اون لحظه حالم بد بود که به هیچی فکر نمیکردم، دنبال راحت ترین راه بودمو مرگ از همه چی اسون تر بود ...دست ارین رو گرفتم و بلند شدم ،دستمو کشید ،نگاش کردم ...چقدر معصوم بود،چه جوری میتونستم اینکارو باهاش بکنم ،گفت مامان ساندویچم تموم نشده

خوش به حالش که غصه ش تموم نشدن ساندویچش بود

گریه م گرفته بود ، اگه من میمردم و ارین زنده میموند چه بلایی سرش میومد ،احسان حتما زجر کشش میکرد،یا اگه برعکس میشد چی ...خدایا چرا زندگی ما اینطوری شد

یعنی داشتن یه سقف کوچیک ارزوی زیادی بود ؟ سرمو گرفتم بالا ،اسمون خیلی صاف بود ،بلند گفتم خدایا اگه امشب نجاتم ندی دیگه فراموشت میکنم،به خودت قسم فراموشت میکنم

ارین دوباره نشست و مشغول خوردن شد ،از کیفم دستمال کاغذی دراوردم که چشمم خورد به کارت همون مرد روانپزشک

کارتو دراوردم ،خودش گفت بهش زنگ بزنم ..‌


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

به محض اینکه شماره ش رو گرفتم ،پشیمون شدم و قطع کردم،زنگ میزدم چی میگفتم ..نمیگفت من به تعارف زدم این زنه رو هوا گرفت ...

با خودم درگیر بودم ،اخرم خودمو قانع کردم که به خاطر ارین مجبورم زنگ بزنم...دو سه تا بوق خورد و خابالود جواب داد ...خودمو معرفی کردم و بعد یکم مکث شناختم ، ازش خواستم کمکم کنه، باورم نمیشد انقدر خوب برخورد کنه...ادرس رو گرفت و گفت زود خودشو میرسونه..

ده دقیقه بعد رسید ،ارین رو بغل کردمو رو صندلی عقب نشستیم ،ارین کنجکاو بود و مدام نگاهش به اون بود..

گفتم ببخشید بهتون زحمت دادم ولی جز شما کسی به فکرم نرسید ..خندید و گفت من خودم ازتون خواستم بهم زنگ بزنید ،خیالتون راحت من سرم درد میکنه واسه این کارا ، دوستام سوپر من صدام میکنن..خنده م گرفت از تصور قیافه اون تو لباس سوپر من... خیلی مرد خوش رویی بود ، کنارش احساس خوبی داشتم..

چند دقیقه بعد جلوی یه خونه وایستاد ،یکم ترسیدم ،پرسیدم اینجا کجاست ،برگشت طرفمون و گفت اینجا خونه مادر بزرگمه ،تنها زندگی میکنه ،عاشق اینه یکی بشینه کنارشو مخشو پیاده کنه، هر شب یکی از نوه ها میاد پیشش،خدا امشب شمارو فرستاد که مغز من یکم استراحت کنه ... ماشالله انقدر با پدر بزرگم خاطره داره که نوح با زن و بچش نداره ،کلا هفت سال باهم زندگی کردن ،نمیدونم کی رسیدن انقدر خاطره سازی کنن ... نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم،پشت هم حرف میزد و نفس کم نمیاورد ،یه لبخند ملیح نشست رو لبش ،ارین هم خندید با اینکه نمیدونست چی به چیه

نمیدوستم چرا ولی اعتماد داشتم بهش ،انگار سالها بود که میشناختمش ...

از ماشین پیاده شدیم ...یه خونه قدیمی یه طبقه بود ،کلید انداخت و رفتین تو ،حیاط پر ار لامپهای رنگی بود و یه تاب سفید فلزی که ارین با ذوق رفت طرفش‌‌...

جلوتر از من رفت تو خونه ،حتما میخواست با مادربزرگش حرف بزنه...

کنار ارین وایستادم ،چقدر دیدن خنده هاش خوب بود ،امید میداد بهم ...

چند وقیقه بعد اومد تو حیاط ،یه خانم مسن هم پشت سرش بود ...رفتم جلو خیلی چهره دلنشینی داشت ،شبیه مادربزرگ های مهربون تو قصه ها بود ..خواستم باهاش دست بدم که منو کشید جلو و بغلم کرد ..‌ حالم زیرو رو شد ،چقدر احتیاج داشتم به یه اغوش امن ..

صدای زنگ موبایلم اومد ،از بغلش اومدم بیرون و گوشیمو نگا کردم ، از خونه بود ...جواب دادم ،صولی بابا بود ، بدون هیچ حرف اضافه ای گفت احسان ازت شکایت کرده ،تو بیمارستانه، بیا خونه بریم کلانتری خودتو نشون بده ،به همه گفته تو فرار کردی، پلیس دنبالته ، اگه نیای فراری محسوب میشی و حضانت ارین رو میگیرن ازت ‌..


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

دستمو گرفته بودم به دیوارو به حرفاش گوش میدادم ،حیاط دور سرم میچرخید ،جمله اخرش تو سرم تکرار میشد ،اگه ارین رو ازم میگرفتن من میمردم ..

فقط گفتم الان میام بابا ،الان میام ...

دکتر تند تند میپرسید چی شده ،اما من انگار نمیشنیدم ،رفتم طرف ارین ،اما پشیمون شدم،اگه ارم میگرفتنش چی ... برگشتم طرفشونو گفتم میشه مواظب ارین باشین تا من برگردم ؟

نگاهشون پر از تعجب بود ،اما چیزی نگفتن ،دکتر به مادربزرگش گفت حواسش به ارین باشه ،میخواست منو برسونه ..

گفتم خودم میرم اما نذاشت‌‌‌..برای ارین توضیح دادم که باید برم جایی و زود برمیگردم و اونم با چندتا شرط و خوراکی قبول کرد ،سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ،چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت ،نمیخواین بگین چی شده ؟ ناخواسته رو صندلی جلو نشسته بودم،نگاش کردمو گفتم ،شوهرم سابقم ازم شکایت کرده ،بابام میکفت اگه خودمو نشون ندم ارین رو میگیرن ازم ..

با تعجب نگام کرد ، گفت بهتون نمیاد انقدر ساده باشین..مگه الکیه ..گفتم من زدمش ،گفت اولا اصلا مدرک داره که شما زدینش ؟ دوما دفاع کردین از خودتون ،اون ارین رو دزدیده و این خودش جرمه، دیگه زندانی کردن شما بماند...

دلم با حرفاش اروم شد ،گفت خواستن بترسونن شمارو..خوب شد ارین رو نیاوردین ،معلوم نیست اونجا چه خبره ...

دلشوره م کمتر شده بود ،رسیدیم دم خونه ،گفت من همینجا منتظر میمونم ...اتفاقی افتاد زنگ بزنید ..بودنش دل گرمم کرد ..

در حیاطو باز کردمو اروم رفتم تو ،صدای احسان میومد ،بهم دروغ گفته بودن ...درو محکم باز کردم و رفتم تو ...ترسیدن ..به بابام نگا کردم ،بغض داشت خفم میکرد ،گفتم من چیکارتون کردم بابا ؟ چرا انقدر اذیتم میکنید ،جیغ زدم ،چرا نمیذارید به حال خودم باشم

برگشتم طرف احسان که از منم سالم تر بود ،گفتم چرا نمیفهمی ازت بدم میاد ،نمیتونم تحملت کنم ...ولم کن عوضی ،ولم کن

بابام خواست بیاد طرفم که گفتم دستت بهم بخوره ابرو نمیذارم برات ...

نمیدونم تو اون لحظه به چی فکر کردم ،فقط میخواستم اتیشسون بزنم ...گفتم من میخوام ازدواج کنم ،فقط منتظرم عده تموم بشه ...احسان چشماش درشت شد و صورتش رنگ خون ..داد زد غلط میکنی ،ادم شدی واسه من ..میخواست بیاد طرفم که از در رفتم بیرون ،میخواستم برم پیش تنها کسی که پشتم بهش گرم بود...در حیاطو باز کردمو خودمو انداختم تو کوچه ،احسانم پشت سرم اومد ...صدای باز شدن در ماشین بهم اطمینان داد که تنهام نذاشته ،احسان شالمو گرفت و بلندم کرد که یه دست ،دستشو از شالم جدا کرد ...دکتر وسطمون وایستاد و زل زد به احسانی که در حال منفجر شدن بود...


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

میترسیدم ،درگیر بشن ،احسان درشت تر بود و هر شبم تو باشگاه پلاس بود ...دکتر گفت ،رو چه حسابی رو این خانم دست بلند میکنید ،احسان پیرهن دکترو گرفت و گفت ،تو چیکاره ای ؟ قلبم داشت از دهنم بیرون میومد..دکتر دستای احسان رو گرفت و گفت تو این بی کسیش تو فکر کن من همه کسشم ...ضربام قلبم رفت بالا ،عقده ای شده بودم ،یه حمایت دروغی زیرو روم کرده بود ‌‌‌‌.. میدونستم اون روی احسان داره بالا میاد

میخواستم توجهش به من جلب شه ، همه جرئتمو به کار گرفتمو گفتم طاها جان ..همه نگاها چرخید طرفم ،قیافه متعجب دکتر ار همه بامزه تر بود ...چشمای احسان ترسناک شده بود ،به زور گفتم بریم، ارین منتظره ...نقشه م گرفت چون بیخیال دکتر شد و رو به من عربده زد ، جلوی بچه من کثافت کاری میکنی؟ میدونستم خیلی دوست داره درب و داغونم کنه اما وسط خیابون با وجود مامان و بابام و دکتر یکم نشدنی به حساب میومد ..

دکتر جلوتر از من راه افتاد طرف ماشینو و منم پشت سرش رفتم .. دستم از پشت قفل شد تو دستای احسان،برگشتم که بزنم تو صورتش اما چیزی که میدیدم باورنکردنی بود برام، تو چشماش پر از اشگ بود..اروم گفت نکن اینکارو ..دستمو به زور از دستش کشیدمو گفتم خودم میدونم باید چیکار کنم...مامان و بابا شبیه دوتا مجسمه بودن ،فقط نگاه میکردن..دکتر کنار ماشین وایستاده بود ..احسان گفت ،غ..غلط کردم،قول میدم ادم بشم ، نرو شادی ،فکر کردی این سوسول میتونه خوشبختت کنه ...

شنیدن این حرفها از دهن احسان چیزی از معجزه کم نداشت ..پشتمو کردمو دویدم طرف ماشینو سوار شدم ...دکتر هم سوار شد و راه افتادیم...هنوز شکه بودم باورم نمیشد احسان یه روزی به التماس بیفته ‌...دروغ چرا ،دلم خنک شده بود ..

اون شب بدون هیچ حرفی بین منو دکتر گذشت ..فردلی اون روز ارین رو سپردم به مادربزرگ دکتر ک رفتم شرکت ،کلی باهاشون حرف زدم تا رضابت دادن برگردم سرکار ،بعد از اون هم رفتم دنبال خونه ،اما نبود ،اجاره ها سر به فلک کشیده بود ،ناامید بودم ،خجالت میکشیدم بیشتر از اون مزاحم اونا بشم ...

هوا تاریک بود که برگشتم خونه ،ارین خواب بود ..

لباسامو عوض کردم و یه چای ریختم و کنار لیلی خانم مادر بزرگ دکتر نشستم .یه چیزی تو دلم وول میخورد ،اخرم نتونستم ساکت بمونمو گفتم ،دکتر نمیاد ؟

مهربون نگام کرد و گفت میترا حالش خوب نبود ، رفتن بیمارستان ...پس خواهرم داشت ،گفتم خدا بد نده،کمکی از من برمیاد ،مبخواین برم پیشش،گفت نه دخترم ،فقط واسه سلامتی همه دعا کن ...چیز مهمی نیست ، بارداره ...مادر میترا پیششونه... انگار یه حباب تو دلم ترکید


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

نتونستم ساکت بمونم ،گفتم میترا خانم خواهر دکتره ؟ لیلی خانم چشماشو ریز کرد و گفت طاها خواهر نداره عزیزم ،همین یه دونه زنه و همه زندگیش

چرا اشک اومد پشت پلکم ،چرا دستام یخ کرد..چه مرگم شده بود؟! به من چه که زن داشت یا نداشت ؟!

ترسیدم حالمو بفهمه ،گفتم فک کنم صدای ارین اومد ،برم یه سر بهش بزنم و از جلوی چشماش کنجکاوش فرار کردم

دستم رو قلبم بود که داشت خوشو به درو دیوار میکوبید ،هرچی فحش بلد بودم به خودم دادم ...ارین هنوز خواب بود ...کنارش نشستم و گذاشتم اشکام بریزن ..شاید سبک میشدم ...هرکاری میکردم باز ذهنم میرفت جایی که نباید

انگار حرفایی که به احسان زده بودم رو خودمم باور کرده بودم،اصلا مگه من چند روز بود دکتر رو میشناختم ؟

انقدر حمایت ندیده بودم ،انقدر مرد دور خودم ندید بودم ،که رفتارای دکتر رو گذاشته بودم پای احساسش ..

خاک تو سرت شادی که هنوزم ۱۵ سالته،هنوزم همونقدر احمقی

گوشیم رو گذاشتم رو زنگ و کنار ارین دراز کشیدم و انقدر گریه کردم که خوابم برد..صبح با صدای الارم بیدار شدم و فوری حاضر شدم و رفتم پیش لیلی خانم... تو اشپزخونه بود و داشت چای دم میکرد سلام کردمو گفتم ،شرمنده اگه میشه امروز هم ارین پیشتون باشه ،قول میدم امروز یه مهد خوب پیدا کنم که مزاحم شما نباشیم ...اخم کرد و گفت این چه حرفیه دخترم،ارین حال منو خوب کرده ،میخوای این حال خوبو بگیری ازم ..برو به کارت برس ،خیالتم راحت باشه ،از چشام بیشتر حواسم بهش هست

گفتن دستتون درد نکنه تا الانم کلی بهتون زحمت دادیم ،اقای دکتر رو هم از کارو زندگی انداختیم ..هرچه زودتر بریم بهتره‌..دوتا ساندویچ داد دستمو گفت حالا برو دیرت نشه بعدا حرف میزنیم

برگشتم سرکارم ، اون روز تموم حرصم رو سر سرامیکای کف سالن خالی کردم

عصر زودتر از شرکت اومدم بیرون و دنبال مهد گشتم ،یه مهد نزدیک شرکت پیدا کردمو یکم بیعانه دادم و ارین رو ثبت نام کردم ..فقط میموند خونه که نمیدونستم باید چیکارش کنم

برگشتم خونه ،زنگو زدمو درو باز کردن ،صدای خنده میومد ، گوشام تیز شده بود ،حس بدی داشتم

وارد هال شدم، اولین چیزی که دیدم یه جفت دست بود که قفل شده بود تو هم ، فوری نگامو ازشون گرفتم

صدای دکتر اومد که گفت ،سلام خوش اومدین ،مجبور شدم نگاشون کنم ،اروم اروم رفتم طرفشون ..پاهام میلرزید ..جلوشون وایستادم،نمیخواستم نگاش کنم اما کنجکاوی نذاشت

دلم سوخت،خوشگل بود ،خیلی هم خوشگل بود

یه پیرهن سبز تیره همرنگ چشماش پوشیده بود و موهای عسلی شو که ریشه ش مشکی بودو دورش ریخته بود ،انقدر همه چی تموم بود که از ریخت و قیافه خودم بدم اومد


اللهم عجل لولیک الفرج...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108