#دلتنگی_های_مادرانه
ترسید ،گفت اروم تر ،میخوای ابروی خودتو ببری
اومد نزدیک تر و گفت بدقلقی نکن ، شانس بهت رو کرده ...حالم داشت بهم میخورده از لحن چندشش، داد زدم ببین من قید ابرومو میزنم اما ابروی تورو میبرم ،برو بیرون
خندید و گفت چقدره تعرفهت ،من دو برابر میدم ...اختیار دستم دیگه با من نبود ،محکم کوبیدم تو صورتش
چشمام گشاد شده بود ،باورش نمیشد انگار
بازومو محکم گرفت و فشار داد و گفت چه غلطی کردی تو ؟ یه ذره خندیدم به روت فکر کردی خبریه،هار شدی ،هلم داد طرف صندلی و گفت لیاقتت همون کلفتیه
رفت بیرون ،حالم بد بود ،چون مطلقه بودم فکر میکردن باید به همه بگم اره، چرا زن مطلقه انقدر بی ارزش بود ،چرا همه به چشم یه وسیله واسع رفع نیازشون به زنای مطلقه نگا میکردن
اون روز مرخصی گرفتم و رفتم خونه ،دلم فقط یه خلوت میخواست که زار بزنم
مستقیم رفتم تو اتاقو وسیله هامو جمع کردم ،لیلی خانم هم پشتم اومد توو اتاق و وقتی صورت خیسم رو دید و گفت چی شده ؟
نگاش کردم ،ترسیده بود ...گفتم شما چه جوری بدون شوهرتون زندگی کردین ...حرفای مردم اذیتتون نکرد ..اومد کنارم نشست و گفت من هیچوقت به خاطر حرف مردم زندگی نکردم چوم اونا همیشه حرف واسه زدن دارن فرقی نمیکنه کارت درست باشه یا غلط ...اگه میخوای زندگی کنی باید یادبگیری به حرف دیگران اهمیت ندی
راست میگفت ،چرا از حرفای اون عوضی ناراحت شده بودم ،اون چه ارزشی داشت که اینهمه گریه کرده بودم به خاطر حرفاش
شب بود که دکتر اومد ،تنها بود
بهم گفت اماده شم بریم بیرون،تو دلم عروسی به پا شد
یه دقیقه ای لباس پوشیدمو رفتم دم در ،یکم با ماشین دور زدیم و بعد کنار خیابون وایستاد
بی مقدمه گفت برنامه ت واسه اینده چیه،تعجب کردم ...گفتم نمیدونم
گفت من یه خونه کوچیک براتون پیدا کردم ،یه چیزی تو دلم شکست ،داشت بیرونمون میکرد ...سرمو انداختم پایین ...صدام کرد ،خیره شدم تو چشماش ،یکم من من کرد و گفت یه چیزی تو چشمات هست که ....نباید باشه...رفتنت برای همه بهتره ،خصوصا خودت..
پس فهمیده بود ... گفتم ممنونم ،خودمم دنبالش بودم ،زیادی مزاحم شما شدیم، میشه بریم خونه لطفا..هیچی نگفت ،ماشینو روشن کرد و راه افتادیم
فردای اون روز همون خونه رو قول نامه کردم و اخر هفته با چند تا تیکه وسیله ضروری که از سمساری خریده بودم ،با ارین رفتیم خونه جدیدمون...برعکس روزای قبل لیلی خانم هم اصراری واسه موندن ما نکرد
ارین خیلی زود به مهد عادت کرد ،سخت بود برام وقتی از سرکار خسته میومدم خونه هیچکس منتظرم نبود اما باید عادت میکردم
دو هفته بعد شماره طاها افتاد رو گوشیم ...