2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 5151 بازدید | 77 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

#دلتنگی_های_مادرانه

سرسری احوال پرسی کردم و ارین رو بهونه کردم و رفتم تو اتاق ،قلبم تو گلوم میزد...

حال خودمو نمیفهمیدم ،اصلا نمیدونستم کی از دکتر خوشم اومده که حالا با دیدن یه زن کنارش به این حال و روز افتاده بودم ..

ارین داشت نقاشی میکرد و تا منو دید پرید تو بغلم ، چقدر دلم تنگ شده بود براش...

لباسامو عوض کردم ،لباس درست و حسابی نداشتم اما سعی کردم بهترینش رو بپوشم،یکمم ارایش کردم و ناراضی از اتاق رفتم بیرون ... دکتر تنها بود ،صدای خانما از اشپزخونه میومد ...خواستم برم پیششون که صدام کرد ..برگشتم طرفش،گفت همه چی خوبه ؟ به زور لبخند زدم و گفتم خداروشکر و بعد تند تند رفتم طرف اشپزخونه...دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم

اون شب تموم تلاشم کردم نگاشون نکنم ،که به خودم بفهمونم اون یه مرد متاهله و من هیچ حقی نسبت بهش ندارم...اما انگار از وقتی که به دلم گفته بودم ممنوعه ،حریص تر شده بود،شاید به جای طاها هر مرد دیگه ای هم بود من همین حسو داشتم ،من یه روح زخی داشتم و یه قلب پر از عقده ...یه چیزی تو وجودم میگفت چرا من نباید یه مرد خوب مثل طاها رو تو زندگیم داشته باشم ،میترا به چشمم شبیه یه دشمن بود که وارد حریمم شده بود ،منطقم انگار از بین رفته بود ،اون زنش بود ،داشتن صاحب بچه میشدن ،کدوم حریم اخه ،از حرفاشون فهمیدم میترا تو هفته های اخر بارداریه و خونه مادرش میمونه و همینم خوشحالم کرد که کنار هم نیستن ،خیلی بدجنس شده بودم ..اون شب بهشون گفتم ارین رو مهد ثبت نام کردم و کلی عصبانی شدن از دستمو لیلی خانم اصرار کرد که فعلا ارین رو بذارم پیشش ،خودمم بدم نمیومد ، دیگه نمیخواستم برم ..

فردای اون روز وقتی از خونه اومدم بیرون دکتر رو دیدم که از ماشینش پیاده میشد ...قلبم محکم تر از همیشه میکوبید ..اومد طرفم ،با نیش باز سلام کردم و اون گفت میخوای برسونمت ،عادی ، معمولی و حتی سرد بود لحنش

گفتم نه ممنون،تو راه کار دارم ،گفت باشه و کلید انداخت و رفت تو ،چرا اینطوری شد

رسیدم شرکتو کارمو شروع کردم ..از اتاق مدیر عامل زنگ زدن و من چای بردم براشون مهمون داشت ،انقدر فکرم درگیر بود که نگاشون نکردم...تو ابدارخونه نشسته بودم که سنگینی نگاه یکی رو حس کردم ،یه مرد تو چهارچوب در وایستاده بود ،گفتم کاری دارین ؟ گفت اب میخوام ، یه لیوان اب دادم بهش اما نرفت

گفتم مشکلی هست؟

گفت میشه باهم بیشتر اشنا بشیم ؟ اخمام رفت تو هم

گفتم من تمایلی ندارم ،اومد جلو ترو گفت تازه جدا شدی؟

چشمام درشت شد ؟این از کجا میدونست، بلند شدم و رو به روش وایستادم ،گفتم چی میگی تو ؟ صدام داشت میرفت بالا..


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

ترسید ،گفت اروم تر ،میخوای ابروی خودتو ببری

اومد نزدیک تر و گفت بدقلقی نکن ، شانس بهت رو کرده ...حالم داشت بهم میخورده از لحن چندشش، داد زدم ببین من قید ابرومو میزنم اما ابروی تورو میبرم ،برو بیرون

خندید و گفت چقدره تعرفه‌ت ،من دو برابر میدم ...اختیار دستم دیگه با من نبود ،محکم کوبیدم تو صورتش

چشمام گشاد شده بود ،باورش نمیشد انگار

بازومو محکم گرفت و فشار داد و گفت چه غلطی کردی تو ؟ یه ذره خندیدم به روت فکر کردی خبریه،هار شدی ،هلم داد طرف صندلی و گفت لیاقتت همون کلفتیه

رفت بیرون ،حالم بد بود ،چون مطلقه بودم فکر میکردن باید به همه بگم اره، چرا زن مطلقه انقدر بی ارزش بود ،چرا همه به چشم یه وسیله واسع رفع نیازشون به زنای مطلقه نگا میکردن

اون روز مرخصی گرفتم و رفتم خونه ،دلم فقط یه خلوت میخواست که زار بزنم

مستقیم رفتم تو اتاقو وسیله هامو جمع کردم ،لیلی خانم هم پشتم اومد توو اتاق و وقتی صورت خیسم رو دید و گفت چی شده ؟

نگاش کردم ،ترسیده بود ...گفتم شما چه جوری بدون شوهرتون زندگی کردین ...حرفای مردم اذیتتون نکرد ..اومد کنارم نشست و گفت من هیچوقت به خاطر حرف مردم زندگی نکردم چوم اونا همیشه حرف واسه زدن دارن  فرقی نمیکنه کارت درست باشه یا غلط ...اگه میخوای زندگی کنی باید یادبگیری به حرف دیگران اهمیت ندی

راست میگفت ،چرا از حرفای اون عوضی ناراحت شده بودم ،اون چه ارزشی داشت که اینهمه گریه کرده بودم به خاطر حرفاش

شب بود که دکتر اومد ،تنها بود

بهم گفت اماده شم بریم بیرون،تو دلم عروسی به پا شد

یه دقیقه ای لباس پوشیدمو رفتم دم در ،یکم با ماشین دور زدیم و بعد کنار خیابون وایستاد ‌

بی مقدمه گفت برنامه ت واسه اینده چیه،تعجب کردم ...گفتم نمیدونم

گفت من یه خونه کوچیک براتون پیدا کردم ،یه چیزی تو دلم شکست ،داشت بیرونمون میکرد ...سرمو انداختم پایین ...صدام کرد ،خیره شدم تو چشماش ،یکم من من کرد و گفت یه چیزی تو چشمات هست که ....نباید باشه...رفتنت برای همه بهتره ،خصوصا خودت..

پس فهمیده بود ... گفتم ممنونم ،خودمم دنبالش بودم ،زیادی مزاحم شما شدیم، میشه بریم خونه لطفا..هیچی نگفت ،ماشینو روشن کرد و راه افتادیم‌

فردای اون روز همون خونه رو قول نامه کردم و اخر هفته با چند تا تیکه وسیله ضروری که از سمساری خریده بودم ،با ارین رفتیم خونه جدیدمون‌...برعکس روزای قبل لیلی خانم هم اصراری واسه موندن ما نکرد

ارین خیلی زود به مهد عادت کرد ،سخت بود برام وقتی از سرکار خسته میومدم خونه هیچکس منتظرم نبود اما باید عادت میکردم

دو هفته بعد شماره طاها افتاد رو گوشیم ‌...


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

نمیخواستم جواب بدم ،اما حریف دلم نشدم ..احوال پرسی کردیم و گفت یه مشکلی براش پیش اومده باید به روزه بره شهرستان ،گفت مامان میترا تهران نیست و لیلی خانمم  حالش خوب نیست و نمیتونه پیش میترا بمونه ،ازم خواست امشب رو پیش میترا بمونم .. میخواستم خیلی محکم بگم نه ،اما نتونستم جلوی لحن پر از خواهشش دووم بیارم ،نتونستم بگم منو با عشقت ،بازنت ،با مادر بچه ت تو یه خونه تنها نذار ،منو زجر کش نکن... با خودم گفتم میرم اونجا چهار تا عکس و خاطره دو نعره میبینمو میشنوم و کلا زده میشم ازش‌‌‌‌،اما خیال خام بود ..

گفتم باشه و گفت عصر میاد دنبالم ...ساعت ۷ بود که زنگ زد و گفت دم خونه ست ،ارین رو بغل کردم و از خونه رفتیم بیرون،رو صندلی عقب نشستم و جز سلام  حرفی نزدم ..مارو رسوند و رفت و حتی یه کلمه هم حرف نزد ...

میترا خیلی گرم و صمیمی باهام برخورد میکرد و این بیشتر ناراحتم میکرد،عذاب وجدان داشتم انگار ...اخر شب وقتی ارین خوابید ،چای ریختم و تو هال نشستیم ،یکم از خودش گفت  اینکه تک بچه ست و دوست داره چندتا بچه داشته باشه ،گفت یه دوره افسردگی داشته که یکی از دوستاش طاهارو معرفی میکنه و اشنایشون به ازدواج ختم میشه... از عشقش به طاها گفت و نمیدونست با هر کلمه ای که میگه چه اتیشی تو دل من روشن میکنه‌..

منم براش گفتن ،از بدبختیام ،از احسان ،از پدر و مادرم ،از اشناییم با طاها ...اینو عمدا گفتم و جوابم میدونمی بود که بیشتر داغونم کرد

میترا یه جوری راجع به طاها حرف میزد انگار بهترین مرد دنیا رو داشت و اشتباهش همینجا بود ،چون حرفاش بیشتر منو میکشوند طرف طاها ...

من اون شب فهمیدم طاها به جز لیلی خانم هیچکسو نداره و خانواده ش رو تو زلزله از دست داده...اون شب خیلی چیزا راجع به طاها از تو حرفای میترا فهمیدم، چیزایی که احسامو کمتر که نکرد هیچ ،بیشتر از قبل هم شیفته طاها شدم ...

فروای اون روز طاها اومد و ما با اژانس برگشتیم خونه ،انقدر محو تماشای میترا شده بود که تعارف نکرد که مارو برسونه ..

رسیدم دم خونه که گوشیم زنگ خورد ،از خونه بود ،جواب دادم ،مامان بود که داشت گریه میکرد ...هیجی از حرفاش نفهمیدم ،فقط بهم گفت خودتو برسون و من نفهمیدم چه جوری ماشین گرفتم و رسیدم خونمون ...


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

آمبولانس رو که جلوی درمون دیدم ‌‌‌‌،یخ کردم..

ارین رو بغل کردم و کناردر حیاط وایستادم ،تخت امبولاس رو داشتن میاوردن بیرون، بابام روش دراز کشیده بود ...رفتم جلو ،ترسیدم از اینکه نباشه ..ناله کردم بابا ..چشماشو اروم باز کرد،خداروشکر کردم ،رو صورتش ماسک اکسیژن بود ،اروم ماسک رو برداشت و اروم گفت ،حلالم...کن ....بابا ....میدونم ...بهت ....بد ....کردم ...باهات .. حرف ...دارم ،بیا ...بیمارستان ،داشتم خفه میشدم ،گفتم زود میای خونه بابا، همونجا حرف میزنیم ...نفس کم میاورد همش ، اخرین جمله ای که گفت این بود ، دیر میشه...

مامان هم پشتش اومد و سوار امبولانس شد و فقط گفت حواست به خونه باشه،در بازِ ...

رفتم تو خونه ، همه جا بهم ریخته بود ...به شرکت زنگ زدم و با کلی التماس و خواهش اون روز رو مرخصی گرفتم ..میترسیدم واسه اینهمه غیبت اخراجم کنن.. تلویزیون رو روشن کردم تا ارین کارتون ببینه ،میخواستم خونه رو مرتب کنم و بعد برم بیمارستان ، اتاقشون شلوغ بود خیلی چون با عجله وسیله هاش رو برداشته بود ...رفتم سراغ کمد دیواری ،اول لباساشو مرتب کردم ،جلوی کمد روی زمین پر از پوشه و کاغذ بود ،نشستم رو زمین که مرتبشون کنم اما حواسم رفت به گاو صندوق بابا که تو کمد بود و برای اولین بار درش باز بود ،از وقتی یادم بود دست زدن به این گاو صندوق ممنون بود برام..بی اختیار دستمو بردم جلو و درشو باز کردم ،تو یکی از طبقه هاش یه جعبه چوبی بود ،درش اوردم و بازش کردم ..چندتا عکس قدیمی توش بود و اخرش زیر عکسها یه کاغذ بود...عکسا مال یه نوزاد بود با یه زن و مرد...

کاغذو باز کردم لاش یه شناسنامه بود ،بازش کردم ...هرچی بیشتر میخوندم کمتر میفهمیدم ..

شناسنامه مال یه دختر بود که تاریخ تولدش با من یکی بود ...گیج بودم ،کاش یکی کنارم بود و برام توضیح میداد

بلند شدم و رفتم تو هال ،عکس و شناسنامه رو انداختم تو کیفمو ارین رو بغل کردم و از خونه زدم بیرون

به مامان زنگ زدمو اسم بیمارستان رو پرسیدمو ..باید تکلیف خیلی چیزا روشن میشد

بابا یه سکته قلبی رو رد کرده بود و باید تو بخش مراقبت های ویژه تحت نظر میموند ..مامان تو راهرو نشسته بود ،رفتم جلو عکسارو گرفتمو جلوی صورتش ...عکسارو گرفت و نگا کرد ،سرشو اورد بالا ،گفتم اینا کی‌ان؟

خیلی خونسرد گفت ،بابات میگه بهت ...فردا میبرنش بخش،بیا از خودش بپرس

دلم میخواست جیغ بزنم از اینهمه ارامش ...

دست ارین رو گرفتمو با حرص از بیمارستان رفتم بیرون..،سرم پر از سوال بود ،یعنی من یه خواهر دو قلو داشتم ؟ کجا بود ،چرا به من چیزی نگفته بودن ..


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

چرا رفتار مامان و بابا اینجوری بود ،یاد یه فیلم افتادم که اسمش خواب لیلا بود فکر کنم ..یه دختر تو بچه گی خواهر دو قلوش رو کشته بود ...سرم پر از افکار مرخرف بود ..

موبایلم زنگ خورد ،جواب دادم میترا بود ، بعد سلام گفت صبح چرا هول هولکی رفتی دختر؟

اصلا حوصله حرف زدن نداشتم ،گفتم خیلی کار داشتم ،فهمید انگار حوصلخ ندارم، گفت ،چیزی شده ؟

گفتم بابام سکته کرده ‌..فوری صداش رفت بالا ،واااای حالشون خوبه الان ؟ کدوم بیمارستانی ؟ چیزی احتیاج داری ؟ اما گوشای من فقط اون صدای اروم رو میشنبو که مبپرسید چی شده ...فکری تشکر کردمو بهونه اوردم و گوشی رو قطع کردم

نیم ساعت بعد طاها و میترا اومدن بیمارستان ،حتی یه بار هم بهش نگاه نکردم ، از میترا خجالت میکشیدم ...رفتارم، افکارم و حتی احساسم همش در حال تغییر بود .... یه لحظه پر از عذاب وجدان بودم و یه لحظه احساس هیچکس برام مهم نبود ..

تو حیاط نگهشون داشتم ،گفتم ملاقات ممنوعه ،نمیخواستم مامان رو ببینن و یه چیزی بهشون بگه ..نگام افتاد به دستاشون ،همیشه تو هر شرایطی قفل هم بودن ...حسادت قلبمو میسوزوند ..خدایا پس من چی ،سهم من فقط عذاب بود ؟

یکم موندن و بعد به خاطر حال میترا رفتن ..تنها بودم ،خیلی بد بود حالم ..دلم میخواست یه نفر کنارم باشه ..

با ارین برگشتیم خونه ..حالم خی بدتر میشد ،همش به چیزای بد فکر میکردم ،به بدبختیام ، به تنهاییام ، به بی کسیام ...

ساعت ۱ شب بود ،ارین خواب بود ...از عصر گوشیم دستم بودو انگشتم رو شماره طاها بود ..صفحه ش رو تو تلگرام باز کردمو نوشتم سلام ...

دستام میلرزید ...میدونستم اشتباهه،میدونستم گناهه ‌...اما اون لحظه به هیچی جز خودم فکر نمیکردم،میخواستم حالم خوب بشه همین ..

دو سه دقیقه بعد خوند پیامو ،نوشت سلام ،چیزی شده ؟ قلبم داشت از سینم میزد بیرون ..

نوشتم ، نه چیزی نشده

خوند و یه علامت تایید فرستاد ... حرصم گرفت ،نوشتم فکر کردی کی هستی که کلاس میذاری ؟ مثلا میخوای بگی خیلی خوبی ؟ تو اگه خوب بودی که شماره نمیدادی به من ،بعدم با کلی دروغ منو نمیکشوندی خونه مادربزرگت ..

یه اموجی تعجب فرستاد و نوشت ،حالت خوبه ؟ چی شده ؟ حرف اصلیت رو بزن ..

بدون هیچ فکری نوشتم ،دوسِت دارم ..

یه ثانیه بعدش پشیمون شدم ،اما دیر بود  خونده بود ‌...چند دقیقه گذشت و جواب نداد ،زل زده بودم به صفحه گوشی..


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

اشکم دراومده بود از این همه حماقت ،چیکار کرده بودم...چه جوری از این به بعد باید تو چشماش نگاه میکردم

یه ربع بعد یه پیام طولانی اومد، من کاملا درکت میکنم ، فشار و اسیب های روانی طلاق کم نیست و بعد از اون هم حمایت نکردن خانواده‌ت به حال بدت دامن زد...اشتباه از من بود ،فکر میکردم همونطور که من تورو شبیه خواهرم میبینم توام همینطوری.. ببخش منو اگه باعث شدم فکر اشتباهی بکنی ...خدا شاهده که من فقط قصدم کمک بوده و هست.. اینبار راه رو اشتباه نرو ،دنبال ساختن یه زندگی خوب برای خودت و  ارین باش ،

حتما تا الان فهمیدی منو میترا چقدر به هم علاقه داریم  لطفا دیگه از این پیاما نده ،نمیخوام میترا ببینه... من امشب رو فراموش میکنم  توام سعی کن فراموش کنی ،شب بخیر

داشتم میسوختم ،میترا مگه کی بود ،مگه چه جوری بود که انقدر دوسش داشت

اون شب تا صبح پلک رو هم نذاشتم ،نمیتونستم فراموش کنم،دلم نمیفهمید

ارین رو گذاشتم مهد و گفتم دیرتر میام دنبالش و رفتم سرکار ّ....فقط خدا خدا میکردم ساعت کاری تموم بشه ...رسیدم بیمارستان ،بابارو برده بودن بخش...مامان تا منو دید از اتاق رفت بیرون...دستشو گرفتم و گفتم خوبی بابا ؟ اروم گفت خوبم ..گفت عکسارو دیدی؟سرمو تکون دادم و  نشستم لبه تختش و زل زدم به دهنش..

گفت اون زنو مرد خواهر و شوهر خواهر من بودن ...نمیدونستم بابا خواهر داره..

گفتم الان کجان ؟ گفت ۲۰ سال پیش تصادف کردن ..

دلم گرفت ،اون زنی که تو عکس بود خیلی خوشگل بود

گفت اون شب اومدن خونه مون ، باید میرفتن یکی از روستاهای همدان ،بابای رضا فوت کرده بود ...دخترشون رو گذاشتن پیش ما،مهناز (مادرم) راضی نبود اما من گفتم باشه

رفتن و دیگه برنگشتن‌‌‌‌...احمقانه زل زده بودم به دهن بابا ، منتظر بودم بگه اون دختر الان کجاست ...اما فقط نگام کرد ...

گفتم خب کجاست ،گفت ببخش منو که نتونستم جاشونو بگیرم برات ...

بلند شدم ،گفتم چی میگی بابا ؟ بازم داری اذیتم میکنی اره

هیچی نگفت ...باورم نمیشد ،یعنی من به داییم میگفتم بابا ...واسه همین منو دوست نداشتن ،واسه همین میخواستن از شرم راحت بشن

از اتاق اومدم بیرون ...مامان رو به روم بود  همون قدر خونسرد...از کنارش رد شدم ...

خدایا چرا من اخه ،همه بلاها رو گذاشتی رو من امتحان کنی؟

از بیمارستان اومدم بیرون ،گیج بودم.. سرم پر از صدا بود ...

گوشیمو دراوردم ،شماره ش رو گرفتم و بعد چندتا بوق جواب داد ...گفتم تورو خدا بیا...

صداش ارومم کرد ،وقتی فقط گفت ادرس بده..

اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

یه ربع جلوی در بیمارستان وایستادم تا اومد ..نشستم کنارش و بدون حرف راه افتاد ...

سرمو تیکه داده بودم به شیشه ،دلم میخواست این مسیر هیچوقت تموم نشه،حتی با همین سکوت سنگین..

یکم که گذشت یه نفس عمیق کشید و گفت ،نمیخوای حرف بزنی ؟ گلوم از بغض کیپ بود .. به زور گفتم ، هیچکی رو ندارم ... گفت ،خب خیلی ها هستن تو دنیا که هیچکسو ندارن ،تو اولیش نیستی ...جا خوردم ،فکر میکردم جوابم یه چیز دیگه باشه ...حرصم گرفت، گفتم تو اون خیلی ها چندنفر هستم که یه روزی میفهمن بیست و سه سال به دایی‌شون گفتن بابا ...

یه لحظه تعجب کرد و برگشت و نگام کرد ...گفتم دیدی ،من از اون خیلی ها خیلی بدبخت ترم ..

گفت بدبخت ندیدی احتمالا ،تو پسرتو داری و کمِ کم از خیلی از خانمهایی که حاضرن هرچی دارن رو بدن و صاحب بچه بشن ،جلو تری، تو از کسی که دوسش نداشتی جدا شدی ،میدونی چندتا زن ارزو دارن جرات تو رو داسته باشن برای طلاق ،تو کار داری تو خونه داری...بازم بگم ؟؟ مشکل تو تلقینه ..تو روزی هزار بار به خودت تلقین میکنی بدبختی و داری جذبش میکنی ... دلیل بیار برام ،چرا بدبختی؟

حرفاشو نمیفهمیدم ،فقط تُن صداش رو میشنیدم...

خیره شدم به نیم رخش ،چرا انقدر به نظرم جذاب و بی عیب و نقص بود ...گفتم من بدبختم که تو سر راهم سبز شدی ،من بدبختم که هرچی رو خواستم نشد...من بدبختم که حالم بهم میخوره از خودم ...

کنار خیابون نگهداشت و برگشت طرفم ...گفت فکر میکنی چه جوری خوشبخت میشی ؟ بازم بدون فکر دهنم رو باز کردم ،گفتم تو اگه باشی ...حرفمو قطع کرد و گفت ، اینو بفهم ،من یه مرد متاهلم که به زودی قراد پدر بشم ، حسی که تو قلب تو به وجود اومده واقعی نیست ،اشتباه قبلت رو دوباره تکرار نکن

همه حرفاشو قبول داشتم اما غرورم نمیذاشت بگم ‌‌...

دوباره راه افتاد ،اطراف تهران بودیم اما دقیقا نمیدونستم کجا ..گوشیش زنگ خورد ،میترا بودم ،قلبم داشت میسوخت ...عمدا بلند گفتم ،جلوتو نگاه کن ..طاها مکث کرد یکم ،انگار میترا ازش راجع به صدا پرسید چون گفت میام خونه باهم صحبت میکنیم ...میترا اما ول کن نبود ،اخر طاها یکم صداشو برد بالا و گفت میترا گفتم میام خونه ..و بعدم قطع کرد ..متظر بودن به منم یه چیزی بگه اما نگفت

دلم خنک شده بود ، پر از حسادت بودم ،نمیخواستم وقتی خودم خوشبخت نیستم ،کسی خوشبخت باشه

من جلوی مهد ارین پیاده کرد و فقط گفت ،منو میخوای ؟ باشه قبوله فقط من شرط دارم ،

ذوق مرگ شدم ..


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

گفتم هر شرطی باشه قبوله...خیره بود به روبه روش، گفت ، ارین رو باید بدی به باباش ،من اگه بخوام یه تجربه جدید داشته باشم دلم نمیخواد یه بچه بینمون باشه

وا رفتم ، بدون ارین مگه میتونستم ،اصلا مگه میشد ...هیچی نگفتم و اون گفت الان جواب نده ،برو خونه فکراتو بکن بعد بهم بگو...از ماشین پیاده شدمو وارد مهد شدم ...گیج بودم ارین از دور صدام کردو زود اومد تو بغلم ،عطر تنشو کشیدم تو ریه هام...چه جوری بدون یه تیکه از وجودم زندگی میکردم

یه تاکسی گرفتمو برگشتیم خونه ،اصلا تو حال خودم نبودم ،هی به ارین نگاه میکردمو چشمام پر اشک میشد ...دو سه روز همینطوری گذشت،فقط میرفتم سرکارو برمیگشتیم خونه ، نه جایی میرفتم و نه به کسی زنگ میزدم

چند روز بعد لیلی خانم زنگ زد ، اخر هفته سفره حضرت ابوالفضل داشت ،گفت همسایه ها رو دعوت کرده و منو..

لیلی خانم جز طاها کسی رو نداشت ، دوست داشتم بدونم چرا فقط یه بچه داشته که اونم زود میمیره و طاها ازش میمونه براش ...طاها اون شب که برای اولین بار میخواست منو ببره خونه مادربزرگش گفته بود هر شب یکی از نوه ها میره پیش لیلی خانم و بعدش که من فهمیدم جز طاها نوه دیگه ای در کار نیست خیلی تعجب کردم

قبول کردم که برم ،دلم نمیومد بگم نمیام

پنجشنبه تعطیل بودمو از صبح رفتم پیش لیلی خانم که کمکش کنم ،هیچکس نبود ...تا ظهر همه کارارو دوتایی کردیم ،ارین هم تو حیاط بازی میکرد

مراسم ساعت ۳ شروع میشد ،ساعت هنوز دو نشده بود که میترا اومد ،سرنگین بودم باهاش اما اون مثل همیشه و حتی بهتر از قبل باهام احوال پرسی کرد ...اروم رو مبل نشست و فوری مانتو و روسریش رو دراورد ،یه طاهایِ قشنگ رو گردنش برق میزد

لیلی خانم گفت مبارکه چقدر قشنگه گردنبندت تاز،ه گرفتی نه؟ خندید و گفت دیروز به مناسبت اینکه من مامان بچه‌شم برام اینو گرفت ..لیلی خانمم خندید و گفت پدر سوخته، مثل بابا بزرگشه ،بعدم یه نفس عمیق کشید و گفت ،حیف عمرش کوتاه بود

اما تو قدرشو بدون که بعدا مثل من حسرت نداشته باشی

انشالله طاها ۱۲۰ سال همینطوری کنارت باشه..میترا یه نگاه بهم کرد و گفت انشالله

دلم میخواست فرار کنم از اونجا ،دوس داشتم جیغ بزنم بگم بسه ،انقدر از خوشبختیتون حرف نزنید ،منه بدبخت تحملشو ندارم

گوشی میترا زنگ خورد ، بلند شدمو رفتم طرف اشپزخونه ،ولی جمله ای که به لیلی خانم گفت تیر اخرو زد

خدا همه رو خوشبخت کنه که هیچکس از خوشبختی کسی ناراحت نشه

خشکم زد ،مطئمن بودن منظورش به منه

ناخن هامو با حرص فشار دادم کف دستمو خودمو انداختم تو اشپزخونه..

نشونت میدم خوشبختی رو...


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

دو هفته از اون روز گذشت،خبر داشتم که حال بابام بهتر شده و برگشته خونه ،از پرستار های بیمارستان هر روز حالش رو میپرسیدم

حالم هر روز بدتر میشد ، از زندگی بیزار شده بودم اما نتونستم قید ارین رو بزنم،بدون اون شاید حالم بد بود اما بدون پسرم قطعا میمردم ،چهارشنبه بود ،کارامو کردمو از شرکت اومدم بیرون ...از در اصلی که اومدم بیرون، جلوی در کنار ورودی پله ها احسان رو دیدم ،اون لحظه اخرین ادمی که دلم میخواست ببینم احسان بود .. راهمو کج کردم و پشت سرم اومد و چندبار صدام کرد ، دیدم مردم دارن چپ چپ نگامون میکنن ،برگشتم طرفش گفتم ،چیه ،چی میگی ؟ هی شادی شادی میکنی ...

گفت میخوام باهات حرف بزنم ،گفتم من چه حرفی میتونم با تو داشته باشم ،برو پی کارت ...

گفت خواهش میکنم ،بار اخرِ به خدا به جون ارین ..میدونست قسم جون ارین تنها چیزیه که به یه کاری وادارم میکنه ..دنبالش رفتم ،داشت میرفت طرف موتورش ...گفتم مثل اینکه حالت خوب نیست نه ؟ گفت چی میگی ؟گفتم من سوار موتور نمیشم ،خندید و گفت موتور من نیست که ،بعدن دزد گیر یه پراید سفید رو زد، یه نفس راحت کشیدم و سوار شدم

چند دقیقه بعد جلوی یه سفره‌خونه نگه داشت ...با اینکه خیلی ورزش میکرد اما قلیونش ترک نمیشد ...نشستیم رو یکی از تختا و سفارش قلیون و خوراکی داد ..

گفت میحوای بگم غذا بیارن برات ..گفتن نخیر ،حرفت رو بزن ،باید برم دنبال ارین...

گفت بداخلاق نباش ،من که نمیخوام اذیتت کنم ..زل زدم تو چشماشو گفتم ولی وقتی میبینمت اذیت میشم ،وقتی باهام حرف میزنی اذیت میشم ..بابا ولم کن دیگه ،چرا نمیخوای بفهمی زندگیمون تموم شده ...

بازم خندید ، دیگه داشت کفرم بالا میاورد..گفت اصلا اونجوری نیست که تو فکر میکنی...راجع به یه چیز دیگه میخوام حرف بزنم ..کنجکاو شدم اما به روم نیاوردم ..خیلی عوض شده بود ،اخلاقش، برخوردش...

گفت من دادم ازدواج میکنم ...چشمام گشاد شد ،باورم نمیشد بیخیال من شده ..گفتم یه ماهه عاشق شدی به ازدواج رسیدی؟ سرشو انداخت پایین و گفت یه ماه نیست ،خیلی وقته ...

یه پوزخند تلخ نشست رو لبم ..گفتم میخوای واسه عروسی دعوتم کنی ؟ گفت اینجا نیستم وگرنه دعوتت میکردم ..گفتم چی میخوای ازم ؟ گفت ارینو ..

گوشیم زنگ خورد ،شماره مدیر مهد آرین بود ..دلم اشوب شد ،جواب دادم ،یه صدای لرزون گفت ،خانم فراهانی نگران باشین اصلا چیز مهمی نیست یه خراش کوچیکه اما واسه اینکه خیالمون راحت شه ارین رو اوردیم بیمارستان ...

دلم زیرو رو شد ،احسان هی میپرسید چی شده ...انگار همه دنیا دست به دست هم داده بودن ارین رو بگیرن از من ...


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

نفهمیدم چه جوری به ماشین رسیدم و احسان دنبالم میومد، گفتم توروخدا زود باش ،ارین بیمارستانه ...تا وقتی برسیم بیمارستان هزار بار مردمو زنده شدم ...تو بیمارستان به مدیر مهد زنگ زدمو اون گفت بریم طبقه دوم ..رفتیم بالا و دیدمش و رفتم پیشش،احسانم کنارم میومد ..گفتم ارین کو ،بازوهامو گرفت و گفت اروم باش عزیزم الان دکترش میاد ..دیگه مطمئن شده بودم یه چیزی شده ...خودمو از بین دستاش کشیدم بیرون و جیغ زدم بچم کجاست ؟ حواستون کجا بوده که بچه من الان باید اینجا باشه ؟

احسان شونه هامو گرفت و منو نشوند رو صندلی ،گفت اروم باش الان میرم پیش دکترش.. یه مرد با رو پوش سفید اومد طرفمون ...صورتم خیس بود و نمیدونستم کی گریه کردم...دکتر گفت شما چه نسبتی دارین با بیمار ،کلمه بیمار یه چاقو شد و رفت تو قلبم ..احسان گفت پدر و مادرشیم ،چی شده دکتر ؟..دکتر یه نگاه به من کرد و گفت ،سرش ضربه خورده ،به مدیر مهد اشاره کرد و گفت این خانم میگه خورده به پله ها، فعلا بیهوشه و تا بهوش نیاد نمیتونم نظری بدم..دیگه نفهمیدم چی میگه ،یهو خالی شدم انگار .. افتادم رو زانوهام ،پسر کوچولوم بیهوش بود ،مگه چند سالش بود ...دستامو گرفتنو بلندم کردن

قلبم انگار تو دستای یکی داشت له میشد...به احسان نگاه کردمو گفتم ارین نباشه من میمیرم ،چشماش خیس بود ،گفت هیچی نمیشه ،قول میدم

به پرستاری که دستامو گرفته بود گفتم توروخدا بذارین ببینمش ،گفت بذار با دکتر حرف بزنم ..

جیغ زدم خدایا بسه ،من چیکارت کردم مگه...تو همون لحظه بود که صورت میترا اومد جلوی چشام ..زار میزدم ،مطمئن بودم پسرم تاوان حماقت منو پس میده ...گفتم خدایا من بد کردم ،ارین چه گناهی داشت،غلط کردم خدایا ،غلط کردم ...نفس کم اورده بودم ...جلوی چشمام سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم

همون روز مامانم اومد بیمارستان و چند دقیقه نشست و رفت ،بابام انگار نمیتونست راه بره ...من رو یه تخت بودم و پسرم رو یه تخت ...احسان یه لحظه ام از کنارم تکون نمیخورد ...حس اینکه درد هردومون مشترکه یکم ارومم میکرد ...

دو هفته همینجوری گذشت،به شرکت زنگ‌زدمو گفتم دیگه نمیام سرکار

لیلی خانم روز سوم اومد بیمارستان ،به گوشیم زنگ زده بود و احسان جوابشو داده بود ..حتی پرستویی هم که خیلی وقت بود ازش بیخبر بودم اومد ...،اما کدومشون برام ارین میشد

روزی که دکتر و میترا اومدن ،دوباره حماقتی که کرده بودم یادم اومد طاها رو نگاه کردم ،هیچ حسی نبود تو دلم، فقط احترام ..

چقدر دیر فهمیدم ...


اللهم عجل لولیک الفرج...

#دلتنگی_های_مادرانه

تموم روزمو یا تو نماز خونه بودمو زار میزدم که خدا گناه منو پای پسرم ننویسه و یا تو راهرو بیمارستان راه میرفتم و منتظر بودم یکی بگه پسرم به هوش اومده ،احسانم بیشتر موقع‌ها کنارم بود ... هیچی ازم باقی نمونده بود ،یه زن داغون و لاغر با یه صورت زرد .. هفته سوم هم گذشت اما علائم ارین تغییری نکرد ..ساعت ۱۰ صبح بود ،احسان تازه اومده بود ،بهش گفتم تا من برمیگردم جایی نره و هر خبری شد بهم زنگ بزنه ..

یه تاکسی گرفتمو رفتم خونه میترا ...باید باهاش حرف میزدم ..درو باز کردو رفتم تو، همون اول ازش پرسیدم و گفت، چهل هفته بارداریش پر شده بود و دو سه روز بیشتر وقت نداره.

مهربونیش حالمو بدتر میکرد ، نمیتونستم حرف بزنم اما چاره‌ای نداشتم...گفتم میدونم همه چیو میدونی ،یه لبخند مهربون زد..گفتم مناصلا به خودم حق نمیدم ،من یه زنه شکست خورده‌ام با یه مامان و بابای قلابی که همه عمرش هیچکسش ندیدش ...وقتی اولین ادم زندگیم ،احسان بهم توجه کرد ، دیگه به هیجی جز رسیدن بهش فکر نکردم ولی بعد ازدواج فهمیدم منو احسان دوتا ادم متفاوتیم که هیچ جوره بهم مربوط نمیشیم ..احسان نمیذاشت دانشگاه برم اما انقور التماس کردم تا قبول کرد پیام نور بخونم که زیاد سر کلاس نرم

تعصب‌های احمقانه داشت ..منو تو دستاش محکم گرفته بود و فشار میداد ،احساس میکردم دارم خفه میشم ..پر از عقده بودم ،پر از حسرت

تو دانشگاه یه خانم مشاور داشتیم... کم کم بهش نزدیک شدمو همه چیو براش تعریف کردم ...اون بود که با حرفاش باعث شد خودمو از اون جهنم بکشم بیرون ،سخت بود خیلی سخت وقتی پدرو مادر پشتم نبودن ..وقتی احسان هر روز به مرگ تهدیدم میکرد ..روزی که وسیله هام رو جمع کردمو با ارین از خونه رفتم به امید خونه پدرم ،اما باورت نشه شاید ،منو راه نمیدادن تو خونه ...چقدر التماس کردم اون روز تا دلشون سوخت برام....

احسان خیلی مرد بد دلی بود ، با ارین خیلی بد رفتار میکرد چون ارین ناخواسته بود ...میگفت کلی ارزو دارم و ارین دست و پامو میبنده ...منم پسرمو برداشتمو از اون زندگی اومدم بیرون که هر سه تامون به ارامش برسیم ،ولی انگار ارامش واسه من حرومه ..

سرمو انداختم پایین ،گفتم دکتر تو بدترین شرایط وارد زندگیم شد ،شبی که فکر میکردم یه قاتلم

دستام میلرزید از یاداوری تلخ ترین روزای عمرم ،میترا دستشو گذاشت رو دستمو گفت ،من درکت میکنم شادی ،نیازی نیست چیزی رو بهم توضیح بدی

اشکام دونه دونه میریختن ،کاش انقدر خوب نبود..لبمو کشیدم زیر دندونم که صدای هق هقم بلند نشه

یکم که اروم شدم گفتم ، میتونی منو ببخشی ،از ته دلت ؟


اللهم عجل لولیک الفرج...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108