2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 5151 بازدید | 77 پست

#دلتنگی_های_مادرانه

هیچی نگفت و من سکوتشو گذاشتم پای نبخشیدنم ...جلوی پاش نشستم رو زمین ،با هق هق گفتم به خدا همش حماقت بود ،از بی کسی ،از بدبختی ... دکتر خیلی مرد خوبیه ،اونقدر خوب که بعید میدونم شبیه‌ش پیدا بشه...خواهش میکنم منو ببخش ،توروخدا به خدا بگو به خاطر حماقت من پسرمو ازم نگیره ...اون گناهی نداره که تاوان اشتباه منو بده ..

میترا دستمو گرفت و منو کنارش نشوند و گفت این چه حرفیه شادی ،کی گفته خدا انقدر بیرحمه،این خدا همون خداییه که میگه صد بار اگر توبه‌ت رو شکستی بازم برگرد ،من منتظرتم ، همون خدایی که محبتش هزار برابر محبت یه مادر به بچشه... تو باورت میشه این خدا به خاطر یه اشتباه بخواد از یه طفل معصوم انتقام بگیره ؟

من چی بگم ،وقتی خودم از خودم مطمئن نیستم که شاید اگه منم جای تو بودم همین کارو میکردم و حتی بدتر میشدم ...شادی بهت حسودیم میشه ،خوش به حالت ،خدا تورو خیلی دوست داره که نذاشت گناه کنی زود تورو برگردوند،نخواست ازش دور بشی...

مطمئن باش تو هرکارش یه حکمتی هست ،یه روز حکمت این اتفاقی که برای ارین افتاده رو هم میفهمی ...

من مطمئنم ارین خیلی زود خوب میشه و اگه تو دلت با بخشش من اروم میشه ،من میگم از ته قلبم بخشیدمت و از خدا میخوام پسرت صحیح و سالم برگرده خونه ..

نفسم بالا نمیومد ،من میخواستم با میترا چیکار کنم ،طاها حق داشت که اینجوری عاشقش بود ...

از اونجا رفتم امام زاده صالح ،همونجا نذر کردم اگه ارین بهوش بیاد ،واسه پنجاه تا بچه فقیر غذا بخرم ،نمیدونم چرا اما این نذر افتاد به دلم..

یکم بعد برگشتم بیمارستان ،سبک شده بودم ..احسان گوشیش دستش بود و تو راهرو راه میرفت ، تا منو دید دوید طرفم ...قلبم ریخت ،ارینم چیزیش شده بود حتما ...احسان رسید بهم ،داشتم سکته میکردم اما برق چشماش ،اشکو اورد تو چشمم ..گفت بهوش اومد شادی ،چرا گوشیتو جواب نمیدی ..

قلبم داشت منفجر میشد ،صدام میلرزید از هیجان ،گفتم راست میگی احسان ؟ یه لبخند پهن نشست رو لبشو گفت ،شوخی دارم مگه ..بیا بریم ببینش..پاهام مال خودم نبود انگار رو ابرا بودم ،یه لحظه وایستادم ،باید تشکر میکردم ...احسان گفت بیا دیگه ..زانو زدم و سرمو گذاشتم رو زمین ..جای تشکر نداشت این معجزه ؟ گفتم خدایا شکرت ،خدایا شکرت ، خدایا شکرت...

احسان بازومو گرفتو بلندم کرد ،گفت بیا بریم ،ارین همش تورو صدا میزنه ...

دلم پر میزد واسه دیدن چشماش و شنیدن صداش ...وارد اتاق شدم ،داشت گریه میکرد طفل معصومم ،ترسیده بود از اون همه غریبه ..

رفتم طرفش ،منو دید و گفت مامان...

اگه همونجا میمردم هم دیگه ارزویی نداشتم...


اللهم عجل لولیک الفرج...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

 اینم پارت اخر👇



#دلتنگی_های_مادرانه
بغلش کردم و بعدم تند تند سر تا پاشو بوسیدم...شده بودم مثل ماهی که رسیده بود به اب، دلتنگ بودم ،دلتنگی یه مادرو فقط یه مادر میتونه بفهمه ..
دکتر به احسان گفت منو ببره بیرون تا ارین رو معاینه کنن ..بیرون اتاق از خوشحالی زار میزدم..احسان چشماش چهار تا شده بود ، فکر میکرد خل شدم ..
روز بعد ارین رو منتقل کردن بخش ،خداروشکر مشکلی نداشت و فقط چند روز باید تحت نظر میموند...
اتاق ارین پر شده بود از اسباب بازی هایی که براش اورده بودن و همین کمک میکرد محیط بیمارستان رو راحت تر تحمل کنه، لیلی خانم ،پرستو و مامان و بابام و دکتر ،همه شون اومدن و ارین رو دیدن ..همه چی خوب بود جز انژیوکتی که رو دستش بود ،هر چقدر التماس کردم درش بیارن قبول نکردن و گفتن تا وقتی بستریه باید بمونه ،هر بار میدیدم رو دستشو که کبود شده بود ،قلبم میسوخت ..
روزی که بردمش خونه ،احسان هم باهامون اومد ،چیزی نگفتم،انقدر تو اون چند وقت کمکم کرده بود که تموم خاطره های بد گذشته از ذهنم پاک شده بود
اینکه من چند سال ازش فرار کرده بودمو اون تو بدترین روزای عمرم کنارم مونده بود برام خیلی با ارزش بود ..
اون روز ناهار رو باهم خوردیم و بعد احسان بلند شد که بره ،تا دم در بدرقه‌ش کردم ،گفتم ممنونم ...سوالی نگام کرد و گفت بابت ؟ گفتم همه چی ،اگه تو نبودی نمیتونستم تحمل کنم ...خندید و گفت انگار یادت رفته ارین پسر منم هست ...این حرفش تنم رو لرزوند،یاد جمله اخری که قبل از رفتن به بیمارستان بهم گفته بود افتادم ،ارین رو میخواست ...یه دفعه عصبی شدم و گفتم مثل اینکه توام یادت رفته حضانت دائم و کاملش رو دادی به من ..خندید، بلند و از ته دل ...گفت چرا جبهه گرفتی ؟ نه یادم نرفته ،خیالت راحت،من یه چیزی گفتم تو جدی نگیر ...
احسان رفت و من موندم و معجزه زندگیم که هزار برابر بیشتر از قبل قدر بودنش رو میدونستم
تو همون روزایی که بیمارستان بودم، دختر دکتر و میترا به دنیا اومد و اسمش رو پناه گذاشتن..
دو هفته بعد احسان عقد کرد ، منو هم دعوت کرد اما ترجیح دادم همسرش رو حساس نکنم،چشمم حسابی ترسیده بود ،انگار بعد از عقد برنامه داشتن از ایران برن و من از ته دلم ارزوی خوشبختی کردم براشون
دکتر برام تو یه شرکت خصوصی یه کار خوب پیدا کرد و خداروشکر شرایط زندگیم خوب شده بود
هر روز که از زندگی دو نفره مون میگذشت ، میدیدم همه چیز بهتر میشد و اینو مدیون باوری بودم که بعد از اون همه سختی بهش رسیدم ،اینکه یه زن همیشه برای خوشبختی محتاج بودنِ یه مرد نیست ،ما میتونیم خوشبختی رو خودمون برای خودمون بسازیم...

پایان.

اللهم عجل لولیک الفرج...
#دلتنگی_های_مادرانه یه ربع جلوی در بیمارستان وایستادم تا اومد ..نشستم کنارش و بدون حرف راه افتاد .. ...

اه شادی چه دختر حقیر و بدبختیه میخواد بچسبه به مرد متاهل فکر کردم داستان جذاب باشه درباره یه دختر خودساخته و قوی 

اه شادی چه دختر حقیر و بدبختیه میخواد بچسبه به مرد متاهل فکر کردم داستان جذاب باشه درباره یه دختر خو ...

واقعا باید جاش میبودیم بعد درک میکردیم

اللهم عجل لولیک الفرج...
خدا دست فرشتگانی مثل آقا طاها رو بالا سر همه بی پناها بکشه  خیلی سخته بی کسی خیلی

کاش زیاد بشه ازشون

کم بشه از طاها اولی

فقط میخواست بچزونه شادیو

اللهم عجل لولیک الفرج...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108