#دلتنگی_های_مادرانه
هیچی نگفت و من سکوتشو گذاشتم پای نبخشیدنم ...جلوی پاش نشستم رو زمین ،با هق هق گفتم به خدا همش حماقت بود ،از بی کسی ،از بدبختی ... دکتر خیلی مرد خوبیه ،اونقدر خوب که بعید میدونم شبیهش پیدا بشه...خواهش میکنم منو ببخش ،توروخدا به خدا بگو به خاطر حماقت من پسرمو ازم نگیره ...اون گناهی نداره که تاوان اشتباه منو بده ..
میترا دستمو گرفت و منو کنارش نشوند و گفت این چه حرفیه شادی ،کی گفته خدا انقدر بیرحمه،این خدا همون خداییه که میگه صد بار اگر توبهت رو شکستی بازم برگرد ،من منتظرتم ، همون خدایی که محبتش هزار برابر محبت یه مادر به بچشه... تو باورت میشه این خدا به خاطر یه اشتباه بخواد از یه طفل معصوم انتقام بگیره ؟
من چی بگم ،وقتی خودم از خودم مطمئن نیستم که شاید اگه منم جای تو بودم همین کارو میکردم و حتی بدتر میشدم ...شادی بهت حسودیم میشه ،خوش به حالت ،خدا تورو خیلی دوست داره که نذاشت گناه کنی زود تورو برگردوند،نخواست ازش دور بشی...
مطمئن باش تو هرکارش یه حکمتی هست ،یه روز حکمت این اتفاقی که برای ارین افتاده رو هم میفهمی ...
من مطمئنم ارین خیلی زود خوب میشه و اگه تو دلت با بخشش من اروم میشه ،من میگم از ته قلبم بخشیدمت و از خدا میخوام پسرت صحیح و سالم برگرده خونه ..
نفسم بالا نمیومد ،من میخواستم با میترا چیکار کنم ،طاها حق داشت که اینجوری عاشقش بود ...
از اونجا رفتم امام زاده صالح ،همونجا نذر کردم اگه ارین بهوش بیاد ،واسه پنجاه تا بچه فقیر غذا بخرم ،نمیدونم چرا اما این نذر افتاد به دلم..
یکم بعد برگشتم بیمارستان ،سبک شده بودم ..احسان گوشیش دستش بود و تو راهرو راه میرفت ، تا منو دید دوید طرفم ...قلبم ریخت ،ارینم چیزیش شده بود حتما ...احسان رسید بهم ،داشتم سکته میکردم اما برق چشماش ،اشکو اورد تو چشمم ..گفت بهوش اومد شادی ،چرا گوشیتو جواب نمیدی ..
قلبم داشت منفجر میشد ،صدام میلرزید از هیجان ،گفتم راست میگی احسان ؟ یه لبخند پهن نشست رو لبشو گفت ،شوخی دارم مگه ..بیا بریم ببینش..پاهام مال خودم نبود انگار رو ابرا بودم ،یه لحظه وایستادم ،باید تشکر میکردم ...احسان گفت بیا دیگه ..زانو زدم و سرمو گذاشتم رو زمین ..جای تشکر نداشت این معجزه ؟ گفتم خدایا شکرت ،خدایا شکرت ، خدایا شکرت...
احسان بازومو گرفتو بلندم کرد ،گفت بیا بریم ،ارین همش تورو صدا میزنه ...
دلم پر میزد واسه دیدن چشماش و شنیدن صداش ...وارد اتاق شدم ،داشت گریه میکرد طفل معصومم ،ترسیده بود از اون همه غریبه ..
رفتم طرفش ،منو دید و گفت مامان...
اگه همونجا میمردم هم دیگه ارزویی نداشتم...