دوشنبه عقد کنون یکی از فامیلای همسرم بود جاریم یه دختر یه سالو و نیمه داره تن دخترش یه لباس بامزه و ناز پوشونده بود خوردنی شده بود پیش خودم میگفتم کاش منم بچه داشتم از این لباسای با مزه تنش میکردم هر چی خ استم بگیرم بغلم بوسش کنم تو بغلم فشارش بدم نتونستم