سلام
من امشب با ابجی کوچیکم رفتیم بیرون بعد داشتیم برمیگشتیم خونه نزدیک خونه خودمون یه پسره سوار دوچرخه اومد جلو چرت و پرت گفت ما هیچی نگفتیم
رد شدیم اومدیم جلوتر این قسمت خیلی تاریک و خلوت بود بعد پسره دوباره اومد جلو چرت و پرت گفت اومد دستشو نزدیک گردنم سریع خودمو کشیدم کنار اصلا ول نمیکرد جلومو گرفت تاریک هیچ کسی و مغازه ای ام نبود منم گوشیمو سریع دراوردم زنگ بزنم داداشم زنگ زدم اونم چاقو درآورد گرفت سمتمون ابجیمم ترسیده بود داد میزد انقد هول کرده بودم نمیفهمیدم چیکار کنم داداشم جواب داده بود صدا ابجیمو شنیده سریع بهش گفتم بیا سر کوچه
بعد سریع دور زد رفت
مام سریع اومدیم سمت کوچه داداشمم رسید وای داداشم با یه حالی اومد
انقد حالم بده
داداشم گفت به مامان اینا نگین چاقو داشته و اینا وگرنه دیگه نمیزارن برین بیرون
مارو رسوند خودش رفت نیومد خونه مامانمم نگران دیدم اومده دم در
الکی گفتیم هیچی مامان چیزی نبود مزاحم شد زنگ زدم بترسونمش