واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم....
مادرم همش غر میزنه همش از دردای گذشته میگه بکووووب میگه......
جالبه هر وقت هم از استقلال زنان میگم میگه هرزگی میخوای بعد الان خودش میخواد طلاق بگیره ولی نه پول داره نه شغل داره نه خونه داره نه هیچی... مونده آواره میاد همش پیش من درداشو میگه بخدا خسته شدم. شاید بگین مادره دیگه ولی همین دردو دلاش باعث شد من چند سال افسردگی بگیرم.... حتی راه های غلطی بهم نشون داد که کم بود زندگیم از هم بپاشه... هر روز هر روز از دردای گذشته میگه چجوری محلش نذارم که ناراحت نشه؟