خونه مادرشوهرم باهامون یه کوچه فاصله داره از اولین شبی ک مرخص شدم اومدنش شروع شده تا الان که هر روز میاد به عنوان نوه اولش هیچ کاری نکرد برای منو پسرم یه دسته شوید بهمون نداد همشم که میاد خونم بهم تیکه میندازه وزخم زبون میزنه وقتیکه شوهرم میاد مهربون میشه و سریع بچه رو بغل میگیره ...همراه مهمون میاد همراه مهمون میره دست به سیاه سفیدم نمیزنه من بچم بد لجه و همش گریه میکنه و نمیخوابه خودمم زایمانم سخت بود مادرشوهرمم که سوهان روحم شده دیگه خسته شدم دلم میخواد دست بچمو بگیرم و برم خونه بابام ی مدتی
تو منو انتخاب کردی❤ انتخاب کردی که مامانت باشم ، خونه کوچیک و آرومم رو، دل تنها و مهربونم رو دیدی دلت خواست من همدمت باشم.پسر کوچولوی قشنگم💕 اگر نخونی و ندونی زود خام میشی سرتو بالا نگه دار نکنه رام شی دشمن جهل و جاهلم⚠️⛔️
منم میترسم وقتی بچم دنیا اومد هر روز پلاس شه خونم از این اخلاقا داره اخه خودشم فقط میشینه یکی باید واسش شام و ناهار بپزه خانوادمم شهر دیگن باز خوبه تو میتونی بری