بچهها نمیدونم از کجا شروع کنم من زن پسرعموم بودم خیلی عاشق هم بودیم البته دعوا بحث داشتیم اما کنارهم خوشحال بودیمو ۵سال باهم زندگی کردیم دوست داشتم دوستم داشت تمام بحثامون سرمامانش بود مامانش منو نمیخاس همیشه مخالفم بود تااینکه بایه دعوای ساده ک توی تاپیک قبل هم هست یهوشوهرم همچی تموم کردو گفت نمیخامت شوهری ک عاشقانه دوستم داشته واسه ب دست اوردنم هرکارکرد جلو همین مامانش وایساد بخاطر من خلاصه همه حسرت زندگیمو میخوردن خیلی تلاش کردم ک منصرفشه ازطلاق ولی راضی نشدو منم یروز نمیدونم چم شد خودم زنگ زدم ب عموم گفتم باشه راضیم الیاس بیاد طلاقمو بده یادم نمیاد بدش چیشد اما فقط میدونم چشمم باز کردم دیدم طلاق گرفتم الان از برج۱۲ک طلاق گرفتم هنوز کنار نیومدم هنوز فک میکنم ی شوخیه برمیگرده هرروز دارم ب برگشتش فکر میکنم تا چن روز پیش فک میکردم مجدد داماد شده ولی امشب شنیدم ک ن هنوز مجرده از همه جاهم باکلی توهین بلاک کرده ولی من هنوزر…توخدا بگین چیکارکنم من دارم دیونه میشم میخام فراموشش کنم اما نمیشه همش یاد زندگیم میوفتم باکوچکترین حرف یاد الیاسم میوفتم کلی سوال تو ذهنمه چرا رفت چرااینجوری شد چرا ب همین راحتی تموم شد من زنش بودم اون ک عاشقم بود ینی دلش برام تنگ نمیشه ینی دوستم نداشته هیچی منو یاد اون نمیدازه دلش چی تنگ میشه