۶سال پیش یکی از فامیلای دورمون که من تا حالا ندیده بودمش و فقط اسمشونو شنیده بودم،اومد خواستگاری البته اونم منو ندیده بود،مامانش منو دیده بود و پسندیده بود،پدرش از خان زاده های قدیم بوده که رعیت داشتن و همه هم خیلی قبولشون داشتن و روشن حساب میکردم.
من واقعا دوست داشتم ازدواج کنم،و معیار هایی که گذاشتم صداقت با خدا بودن و سالم بودن بود و همین،حتی گفتم میتونم با نداری و بی پولی کنار بیام ولی با اخلاق بد نه