یه ماه بعد از عروسیم ی شب خواب بودم یدفه بیدار شدم البته فقط چشمامو باز کردم دیدم داره با یکی چت میکنه باز هیچی نگفتم اننگار دهنم قفل شده بود انگار میترسیدم
ولی تا صبح تو جام بدون صدا گریه کردم
چند روز بعدش دیگه طاقت نیاوردم خونه نبود چمدونمو بستم که از خونه برم یدفه اومد.اینم بگم بعد از ی مدت که من عروسی کردم خانواده خودم اومدن همون شهر.
گفت چکار داری میکنی کجا میخوای بری چی شده مگه.منم همه چیو گفتم هم پیامایی که قبل عروسی خونده بودم هم چت اونشب
قسم و قرآن که تو داری اشتباه میکنی ولی خودم فهمیدم که رفته بود پیاماشو پاک کرده بود ترسیده بود به کسی بگم.من ازش قبول کردم.به خودم گفتم درست میشه اولتیماتوم رو دادی بهش
چند ماه گذشت و اقدام کردم برای بچه دار شدن و خلاصه که آبان ۵ساله گذشته و نشده،
تو این چند سال که باهم بودیم هرچی فکر میکنم نمیدونم چرا هیچ خاطره خوبی یادم نمیاد.الان تازه دارم میبینم دقیقا از خصوصیاتی که من ازش بدم میاد و متنفر همه رو داره