سلام بچه ها من سه ساله ازدواج کردم رابطمم باشوهرم خوبه باخانوادشم خوبیم یعنی صمیمی وخوب همیشه بهشون مهمونی میدم احوال پرسی میکنم خوبم باهاشون اونام خوبن اما عروسهای دیگه سال تا ماه هم رفت وامد نمیکنن باهاشون متاسفانه دورم ب خانواده خودم اما ب اینا نزدیکم کمر دردی شدم تو مهمونیا ازبس کار میکنم و شاغلم هستم پاره وقت مژه کارم مادرشوهرم گردن درد داره نوبت دکتر گرفتم براش هر روز زنگش میزنم اما دیروز مهمون داشتم ب شوهرم گفتم برو ناهار خونه مامانت تا دوستم ک مشتریمم هست بیاد اما گفته بود نیا گردنم درد میکنه بعدم پیام دادم ب خواهرشوهرم احوال پرسی مامانش کنم میگه مامانم زحمتش زیاده مامان باید برن هر روز خونه یکی از بچه هاشون اخه من مامان خودمو پرستاری نکردم مریض بود عروس های دیگم که رفت امد ندارن منظورش اینه که مامان رو نگه دار خیلی لجم گرفت شما بودین چی میگفتین