رفته بودیم عروسی پسر داییم دو ماه دیگه هم عروسی خودمه امروز شنیدم زنداییم به خالم گفته ما نمیتونیم بیایم عروسی عروسی دوست پسر داییمه همون تاریخ اون واجبتره مثل داداش میمونه برا پسرم خالم هم از حرصش گفته برید اونا مهمترن واقعا دلم شکسته پسرداییم آبجی نداره مثل خواهر پابه پای همه رقصیدم نگه خواهر ندارم منم برادر ندارم مثل داداشام میدونستمشون اما نمیخوان بیان عروسی واقعا ناراحت شدم همین الانشم گریم میاد اینارو تایپ میکنم یعنی برا داییم عروسی دوست پسرش واجبتر از عروسی خواهرزادشه 😔دلم شکست خیلی
پووووف شاید بیخوده ولی واقعا دلم شکسته براش خواستگاری رفتم با دختر مورد علاقش حرف زدم دلشو بدست آوردم تهش عروسی خودم از الان میگن نمیایم ما حقم دارن دیگه چه نیازی ب ما دارن