یادش بخیر بچه که بودم
کلاس پنجم بودم، ی روز گوشوارم افتاد تو حیاط مدرسه هرچی گشتم پیداش نکردم اینقدر میترسیدم برم خونه چون مامانم دعوام میکرد که گوشوار طلا رو چرا گم کردی
ظهر ک بابام اومد دنبالم من نشسته بودم تو کلاس پایین نمیرفتم تا اینکه بابام اومد بالا گف چرا تنها نشستی بیا بریم خونه
جرعت نداشتم بگم گوشوارم رو گم کردم
با اینکه بابام دعوام نمیکرد ولی بازم میترسیدم بگم
تا اینکه شجاعتشو پیدا کردم بهش گفتم گوشوارم گم شده بابایی بعد زدم زیر گریه
اولش گفت چرا مواظب نبودی چرا گمش کردی اما اصلا تحقیرم نکرد بعدش ک دید خیلی گریه میکنم گفت بلندشو بریم خونه فدای سرت
بعد که رفتیم خونه مامانم دید گوشوارم نیست گفت شیوا گوشوارت کو؟ من هیچی نگفتم بعد بابام اومد گفت گوشوارش تو ماشینه ظهر از گوشش در اومده بود افتاده بود رو صندلی گذاشتم تو داشبورد ماشین
مامانم رو حرف بابام حرفی نزد تا یک روز گذشت رفتم مدرسه مستخدم مدرسه گوشوارم رو پیدا کرده بود بعد داده بودش به مدیر،، مدیر هم بهم داد رفتیم خونه بعد بابام گوشواره رو آورد داد به مامانم گفت بکن توی گوشش
بخدا این خاطره رو هیچوقت فراموش نمیکنم
هر پدری بود دخترشو دعوا میکرد اما بابام از من حمایت میکرد چون من بشدت از مامانم میترسیدم که دعوام کنه
روحت شاد نفسم، عشقم، بابای خوبم 🖤😓
4 روزه رفتی و منو تنها گذاشتی تمام دنیام 😭🖤