من همیشه تو دعوا گریه میکردم و حالم بد میشد بعدشم سریع میبخشیدمش
اشکم از چشمم ریخت رو زمین
به خوذم گفتم صدف دیگه بسه این چه ادمیه از خودت ساختی
تو اینجوری بودی!؟انقدر ضعبف انقدر حقییر؟؟؟
همینجوری نگام میکرد اشکامو پاک کردم رفتم سراغ کمد تمام وسایلمو جمع کردم همینجوری نگام میکرد پیش خودش گفت لابد مثل همیشه داره ناز میکنه وایستاد نگام کرد هیچی نمیگفت وسایلمو جمع کردم زنگ زدم اژانس فهمید قضیه جدیه نشست پشت در اتاق
درو بست پاهامو گرفته بود التماسم میکرد که نرم بهش گفتم علی گفت جانم گفتم ببین دیگه حتی قدر نوک سوزنم دوست ندارم