2777
2789
عنوان

زندگی سخت من

| مشاهده متن کامل بحث + 28566 بازدید | 92 پست

ماشینو روشن کرد اومدم پیاده شم درو قفل کرد هرچی داد زدم میخوام پیاده شم انگار نه انگار حرکت کرد منم انقدر حرصم در اومده بود هیچی نمیگفتم رفت جلو یه ابمیوه فروشی وایستاد گفت ببین اب طالبی دوست داری برات خریدم تو اون تایم فقط فکر میکردم از ماشین پیاده شم برم خونه اما چجوری؟؟با تیسرت و شلوار؟؟با دمپایی و بدون پول؟؟هر کاری کرد لب به ابمیوه نزدم منو برد خونش خرم کرد محبت کرد قربون صدفه ام رفت خرم کرد

من از ذهنم نمیرفت که این رفته مسافرت مدام انکار میکرد تا اینکه قبض عوارضی رو پیدا کردم فهمیدم دروغ میگه خلاصه یک سال گذشت ما دوستای زبادی داشتبم که خیلی با هم سفر میرفتیم علی یه دوست صمیمی داشت به اسم امیر علی 

خیلی با من خوب بود هر وقت دعوامون میشد اون پادرمیونی میکرد تو مسافرت هایی که میرفتیم علی اصلا بهم توجه نمیکرد وقتی هم که قهر میکردم میومد منو تو جمع مسخره میکرد که صدف میگه چرا بهم توجه نمیکنی خرد میشدم تو جمع اما به روی خوذم نمیاوردم همه بهم میخندیدن 

امیر علی مدام بعش میگفت نکن زشته قدر زنتو بدون

علی هر وقت مست میکرد ازم درباره خواهرام میپرسید سوال های عجیب غریبی که حتی هنوزم بعد ۶سال از ذهنم نرفته

بچه‌ها اگه امرور خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تا ۹۹٪ تخفیف داره، هم یه کد تخفیف ۵۰۰ هزارتومنی داره.

کد: ATP5

ارسالشم انگار رایگانه

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

مدام خودمو میخوردم نمیتونستم به کسی بگم علی چه سوالایی ازم میپرسه داشتم خفه میشدم داشتم دیوونه مبشدم همه مسخرم میکردن بهم میگفتن تو چرا اینجوری شذی کم رنگ شده بودم دیگه تقریبا با هیچکس در ارتباط نبودم فقط امیر علی که همش ازم میپزسید چخبر چزا حالت چند وقته خوب نیست و فلان. همش سعی میکرد بگه علی خیلی خوبه علی واقعا وقتی تنها بودیم خیلی خوب بود همه کارهم برام میکرد اما مگه کل زندگی پوله؟؟ درست نقش خیلی مهمی داره اما دوست داشتنت که ادامه زندگیو ممکن میکنه در کنارکسی وگرنه فقط زنده ای با پول  رندگی نمیکنی

هی سالها گذشت و علی بع من گیر میداد با این حرف بزن با اون حرف بزن اینجا برو اونجا نرو اینکارو بکن اینکارو نکن تا این که به ر‌وز از سر کار اومد قرار بود بریم خونه مامانم منم وقتی داشتم از سرکارم برمیگشتم رفتم با پول خودم برای خودم مانتو خریدم

علی اومد با همون لباسای سر کارش گفت بریم


گفتم علی با این لباسا؟؟گفت اره مگه چیه گفتم با اونا من باهات نمیام گفت وا مگه چشه گقتم علی جان کثیفه بو میده خوب باهاش سرکار بودی این شروع کرد با من لج کردن دعوامون شد بلند شد مانتو منو پاره کرد انقد تعجب کرده بودم مات و مبهوت مونده بودم فقط نگاه میکردم برگشت نگام کرد گفت منم از این خوشم نمیومد

من همیشه تو دعوا گریه میکردم و حالم بد میشد بعدشم سریع میبخشیدمش

اشکم از چشمم ریخت رو زمین 

به خوذم گفتم صدف دیگه بسه این چه ادمیه از خودت ساختی 

تو اینجوری بودی!؟انقدر ضعبف انقدر حقییر؟؟؟

همینجوری نگام میکرد اشکامو پاک کردم رفتم سراغ کمد تمام وسایلمو جمع کردم همینجوری نگام میکرد پیش خودش گفت لابد مثل همیشه داره ناز میکنه وایستاد نگام کرد هیچی نمیگفت وسایلمو جمع کردم زنگ زدم اژانس فهمید قضیه جدیه نشست پشت در اتاق 

درو بست پاهامو گرفته بود التماسم میکرد که نرم بهش گفتم علی گفت جانم گفتم ببین دیگه حتی قدر نوک سوزنم دوست ندارم

فکر میکنی‌د رفتم؟؟نه انقدر دلم براش سوخت که گریه میکرد نرفتم اما بهش گفتم اگه یک بار دیگه این کارو‌ انجام بده ترکش میکنم اونم قبول کرد اون روز خیلی اصرارم کرد برام مانتو بخره قبول نکردم ولی باهاش اشتی کردم بعدش خیلی باهام خوب شد از این رو به اون رو شد رفتاراش انگار ترسیده بود از رفتنم خودمم گیج شده بودم دوسم داره یعنی؟؟یا بهم عادت کرده ؟؟فقط میدونستم از رفتتم خیلی میترسه.خانواده علی هر جور تونستند منو اذیت کردند از اول از دوست دخترای علی برام گفتن عکسشونو بهم نشون دادن باهاشون تو اینستاگرام فالو بودن و مدام با خواهر شوهرم رفت و امد ذاشتن و تو ساختمون ما بودن حتی چند بار زنگ مازو زدن بعد گفتن اشتباه شده.یکی از کسایی که برام تعریف کردن خواهر زن های سابق علی بوده که گویا با علی مدتی تو رابطه بوده و  خانواده ها تصمیم گرفتن به خاطر بچه اینا باهم ازدواج کنن و به خاطر شیطونی های دختره و اینکه دختر خیلی ازادی بوده نشده. دختر خیلی خوشگلی بود قد بلند خوش هیکل و زیبا به من گفتند عاشق سینه چاک علی بوده

اینم بگم من خیلی پسر علی رو دوست داشتم اما به شدت از خانواده مادریش بدم میمود حس میکردم میخوان علی رو ازم بگیرن و باهاش ازدواج کنن

پسر علی خیلی منو دوست داشت اما خانواده علی انقدر ازم بد گفته بودن اونم انگار داشت عوض میشد

هر کاری ازم برمیومد برای بچه انجام میدادم باهاش بازی میکردم حس میکردم مادر شدم 

ی روز با بردیا(پسر علی) نشسته بودیم کارتون میدیدم گشنم شد بلند شدم گفتم عزیزم چیزی میخوری درست کنم؟؟گفت نه برای خوذم تخم مرغ درست کردم یه چاقو اوردم برای نصف کردن لیمو بردیا هی با چاقو میزد به تابه من هی زد گفتم عزیزم نکن نکن 

یهو تابه برگشت رو دستم گفتم دیدی چیکار گردی بردیا؟؟صدام یکم رفت بالا برگشت به من گفت میدونی اینا وسایل مامان منه تو داری استفاده میکنی؟؟تابه مادر منه چاقو  قاشق همه چی

انگار دنیا رو سرم خراب شد علی کم بود حالا بچه اش هم منو تحقیر میگرد حالم از خودم بهم میخورد 

بردیا رو همینجوری نگاه میکردم یهو برگشت به من گفت داییم گفته هر جا ببینمت با چاقو میزنمت.

انقد حالم بد بود نمیدونستم چیکار کنم رفتم تو اتاق درو بستم باورتون میشه از بچه ۵ساله میترسیدم با چاقو بهم حمله کنه؟؟

صدای درو شنیدم که بسته شد

اومدم بیروت دیدم بردیا رفته 

طبقه پایین خونه مامان علی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2840
2838
2834
2835
2108