2821
2789
عنوان

زندگی سخت من

27117 بازدید | 91 پست

سلام.

من حدود پنج الی ۶ سال هست ازدواج کردم با همسرم خیلی خوبم.۲ماه باهم دوست بودیم کم کم داشتم بهش علاقه مند میشدم همه کار برام میکرد منو همه جا میبردو از نظر مالی هم برام کم نمیزاشت 

خودمم شاعل بودم هم موقعیت اجتماعی خوبی داشتم هم دستم تو جیب خودم بود

هستید؟

بعد گذشت ۲ماه ک کلا دیگه علاقه مند شده بودم یه روز قرار گذاشت باهام که بیا کارت دارم رفتم پیشش خیلی استرس داشت بهم گفت به نظرت بده ادم از زنش جدا شده باشه؟؟گفتم نه چرا ۲تا ادم به هر دلیلی میتونن از هم جدا شده باشن.گفت به نظرت کدوم بدتره اینکه ادم جدا شده باشه یا زنش مرده باشه؟گفتم از چه نظر گفت از نظر خانوادت برای ازدواج

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

گفتم خوب چه فرقی داره جفتش مشکلی نداره گفت چند وقته میخوام یه چیزی بهت بگم نگفتم یخ کردم گفتم حتما زن داره میخواد بگه دوسش ندارم میخوام جدا شم از این بهانه های این مدلی اونموقع ۲۳ سالم بود.

گفتم چی بگو فقط دروغ نگو 

گفت من قبلا یه بار ازدواج کردم

داشتم سکنه میکردم اخه اونموقع تاره از یه رابطه خیلی خیلی سخت بیرون اومده بودم تصمیم گرفته بودم دیگه اعتماد نکنم قصدم فقط دوستی بود اما حس میکردم کنار این مرد خوشبخت میشم اخه اصلا رو حرفم حرف نمیزد:

گفتم ازدواج کردی؟؟؟گفت اره 

گفتم یعنی الان زن داری؟؟گفت فوت کرده ۵ساله میتونی استعلام بگیری از بهشت زهرا حتی انلاین هم میشه الان مجردم

خیالم راحت شد با مرد زن دار دوست نبودم اشکام همینطور میریخت وقتی سرنوشت دختر بیچاره رو برام تعریف میکرد تا این که دوباره گفت یه چیز دیگه هم هست😭

گفت همسرم وقتی مریض شد باردار بود

اصلا بارداری باعث شده بود که مریضیس مشخص بشه

بچه به دنیا اومد دوماه همسرم همچنان تو بیمارستان بود که فوت کرده

یعنی از این ازدواج من یه بچه دارم

چشمام دیگه نمیدید صداشو میشنیدم که میگفت منو تنها میزاری ؟؟با من ازذواج نمیکنی؟؟؟اشکام میومد انقد بقضم شدید بود نمیتونسنم حرف بزنم شروع کرد به گریه کردن من هنگ بودم فشنگ به خودم میگفتم چی شد؟من الان چی بگم؟؟

فکر کنم یه نیم ساعتی گریه کردم 

اونم فکر میکرد من دارم برای این گریه میکنم که ناراحتم اینارو ازم قایم کرده اما من فقط دلم برای اون دختر میسوخت که متولد ۷۰ بود و اونجوری حتی بدون دیدن بچه فوت کرده بود.

بهش گفتم باهات ازدواج میکنم حتی اگر خانوادم مخالف باشن باورش نمیشد انقدر خوشحال بود نمیدونست چیکار کنه اما درواقع من بچگی کردم به هیچی فکر نکردم رفتم خونه تمام فامیل در جریان رابطه قبلی من بودن چون اومده بود خواستگاریم اما بنا به دلایلی اون رابطه کات شده بود که اونم طولانی خواستید تعریف میکنم،

رسیدم خونه مامانم و خواهرامو صدا کردم تو اتاق 

به مامانم و خواهرم کفتم میخوام ازدواج کنم انقدر تعجب کرده بودن همینجوری نگام میکردن.گفتم چی؟مگه تو نگفتی. رابطتتون تموم شده و دیگه نمیخواید ازدواج کنید؟؟گفتم اون قضیه تموم شده من دو ماهه رابطه جدیدی رو شروع کردم مامانم پرید تو حرفم گفت دوماه ؟؟بعد اومدی میگی میخوام ازدواج کنم گفتم اره پسر خیلی خوبیه دوسش دارم خونه داره دستشم به دهنش میرسه

مامانم مات و مبهوت مونده بود همینجوری نگام میکرد

بلند شد از اتاق بره بیرون کفت باشه با بابات حرف میزنم بیان خواستگاری اشنا شیم

کفتم مامان نررو یه چیزی هست باید بدونید

مامانم پرسید چی؟؟خواهرم همینطور شکه شده پرسبدن چی؟؟

گفتم علی قبلا ازدواج کرده مامانم پرید بعم گفت فکرشو ازسرت بیرون کن امکان نداره بابا قبول کنه با مردی که زنشو طلاق داده ازدواج کنی.

گفتم مامان چی میگی اولا طلاق نداده دوما چه زبطی داره مامانم شروع کرد به گریه کردن خاک تو سرم شد میخوای زن دوم بشی دتو دیوونه شدی

گفتم نه مادر من زنش فوت کرده مریض بوده و فلان براش تعریف کردم بچه رو هنوز نگفته بودم چون میدونستم مامانم اگر قبول کنه بابام هرگز قبول نمیکنه

مامانم گفت خوب پس خدا بیامرزه مشکلی نداره باشه به بابا میگم اینو فکر نمیکنم مشکلی داشته باشه این قضیه 

دوباره مامانم اومد بره که کفتم مامان 

گفت جانم گفتم میشه بشینی نشست کنار من خواهرم انقدر هنگ بودن از این که من کفتم میخوام ازدواج کنم هیچی نمیگفتن

گقتم مامان ببین علی یه پسر ۵ساله داره 

خانومش وقتی باردار میشه مریض میشه بعدم که بچه رو به دنیا میاره دوماه بعد فوت میکنه تا اومد حرف بزنه دوباره کفتم مامان بخدا اگر نزارید ازدواج کنم از ایران میرم پیش بچه ها (دختر عمه هام)میدونی که این کارو میکنم میدونی الان تو چه شرایطی هستم خواهرامم عین من از سرنوشت همسرم گریه اشون کرفتع بود که یهو خواهر دومیم گفت خوب بچه داشته باشه قتل که نکذه توام که عاشق بچه ای یادته همیشه میگفتی ار پرورشگاه بچه میاری خدا بهت یه بچه بدون مادر داده اگر دوسش داری این نمیتونه مانع شما باشه

مامانم گفت تو بچه ای داری از رو احساست تصمیم میگیری میذونی چقدر سخته و‌ خیلی قراره ادیت شی؟؟به نظرت راحت میاد اما اینو بهت بگم یکی از سخت ترین تصمیمات زندگیت میشه بعدم پرسید مطمعنی میخوای به بابا بگم؟؟ میخوای بیشتر فکر کنی؟؟ من فکر نکرده گفتم نه من دوسش دارم میخوام باهاش ازدواج کنم نمیتونم بدون اون

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز