گفتم نه مادر من زنش فوت کرده مریض بوده و فلان براش تعریف کردم بچه رو هنوز نگفته بودم چون میدونستم مامانم اگر قبول کنه بابام هرگز قبول نمیکنه
مامانم گفت خوب پس خدا بیامرزه مشکلی نداره باشه به بابا میگم اینو فکر نمیکنم مشکلی داشته باشه این قضیه
دوباره مامانم اومد بره که کفتم مامان
گفت جانم گفتم میشه بشینی نشست کنار من خواهرم انقدر هنگ بودن از این که من کفتم میخوام ازدواج کنم هیچی نمیگفتن
گقتم مامان ببین علی یه پسر ۵ساله داره
خانومش وقتی باردار میشه مریض میشه بعدم که بچه رو به دنیا میاره دوماه بعد فوت میکنه تا اومد حرف بزنه دوباره کفتم مامان بخدا اگر نزارید ازدواج کنم از ایران میرم پیش بچه ها (دختر عمه هام)میدونی که این کارو میکنم میدونی الان تو چه شرایطی هستم خواهرامم عین من از سرنوشت همسرم گریه اشون کرفتع بود که یهو خواهر دومیم گفت خوب بچه داشته باشه قتل که نکذه توام که عاشق بچه ای یادته همیشه میگفتی ار پرورشگاه بچه میاری خدا بهت یه بچه بدون مادر داده اگر دوسش داری این نمیتونه مانع شما باشه