2777
2789
عنوان

زندگی سخت من

| مشاهده متن کامل بحث + 28523 بازدید | 92 پست

مامانم که رفت خواهرام بغلم کردن ی دل سیر گریه کردم

تو خونه ما اینجوری بود وقتی خواستگار میومد بابام صدامون میکرد باهامون حرف میرد میگفت دوسش داری،؟میخوای ازدواج کنی؟؟بچه ها بهم گفتن پاشو خودتو جمع کن الان بابا صدات میکنه رفتم صورتمو شستم اومدم تو اتاق دوباره نشستم مامانم اومد تو گفت بهش گفتم

گفتم وای یا خدا گفت بگو بیا‌د؟؟

گفت نه هیچی نگفت فقط نگام کرد

گفتم خوب من الان به علی چی بگم بگم بیان؟؟


کفت بگو مامانش زنگ برنه وقتی به علی گفتم ده دقیقه بعد گوشی تلفن خونه زنگ خورد قند تو دلم اب میشد همش به لباس عروسو اینکه همه قزاره بهم توجه کنن فکر میکردم به این فکر میکردم دانیال(دوس پسر قبلیم)وقتی بشونه چه حالی میسه در کل فکر میکردم خیلی حال میده

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مامانم اومد تو اتاق خواهر بزرگم پرسید چی شد؟؟مامانم کفت یابا گفته صبر کنید خبر میدم میگم کی بیان 

یک هفته گذشت دو هفته گذشت هیچ خبری نشد علی مدام بهم فشار میاورد چرا بابات هیچی نمیگه خانوادم پدر منو در اوردن به مامانم گفتم مامان تکلیف منو روشن کنید اگر قرار نیست منو بدین بهش من بدونم کارامو کنم برای رفتن

مامانم بابامو راضی کرد در صورتی که بابام اصلا راضی نبود ما پنج تا دختریم من دختر سوم میشم و این اولین بار که یه خواستگار تو خانواده ما انقدر جدی شده بود.

بابام اصلا با من حرف نمیزد تا این که روز خواستگاری شد و اومدن همه چی خیلی خوب پیش رقت بابام تو برخورد اول خیلی خوشش اومده بود از خانوادشون 

قرار شد جلسه دوم هم بیان تا بیشترهمو بشناسن

بابام پرسید بچه پیش کی میمونه؟؟؟پدر همسرم گفت پیش ما از بچگی ما بزرگش کردیم و الانم همینطوره صدف اگر نخواد حتی بچهه رو نمیبینه .پدرمم ب این شرط قبول کرد که فامیل ما هیچگس نفهمه کع علی بچع داره

خلاصه گذشت و اینا ما بله برون گرفتیم تو بله برون ما اینا با خودشون ملا اورده بودن برای اشنایی بیشتر ما یک ماه محرم یعنی صیغه بشیم وقتی اینو عنوان کردن دایی بررگم قاطی کرد بلند شد رفت بیرون وسط حرف زدنا ملا هم گفت یک سکه مهر ایسون توی این یک ماه

مادر بزرگم شروع به گریه کرد که چرا اینا گفتن یه سکه خلاصه همه چی بهم ریخت و مراسم هر جوری بود با همه بذی و خوبیش تموم شد

فرداش علی اومد باهم بریم صندلی هارو پس بدیم که بابام صدامون کرد 

رفتیم پیشش با داییم نشسته بودن گفت علی ببین اگر صدفو میخوای باید عقد کنید ما تاجالا یک مورد صیغه نداشتیم و اصلا رسمشو ندا یم حتی

من هنگ کرده بودم اخه چرا باید بابام اینو میکفت بعد ها فهمیدم کار داییمه

منو و علی گفتیم چشم راه افتادیم بریم صندلی هارو پس بدیم تو کل راه علی باهام خرف نزد رسیدیم تحویل دادیم بازم باهام حرف نزد از مغازه اومدیم بیروت گفتم علی چته؟؟؟چرا اینجوری میکنی بامن؟؟؟علی گفت صدف من به تو گفتم اول محرم شیم همو بشناسیم بعد یه مدت عقد میکنیم 

گفتم یا نه؟؟گفتم اره خوب مگه من گفتم منو عقد کن؟؟مگه من اجبارت کردم؟؟گفت اره دارید اجبارم میکنید عقدت کنم

قلبم انگار هزار تیکه شد انقد ناراحت شدم همونجا برگشتم و تنهایی رفتم حتی صدامم نکرد دنبالمم نیومد 

کل راهو گریه کردم احساس میکردم خیلی کوچیک شدم خیلی زیاد 

وقتی رسیدم همش منتظر بودم مسیج بده اما نداد تا ۱۲منتظر بودم مسیج بده عذر خواهی کنه

مسیج دادم میدونستم ساعت ۱۰ میخوابه اما بازم ساعت ۱۲ مسیج دادم گفتم شاید خوابش نبرده با هم دعوامون شده شاید نگرانمه غرورش نمیزاره مسیج بده

نوشتم فردا با پدرم صحبت میکنم و بهش مبگم نمیخوایم عقد کنیم توام بیا هر چی بهم دادیو پس بگیر صیغه هم که یک ماهه هستش تموم میشه میره پی کارش 

تو مجبور نیستی کاری رو به زور انجام بدی شب بخیر

همش منتظر جواب بودم انقدر منتظر موندم تا خوابم برد 

این اولین باری بود که قلبم شکست همش به ابروم فکر میکردم قکر میکردم پدرو مادرم چقدر اذیت میشن فکر میکردم کاش حرف مامانمو گوش میکردم من خیلی پشیمون بودم که انقد زود تصمبم گرفتم

با صدای ویبره گوشیم بیدار شدم 

ساعت ۷ بود همون موقع که میره سر کار

سلام من دیشب خواب بودم مسیج دادی چرت و پرت نگو مگه بچه بازیه کاری که بابا گفتو انجام میدیم انقدر ذوق کردم که خدا میدونه انقدر بچه بودم که کور شده بودم نمیفهمیدم بهم بی احترامی شده به خودم نمیگفتم چرا دنبالم نیومد؟؟نمیگفتم چرا انقد راحت خوابید؟؟

اما مغرورانه تایپ کردم نمیخوام به اجبار کاری رو انجام بدی دیروز گفتی مجبوری

نوشت اره صدف مجبورم دیگه من الان شرایط عقدو نداشتم عقد کردن پول میخواد من الان دستم بسته است 

ولی مجبوریم عقد کنیم خانوادم همه فهمیدن اومدیم خونتون و فلان

دوباره انقدر ناراحت شدم دلم میخواست بمیرم حتی حاضر نشد انکار کنه یا بگه عصبی بودم یا ختی بگه به خاطر پول گفتم وگرنه من از خدامه عقد کنیم جوابشو ندادم هرچی زنگ زد مسیج داد جواب ندادم پیش خودم گفتم به بابام میگم پشبمون شدم کاریم نمیکنه که نمیکشتم که ته تهش میخواد یه داد سرم برنه

پدرم مدام میگفت چی شد؟؟کی عقد میکنبد؟؟کی میریذ ازمایش؟؟چیکار میکنید منم مدام میپیچوندم و همچنان جواب علی رو نمیدادم تا اینکه اومد دم خونمون با ی شاخه گل اومد بالا به بابام گفت ما فردا میریم ازمایش منم بچه و خر بودم دیگه با یه گل خر شدم قرار شد فرداش بیاد دنبالم بریم ازمایش رفتیم ازمایش دادیم و همه چی اوکی بود 

گفتم دنبال محضر میگردم گفت نه من میدونم کجا بریم وقت میگیرم سرتونو درد نیازم ازم خواست تعداد مهمونا زیاد نباشه برای خرید لباس عقذم باهام نیومد حتی پولم برام نزد حتی نپرسید چیزی لازم داری؟؟خواهرم روز عقد دقیقا لحظه اخر رقت برام تاج گل خرید گذاشت سرم مام رفتیم یا محضر داغون تو محلشون عقد. کردیم 

مامانم بعد محضر برای شام مهمون دعوت کرده بود عمه هرم دایی هام و همه خونه ما بودن به مادر پدر و خواهر علی گفت بیاید بریم خونه ما همه جمع هستن شام هم باهم باشیم فکر میکنی چی گفتن!؟ما خسته شدبم بریم کمی استراحت کنیم میایم انقدر من ناراحت شدم چرا باید خسته شده باشن؟؟چیکار کردن؟؟؟کدوم کارو انجام دادن که خسته شدن؟؟

اما بازم مثل همبشه به روی خودم نیاوردم.خلاصه مراسم ها تموم شد.من کلا دختر ازادی بودم همه جا میرفتم حتی با دوستام سفر هم میرفتم.بعد عقد دوستام گفتن بیاید یه مسافرت بریم دخترونه علی گقت امکان نداره بزارم بری اکه خانوادم بفهمن دیگه هیچی منم نرفتم اما گفتم توام حق نداری بری اگر بری منم میرم 

بعد دو هفته اومد گفت صدف یکی از دوستام میخواد براش بار ببریم تا اصغهان من باهاش میرم منم لج کردم گفتم حق نداری بری باهم دعواموون شد اونروز با هم حرف نزدیم 

فرداش پشیمون شدم گفتم برار از دلش در بیارم زندگی با لج باری نمیشه 

شمارشو گرفتم ساعت ۹ صبح جواب نداد ۱۰جواب نداد ۱۱جواب نداد ۱۲………انقد نگران شده بودم داشتم سکته میکردم مسیج دادم علی توروخدا جواب بده دارم سکنه میکنم علی چیزی شده؟؟اتفاقی برات افتاده جواب نداد که نداد

مثل ابر بهار گریه میکردم میگفتم خدایا این یه بلایی سرش اومد

ساعت ۹و ۴۵ دقیقه زنگ زد جلو در خونم لباس بپوش بریم خونه من

منم گفتم عمرا اگه بیام 

هی زنگ مسبج احرم زنگ خونه رو زد بابام اومد تو اتاق گفت با علی دعوات شده؟؟از ترسم گفتم نه بابا چه دعوایی

گفت علی زنگ خونه رو زد گفت پایینه به موبایلت زنگ میزنه جواب نمیدی گفتم اهان گوشیم سایلنته

گفت برو پایین منتظرته منم با لباس حونه رفتم که نتونه منو با خوذش ببره نشستم تو ماشین گفتم چیه؟؟چرا زنگ میزنی گفت ببخشید نگرانت کردم ازت ناراحت بودم نمیخواستم باهات حرف بزنم گفتم ببین علی من مطمعنم رفتی با دوستت اصفهان که جواب منو ندادی حالا هم دیگه نمیخوام ببینمت من غلط کردم باهات ازدواج کردم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108