مسیج دادم میدونستم ساعت ۱۰ میخوابه اما بازم ساعت ۱۲ مسیج دادم گفتم شاید خوابش نبرده با هم دعوامون شده شاید نگرانمه غرورش نمیزاره مسیج بده
نوشتم فردا با پدرم صحبت میکنم و بهش مبگم نمیخوایم عقد کنیم توام بیا هر چی بهم دادیو پس بگیر صیغه هم که یک ماهه هستش تموم میشه میره پی کارش
تو مجبور نیستی کاری رو به زور انجام بدی شب بخیر
همش منتظر جواب بودم انقدر منتظر موندم تا خوابم برد
این اولین باری بود که قلبم شکست همش به ابروم فکر میکردم قکر میکردم پدرو مادرم چقدر اذیت میشن فکر میکردم کاش حرف مامانمو گوش میکردم من خیلی پشیمون بودم که انقد زود تصمبم گرفتم
با صدای ویبره گوشیم بیدار شدم
ساعت ۷ بود همون موقع که میره سر کار
سلام من دیشب خواب بودم مسیج دادی چرت و پرت نگو مگه بچه بازیه کاری که بابا گفتو انجام میدیم انقدر ذوق کردم که خدا میدونه انقدر بچه بودم که کور شده بودم نمیفهمیدم بهم بی احترامی شده به خودم نمیگفتم چرا دنبالم نیومد؟؟نمیگفتم چرا انقد راحت خوابید؟؟
اما مغرورانه تایپ کردم نمیخوام به اجبار کاری رو انجام بدی دیروز گفتی مجبوری
نوشت اره صدف مجبورم دیگه من الان شرایط عقدو نداشتم عقد کردن پول میخواد من الان دستم بسته است
ولی مجبوریم عقد کنیم خانوادم همه فهمیدن اومدیم خونتون و فلان
دوباره انقدر ناراحت شدم دلم میخواست بمیرم حتی حاضر نشد انکار کنه یا بگه عصبی بودم یا ختی بگه به خاطر پول گفتم وگرنه من از خدامه عقد کنیم جوابشو ندادم هرچی زنگ زد مسیج داد جواب ندادم پیش خودم گفتم به بابام میگم پشبمون شدم کاریم نمیکنه که نمیکشتم که ته تهش میخواد یه داد سرم برنه