رابطه خانواده مادری بردیا با خانواده همسرم عالی بود ومدام همو میدیدن دختراش مدام خونه مادر علی رفت و امد داشتن و من بسیار حساس و متنفر بودم ازشون اونام ار نقطه ضعف من سو استفاده میکردن
من دوسال تمام اذیت شدم افسردگی گرفتم قرص مصرف کردم
همه بهم گفتن دیوونه حتی مادر خودم
حتی علی
تنها کسی که تنهام نزاشت امیر علی بود عین ی کوه عین ی برادر همیضه همراهم بود هنوزم هست
بعد این ۶سال که افسردگیم بر طرف شد دعوت شدم عروسی دایی بردیا تصمیم گرفتم برم برام خیلی سخت بود همسرم با دوست دخترش با خانواده قدیمش با کسایی که ازم متنفرن رو به رو بشم اما با اعتماد به نفس کامل و مثل دوران مجردیم خوش پوش و زیبا ظاهر شدم میدونید چی شد؟؟فهمیدم خانواده مادری بردیا یک خانواده بسیار خوبی هستن و منو دوست دارن و خیلی هم بهم احترام گذاشتن باورم نمیشد تمام حرفا دروغ بوده و من چند سال با تمام اینا زندگی کرذم و حالم بد بوده قرص خوردم بخاطرش خانواده علی خیلی به من بدی کردن همشون چون پذر شوهرم و برادر شوهرم
هیچوقت فکر نکنم بتونم ببخشمضون الانم ماهی یک بار میبینمشون
اونم به زور تحمل میکنم
سرتونو درد نیارم همسرم برام کلینیک زیبایی زد
الان یه دکتر و سه تا دختر برام کار میکنن از نظر مالی اوکی هستم
و افسردگیم برطرف شده علی خیلی خیلی بهم محبت میکنه و سعی میکنه حرف حرف من باشه هر چی میگم میگه باشه
هیچ مشکلی هم ندارم اما دیگه علی رو دوست ندارم سوالاتش درباره خواهرام نگاهاش به بقیه توجه اش به بقیه از ذهنم نمیره
میدونید چی جالبه دوستام همیشه بهم میگن خوش بحالت کاش شوهرای ما هم مثل علی بود
خواهرامم هر وقت میخوام حرف برنم میگن
تو خوشی زده زیر دلت
نمیدونید چقدر سبک شدم
ببخشید طول کشید و سرتونو درد اوردم
دوست دارم نظراتونو راهنمایی هاتون رو بخونم❤️
ممنونم ک خوندید