امشب برای بار دوم باز ترس برم داشته طوری که اصلا نمیتونم پلک روهم بزارم
بابام برداشته دوستش رو آورده خونمون اونم چی یه دوستش که از لحاظ روحی روانی ثبات نداره خوبه تازه خود بابامم میگه که میگیره بیخودی رو بدنش رو خط و خش میندازه و قمه کشی و اینا میکنن منم همینجوری نشستم دارم هی گوشیمو چک میکنم تا بلکه صبح بشه بتونم بخوابم
واقعا نمیدونم بابام چرا اینجوریه زیادی ساده اس یا چی ؟ واقعا نمیفهمم (اینو فقط بخاطر این کارش نمیگم واسه خیلی کارای دیگش میگم از بس به بقیه رو میده و میزاره بقیه واسش تصمیم بگیرن البته اینو بگم فقط واسه بقیه اینجوریه ولی به ما که می رسه .... )
به نظرتون یه مدت تا وقتی که حداقل دستم میره تو جیب خودم برم خونه مادربزرگم شهرستان ؟ واقعا دیگه تحملش رو ندارم از یه طرف هم دلم واسه خواهر کوچیکم میسوزه که اگه من برم اون تنها اینجا میخواد چیکار کنه