خونه ی قدیمی مامان بزرگم رو خیلی دوست داشتم و اونجا یهو شیر اب باز و بسته میشد و دو تا انباری داشتن
من یه عروسک که پاره شده بود و دستش کنده شده بود اونجا داشتم که وقتی بچه بودم همین که میومدم اونجا با عروسکم حرف میزدم و توی تخیلاتم اون بهم جواب میداد
وقتی اونجا رو فروختن عروسکم گم شد شاید همونجا افتاده باشه یا ...
ولی الان فکر میکنم میبینم چه دل و جرعتی داشتم که می رفتم تو اون اتاق های قدیمی و ترسناک که با عروسکم بازی کنم
..............
یبار وقتی نصف شب خواب بودم قشنگ وجود یه دست بزرگ رو پشت کمرم حس کردم
فکر کردم بابامه چند دقیقه بعد بلند شدم دیدم کسی نیست و در اتاقم بازه رفتم دیدم بابام تو اتاق خوابه
فردا که ازش پرسیدم گفت من اصلا تو اتاق تو نیومدم