سلام بچه ها خوبین
راستیش من نیاز به کمک دارم یعنی چطو بگم
پسر خاله اومده خواستگاریم منم دوستش دارم بدم نمیاد
ازش قرار پنجشنبه دو هفته دیگه نامزد کنیم
پسر خاله ام کلا پسر خوبیه تا حالا هم ندیدم با کسی باشه
یا بگن اهل دختر بازیه و این حرفا ولی سه روز پیش قرار گذاشتیم همو ببینیم و حرف از ایندمون بزنیم و اینا.
بعد از اینکه قهوه مون رو خوردیم مو همچی تموم شد
من نشستم منتظر بودم بگه حساب کردم تا بیاد بریم یه دختره از بقل میزمون رشد یه برگه گذاشت رو میز منم برداشتم خوندم نوشته بود باهاش نرو موضع مهمی میخوام بگم ترخدا صبر کن و کلی قسم و فلان اینا
من گفتم به پسر خالم مشکلی واسم پیش اون خودش تنهاییی من موندم دختر اومد سمتم حرف هاییی بهم زد که ای کاش کر میشدم گوش نمیدادم
دختره گفت مهدی دو ساله که باهاشه بهش قول ازدواج
داده ولی یه هفته قبل رابطنشون رو تموم میکنن چون گفته میخاد با من ازدواج کنه دختره با گریه میگفت
مهدی چی تو دید که من نداشتم مگه من ازتو کم تر
خیلی حالم بده از طرفی میگم شاید دروغ گفته
از طرف وقتی گریه های دختره یادم میاد تمام بدنم میلرزه که این قضیه واقعیه
دوستان لطفا کمکم کنید من به غیر از شما ها یه کسی نگفتم لطفا کمکم کنید