دیدار ما چشم تو چشم همون سلام خداحافظی میشد ؛ تو کل مهمونی سرشو مینداخت پائین ولی با بابام پ بابابزرگم خیلی گرم میگرفت خیلی تعارف میکرد بهشون ؛ بعد من دقت کردم جایی بودیم بیرون ؛ سعی میکرد نزدیک من و خانواده ام باشه ؛ با دخترای فامیل حرف میزدم تمام گوش و حواسش به حرفای من بود قشنگ حس میکردم ؛ چون چندباری یه چیزی گفتم دیدم داره نیش خند میزنه سعی میکنه جلو خندشو بگیره ؛ سر شام حواسش بود نزدیک من همه چی باشه دیس سالاد و برنج و میذاشت جوری که من دستم برسه ؛ بعدم همون روز به دختر داییم گفته خیلی دختر خانم و باشخصیتیه ؛ سه ماه بعدشم بحث خاستگاری و علاقشو پیش کشید