هنوز هیچی
فقط رفتم با قاضی صحبت کنم که نفقه نمیخوام میخوام زندگی کنم .همسرمم اتفاقی اونجا بود دیدمش .
قاضی هم گفت برو با شوهرت حرف بزن ..گفتم بامن حرف نمیزنه .سر جفتمون داد زد که برید باهم صحبت کنیم
فقط رفتیم تو حیاط دادگاه بعد ۴ماه باهم صحبت کردیم بعدمدتها .بهم گفت طلاقت نمیدم نفقه و مهریه میدم منم گفتم منم طلاق نمیخوام
بعد گفتم تو بامن نمیخوای زندگی کنی ولی
گفت نه تو اظهارنامه زدم خونه آماده کرده بودم گفتم الکی گفتی منو نمیبری ..گفت حرف تو دهن من نزار
گفتم باشه پس منو ببر خونه ای که میگی و عروسی هم نمیخوام ..منم از نفقه و مهریه میگذرم .. طلاقمم نده من دنبال طلاق نیستم
خیلی تعجب کرد .. و دیگه حرف از خونه و ندادن طلاقم نزد
.خیلی حرف زدیم اون میخواد من توافق کنم بدون هیچی بره
منم گفتم من طلاق نمیخوام .خودت دوسداشتی طلاقم بده
.بعدم منو رسوند تا خونمون
.تنها چیز عجیب این مدت همین بود
ولی خب حرفامون نتیجه خاصی نداشت
کلی هم گریه کردم و حرف زدم و اصرار کردم با زندگیمون اینکارو نکن .ولی تو لجبازیه