امروز خیلی اتفاقی از مسجد میو مدم خونه مادرم رو تو ماشین یه مرد غریبه دیدم مادرم منو دید ولی من خودم رو زدم به کوچه علی چپ رفتم داخل خونه کتاب می خوندم امد بالا سرم فحش های رکیک .........داد و گفت تو باید بمیری میخوای به بابات بگی اره بعد به قرآن منببینم هم نمیگم نمیخوام خواهر برادرم بچه طلاق بشنددر خونه رو قفل کرد جور با چاقو افتاد به جونم و سرم رو به اینور انور زد و انقدر زدم به خدا خونه بالا آوردم بابام امد خونه گفت چی شده چخبره دوباره به من حمله کرد جوری من رو می زد که همسایه ها بجای من گریه می کردن من خیلی ضعیفم اگه یه ضربه کوچیک بهم بخوره استخوانم در میره خیلی گریه کردم خیلی توان حرف زدن ندارم کسی هم ندارم کمک بخوام
فکرت اشتباهه اگه یه همدم داشته باشی روحیه ات بالا میره میتونه در راه رسیدن به هدفت کمکت کنه&nb ...
دیگه به هیچ ادمی اعتماد ندارم اصلا انقدر زخم دیدم که هیچوقت التیام پیدا نکنه تنها فکرم اینه به جایی برسم و خواهر برادرم و خوشبخت کنم تمام این همه سال با اینکه در س های دبیرستان رو جهشی برا خودم خوندم و کار های دیگه اما همیشه خواهر و برادرم از نظر تحصیلی حمایت کردم من کار هایی بلدم که هیچ کس به مغزش خطور نمی کنه اما میدونم اگه برم از خونه خواهر و برادرم اعذاب می کشند نمیخوام تمام این اعذاب های من برای اون ها تکرار بشه فقط میخوام یک روزی ازش انتقام بگیرم داغ نداشتن من بمونه رو دلش تو بدترین وضعیت بهش بخندم از روش رد بشم