💬۲۲۱
گوشهی زیر زمین زانوهامو بغل گرفته بودم و اشک می ریختم که چند ضربه به شیشه بالایی درخورد
بی توجه به اون صدا برای این درد بزرگم گریه میکردم که گفت
در رو باز کن داخل نمیام فقط می خوام صحبت کنم و تو بشنوی
حسین نجار قصه با صدای کهنسالش گفت
فقط شنونده باش بعد از اون بهت قول میدم ما از اینجا بریم
به سمت در نگاهی انداختم اما باز هم برای باز کردنش اقدامی نکردم که گفت
حالا که نمیخوای باز کنی باشه منم همین پشت در میشینم و برات میگم
انگار پشت در نشست و گفت
هفت سالم بود که تخته و اره دست گرفتم
با ننه جونم زندگی میکردم اون میگفت باید خرجیتو در بیاری
زمین کشاورزی نداشتیم تا کشاورزی کنم مال و گوسفند هم نداشتیم تا چوپانی کنم
از روی اجبار رفتم نجاری اُس کریم
۱۹ سالم که شد به خودم اومدم دیدم شدم حسین نجار
نجاری که محال بود چیزی رو نتونه بسازه
اون موقع ها کسی هنر حکاکی روی چوب رو نداشت اما من هنرش رو داشتم
سرم به کارم بود یعنی کل زندگیم کارم بود و پول درآوردن
ننه جون عادتم داده بود
اون میگفت فقط باید پول در بیاری و خرج نکنی
روزی که اشرفی با مادرش اومد سفارش ساخت در داد یک لحظه شایدم یک ثانیه چشمم افتاد بهش
سال ها توی همون روستا زندگی کرده بودم ولی ندیده بودمش آخه کل کل زندگی من راه خونه و نجاری بود
شبیه قرص ماه بود درشتی چشم هاش نگاه آدمو جذب می کرد
سر به زیر و آروم
شرم سرخی گونه هاش عین سیب گلاب خجالتم داد ولی انگار فایده نکرد
شب و روزم شد فکر و ذکرش
حالیم نبود عشق و عاشقی چیه فقط میفهمیدم نمیتونم عین قبل نجاری کنم
وقتی برای بار دوم با رفیقش اومدن نجاری دستم رفت زیر اره و عمیق برید
نگاهش کردم این بار بعنوان یک شریک زندگی
چیزی از خانومی کم نداشت اما چند روز شایدم چند ماه دل دل کردم
آدم این کار نبودم کس و کاری هم بعد از مرگ ننه جون نداشتم تا برام قدم پیش بزاره
ساکت شد
بی اراده منتظر شنیدن ما باقی داستان دوباره با دیدی تار به سمت در نگاه کردم اما اون ادامه نداد
چند لحظه که گذشت نمیدونم چرا اما بلند شدم
آهسته خیلی خیلی آهسته رفتم سمت در و اون رو باز کردم
به صورت خیس اون مرد که پدرم نام داشت نگاهی انداختم که گفت
دوستش داشتم خیلی جوری که بسته بودن مغازهام خرج کردن پول هام حتی خودم هم دیگه برای خودم مهم نبود
ولی انگار قرار بود ته قصه نرسیدن باشه
بلند شد و گفت
نمی دونستم تو رو بارداره وگرنه توی این ۲۰ سال تنهایی میومدم سراغت حتی بدون اشرفی
درد شنیدن واقعیت برای من خیلی سنگین تر از تو بوده چون من...
کلاهش رو از سرش برداشت و گفت
۲۰ سال با درد نداشتن زندگی کردم
نداشتن کسی که هر روز از دور تماشاش کردم و حسرت خوردم
از دور اما با دردهاش درد کشیدم با مریضی هاش مریض شدم با خنده هاش خندیدم حتی بیشتر ۲ مقابل بهش پیرتر شدم