2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۲۱۷


مکث کرد و گفت 

ببینید عاطفه خانوم اگر نگران حرفهای تلخی هستید که از جانب اون خانوم شنیدید باید بگم از این بابت هیچ نباید غمگین نباشید چون من و شما مطمئنیم با نیتی خالص جدا از اتفاقات گذشته امشب داریم با هم صحبت می کنیم

 نگاش کردم و گفتم 

همیشه اینقدر ساده از اتفاقات تلخ زندگیتون گذر می کنین؟

 سر تکون داد و گفت

 مسلماً ساده نبوده

 بعضی از آسیب‌هایی که این اتفاق به من زده جبران‌ناپذیره مثل همین حذف نشدنش از ذهن شما اما من از این اتفاقات درس گرفتم 

من به شدت حضور خدا رو در زندگیم حس می کنم و از  رخ دادن خیلی از این اتفاقات خوشحالم

 من خوشحالم که مسیر زندگیم با این اتفاق تغییر کرد و امشب اینجام

 عمیق نگاهم کرد و گفت

 میشه باورم کنید تا بتونم آنچه در قلبم هست رو بهتون ثابت کنم؟ فرصتی برای این اثبات بهم بدین حتی اگر دلتون با من نیست

 نگاهمو ازش دزدیدم تا جوابی به این حرف ندم اما اون گفت

 میتونم امشب رو به پای پذیرش این فرصت بزارم ؟

مجبور به دادن پاسخ بودم منتظر شنیدن جوابم بود که ناچار گفتم 

بهتره برگردیم پیش بزرگترها

 لبخندی زد و قبل بلند شدن گفت

 ممنونم بابت این فرصت حالا که حرف هامو توی یه موقعیت مناسب بهتون گفتم بهتر میتونم آنچه در قلبم هست رو عملی کنم 

دوباره خیره به پرده اتاقم گفت

 بی نهایته

 سرشو پایین انداخت و گفت

 هم زیبایی این آسمون دست ساز هم احساس من نسبت به شما...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۱۸


اون شب با همه ترس و دلهره هاش گذشت

 با همه خجالت و لبخندهاش  با همه خوب و بدش 


صبح سال جدیدی که از ابتدای منو در افکاراتم غرق کرده بود وانگار قرار بود از همین ابتدا زندگیمو متحول کنه


 حرف های سروش ذهنمو حسابی به خودش درگیر کرده بود

 دلم میخواست میتونستم با نادیده گرفتن گذشته در موردش فکر کنم اما مغزم به من هشدار میداد هشدارهای واضحی که احساساتم رو سرکوب می کرد


 تقه‌ای به در اتاقم خورد عزیز در رو باز کرد و گفت

 میتونم بیام تو؟

 به صورتم دست کشیدم و گفتم

 بله عزیز چرا که نه

 عزیز یک بشقاب باقلوا جلوم گذاشت و گفت

 طبق رسم هر سال درست کردم میخواستم دیروز درست کنم که فرصت نشد

 به باقلوا های تازه و خوش طعم عزیز چشم دوختم و گفتم

 صدام می کردید بیام کمک

 عزیز گفت

 گذاشتم یکم با خودت خلوت کنی تا بلکه بتونی از بین دوراهی ذهنت یکی رو انتخاب کنی اما حالا که طول کشیده فهمیدم به کمک نیاز داری 

عزیز نگاهم کرد و گفت

 یادته روزی که حکم انتقال به روستا اومده بود؟

 منه مادر در حد تجربه‌ام راهنماییت کردم تا بتونی راه درست رو انتخاب کنی الانم در حد تجربه ام بر حسب وظیفه مادریم میگم اگر دلت به ازدواج با سروش نیست به خودت سخت نگیر 

به من به رقیه خانم به همسایگیمون فکر نکن این تصمیم سوا از رفتنت به روستاست

اما اگر به سروش بله بگی تا آخر عمر باید پای خوب و بدش بمونی

 عزیز گفت

 پسر بدی نیست هم عقیده خودته خانواده دار و از خدا باخبره اما تو ببین دلت چی میگه

 به همه خصوصیاتش عقلانی فکر کن اون وقت به دلت روجوع کن ببین میگه آره یا نه 

اینطوری تصمیمت هرچی هم که باشه درست از آب در میاد

 عزیز تا خاست بلند شه دستشو گرفتم و گفتم

 عزیز میتونم باهاتون صحبت کنم ؟

عزیز با لبخند نگاهم کرد و گفت

 راستش من هم می خوام باهات صحبت کنم اما گفتم شاید فرصت خوبی نباشه حالا تو بگو تا شاید من هم بتونم حرفامو بهت بگم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۹


همونطور که دست عزیز تو دستم بود گفتم

 عزیز من توی زندگیم یه دارایی عظیم دارم اون هم وجود شماست 

منه ته تغاری بچه ننه اول که رفتم روستا فقط قصدم برآورده کردن آرزوی شما و شنیدن و دیدن خوشحالیتون از بیان اون جمله بود

 با بغض ادامه دادم 

اما بودن بین اون آدم‌ها دنیامو بزرگتر کردو اونها جزیی از خانواده من شدن

 به قول خودتون که همیشه میگین من توی بچگی از همه اسباب بازی هام به خوبی نگهداری می کردم خواستم خیلی خوب جوری که لایقشون باشه ازشون مراقبت کنم

 خیلی زیاد نه فقط در حد توانم

 سرمو پایین انداختم و گفتم 

سال قبل وقتی اوایل آذر برگشتم روستا و دیدم این خانواده با داشتن نعمت هایی که به سختی و با تلاش آقا سروش به دست اومده چقدر خوشحال ان خیلی خوشحال شدم

 با چشمهای پر از اشک به چشم های عزیز نگاه کردم و گفتم

 عزیز من دختر شمام دختر یه سیده که هیچ چیز برام کم نذاشته اگر دیدین این چند روز با خودم سر جنگم چون از خودم و دلم انتظار نداشتم درگیر بشه

 تا اشکام سر خوردن روی صورتم گفتم

 عزیز من دچار یک سردرگمی غریبم

 حالمو نمیفهمم خوب و بدمو نمیتونم تشخیص بدم اصلا نمیدونم دیشب باید اتفاق می افتاد یا نه قدرت تصمیم‌گیری ندارم

 عزیز انگار من قدرت این که با فکر به خصوصیاتش فکر کنم بعد به دلم رجوع کنم رو ندارم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۲۰


عزیز آهسته صورتم رو پاک کرد با نگاهی طولانی بی هوا گفت 

وقتش الان نیست عاطفه می‌دونم اما بزار قبل هر چیزی بگم

اون نفس عمیقی کشید و گفت

جلیل در برابر دونستن موضوع محرمیت اشرفی و حسین نجار سکوت کرد چون یه شرط سخت برای اشرفی داشت

 برای اشرفی که اون موقع باردار بود

 متعجب به عزیز نگاه میکردم که عزیز ادامه داد

 اشرفی از حسین نجار باردار بود و جلیل اینو میدونست

عزیز چشاشو بست و گفت 

درست عین تو اشک می‌ریخت  نمیدونست باید چیکار کنه قدرت تصمیم‌گیری توی این مسئله سخت رو نداشت نمیدونست بچه حسین رو نگه داره یا قید زندگیشو بزنه

 مطمئن بود ناپدریش اگر این موضوع رو بفهمه نه اونو  زنده میزاره نه میزاره یه آب خوش از گلوی مادرش پایین بره

 نمیدونم اسم کاری که جلیل کرد مردونگی بود یا نامردی اما اون گفت به کسی چیزی نمیگه به شرط اینکه بعد به دنیا اومدنش اشرفی اون بچه رو رها کنه و بقیه بگه بچه مرده به دنیا اومده

 اما بازم به اجبار اشرف بیچاره ثمره عشقش رو رها کرد


 تا صدای زنگ در بلند شد عزیز از پنجره به حیاط نگاهی انداخت و گفت 

خودشه 

مادری که نه تنها من و حسین نجارو بلکه دخترشو فراموش نکرده 

متحیر صدای روح الله رو شنیدم که دوید سمت در و گفت

 مجگان مجگانه

 عزیز بلند شد اما قبل بیرون رفتن از اتاق با صدایی لرزان گفت

 منه عزیز خطاکار رو ببخش که درد بزرگی به این دل مشغولی اضافه کردم 

عاطفه من نمیتونم کمکت کنم اینبار منه عزیز نتونستم برات کاری کنم

من نتونستم مانع دیدن یک مادر با بچه اش بشم 

نتونستم چوت اون ها هم حق دارن برای ازدواجت نظر بدن

 اشرفی حق داره در این مورد با تو صحبت کنه 


تا عزیز از اتاق بیرون رفت صدای بلندی از حیاط گفت

 فاطمه فاطمه سر جدت قسم بگذار من مهتابم رو ببینم 


سرد و بی حرکت ماتم زده  به اشرفی تو آستانه در اتاقم چشم دوختم

 به آغوش  پرحرارتی که از جانب اون بود اون و حسین نجاری که از بیرون شاهد این صحنه بود 


وقتی در کودکی عزیز قصه شنگول و منگول رو برام تعریف می‌کرد تا خوابم ببره از اینکه جای اونها باشم میترسیدم 

من هیچ وقت خودم رو جای اون شخصیت‌ها قرار نمی دادم چون به قدری زندگیمو دوست داشتم که حاضر نبودم با تصور بچه گانه‌ام اونو از دستش بدم اما حالا درست سقوط کرده بودم وسط قصه عاشقانه ای که شنیدنش برام شیرین بود 

حالا میفهمیدم عزیز چرا این قصه دردناک رو از ابتدا برای من تعریف می کرده...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام گل خداقوت اون استیکر کنار سبزی پلو ماهی چی میگه؟ 🙃🙃 چرا جریان فریبا رو به عزیز نمیگه؟ از تر ...

نتونستم بی تفاوت از سبزی پلو با ماهی شب عید ردشم 😜

این یه راز دیگه نمیخاد که فاش بشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
نتونستم بی تفاوت از سبزی پلو با ماهی شب عید ردشم 😜 این یه راز دیگه نمیخاد که فاش بشه

😂😂😂

نه دیگه الان با خاستگاری سروش یه راز نیست یه مسئله مربوط به زندگی و آینده ی عاطفه است

💬۲۱۴ چشمم به جیلیزویلیز ماهی های داخل تابه بود و فکرم غرق حس و حالم که عزیز اومد به خورشت قیمه ...

ای شیطون موقع سبزی پلو باماهی میخند؟؟؟🤣🤣🤣🤣

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

[QUOTE=260658191]فعلا که عزیز راز بزرگ و دردناکتری رو فاش کرده😔[/QUOTافررررین محیا افرررین خیلی داره جذاااب میشه همینطوری ادامه بده،البته به شرطی که عزیز بعد تموم شدن مراسم عاطفه بازم سبزی پلو باماهی بپزه😉

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

[QUOTE=260658191]فعلا که عزیز راز بزرگ و دردناکتری رو فاش کرده😔[/QUOTافررررین محیا افرررین خیلی دار ...

قربونت برم عزیزم🥰

😅😅 حتما به عزیز میگم هممونو به یه سبزی پلو با ماهی دعوت کنه 

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792