💬۲۲۰
عزیز آهسته صورتم رو پاک کرد با نگاهی طولانی بی هوا گفت
وقتش الان نیست عاطفه میدونم اما بزار قبل هر چیزی بگم
اون نفس عمیقی کشید و گفت
جلیل در برابر دونستن موضوع محرمیت اشرفی و حسین نجار سکوت کرد چون یه شرط سخت برای اشرفی داشت
برای اشرفی که اون موقع باردار بود
متعجب به عزیز نگاه میکردم که عزیز ادامه داد
اشرفی از حسین نجار باردار بود و جلیل اینو میدونست
عزیز چشاشو بست و گفت
درست عین تو اشک میریخت نمیدونست باید چیکار کنه قدرت تصمیمگیری توی این مسئله سخت رو نداشت نمیدونست بچه حسین رو نگه داره یا قید زندگیشو بزنه
مطمئن بود ناپدریش اگر این موضوع رو بفهمه نه اونو زنده میزاره نه میزاره یه آب خوش از گلوی مادرش پایین بره
نمیدونم اسم کاری که جلیل کرد مردونگی بود یا نامردی اما اون گفت به کسی چیزی نمیگه به شرط اینکه بعد به دنیا اومدنش اشرفی اون بچه رو رها کنه و بقیه بگه بچه مرده به دنیا اومده
اما بازم به اجبار اشرف بیچاره ثمره عشقش رو رها کرد
تا صدای زنگ در بلند شد عزیز از پنجره به حیاط نگاهی انداخت و گفت
خودشه
مادری که نه تنها من و حسین نجارو بلکه دخترشو فراموش نکرده
متحیر صدای روح الله رو شنیدم که دوید سمت در و گفت
مجگان مجگانه
عزیز بلند شد اما قبل بیرون رفتن از اتاق با صدایی لرزان گفت
منه عزیز خطاکار رو ببخش که درد بزرگی به این دل مشغولی اضافه کردم
عاطفه من نمیتونم کمکت کنم اینبار منه عزیز نتونستم برات کاری کنم
من نتونستم مانع دیدن یک مادر با بچه اش بشم
نتونستم چوت اون ها هم حق دارن برای ازدواجت نظر بدن
اشرفی حق داره در این مورد با تو صحبت کنه
تا عزیز از اتاق بیرون رفت صدای بلندی از حیاط گفت
فاطمه فاطمه سر جدت قسم بگذار من مهتابم رو ببینم
سرد و بی حرکت ماتم زده به اشرفی تو آستانه در اتاقم چشم دوختم
به آغوش پرحرارتی که از جانب اون بود اون و حسین نجاری که از بیرون شاهد این صحنه بود
وقتی در کودکی عزیز قصه شنگول و منگول رو برام تعریف میکرد تا خوابم ببره از اینکه جای اونها باشم میترسیدم
من هیچ وقت خودم رو جای اون شخصیتها قرار نمی دادم چون به قدری زندگیمو دوست داشتم که حاضر نبودم با تصور بچه گانهام اونو از دستش بدم اما حالا درست سقوط کرده بودم وسط قصه عاشقانه ای که شنیدنش برام شیرین بود
حالا میفهمیدم عزیز چرا این قصه دردناک رو از ابتدا برای من تعریف می کرده...