2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۱۴


چشمم به جیلیزویلیز ماهی های داخل تابه بود و فکرم غرق حس و حالم که عزیز اومد به خورشت قیمه سری زد و گفت

 رقیه خانم بود

 نفسمو حبس کردم خوب میدونستم چرا اومده دیدن عزیز

 عزیز گفت 

نمی خوای بپرسی چرا اومده بود؟

از روی خجالت نه چیزی گفتم نه به عزیز نگاه کردم که عزیز گفت 

پس میدونی چرا اومده 

آهسته گفتم 

ببخشید 

عزیز با لبخند نگاهم کرد و گفت 

پس دلیلش این بود 

روی نگاه کردن به چشم های عزیز رو نداشتم چشامو روی هم فشردم که عزیز گفت

 این گیس ها توی آسیاب سفید نشد عاطفه خانم 

خجالت زده به عزیز نگاه کردم و گفتم

 ردشون کنید عزیز 

عزیز تعجب گفت

 ردشون کنم ؟

سر تکون دادم و گفتم

 بله

 عزیز گفت 

من دبه هم قد و قواره تو ندارم

 تا سوالی زیر چشمی به عزیز نگاه کردم عزیز لبخند پررنگی زد و گفت

 قرار نیست ترشی بندازمت که باید شوهرت بدم دیگه

گفتم

 نه عزیز من نمیخوام ازدواج کنم 

عزیز گفت

 اما این شرم حیا مخالف احساس درونته

با چشمهای خیس گفتم

 نه من...

 عزیز ابرویی بالا انداخت و گفت

 تو چی ؟

گفتم 

من فکر و ذکرم فقط کار بود

 بغض کرده گفتم

عزیز به روح آقا من خطا نکردم

 عزیز سر تکون داد و گفت

 مگر من گفتم تو خطا کردی؟ معلومه که تو خطا نمی کنی تو دختر منی 

چشامو پوشوندم تا عزیز ریزش اشک های بی امانم رو نبینه که عزیز بغلم کرد و گفت

 اشک شوق این همه نوبره والا 


حتی بوی سبزی پلو با ماهی🤭 شب عید عزیز که کل فضای خونه رو پرکرده بود نمیتونست منو از پریشون احوالی دور کنه


آتنا بی هوا در اتاقم رو باز کرد و گفت

 بیا عاطفه برات اتوکش کردم 

آتنا اون لباس یشمی گلدوزی شده رو سمتم گرفت و گفت

 پاشو تنت کن زیپ شو برات ببندم 

سرد و بی حس به آتنا نگاه کردم و گفتم 

میپوشم حالا 

آتنا گفت 

کی وقتی مهمون ها رسیدن؟ 

وقتی حرکتی از من ندید خودش دست به کار شد و خواست اون لباس رو تنم کنه که لباس رو بی حوصله از دستش گرفتم و گفتم 

ولم کن توروخدا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۵


آتنا گفت 

الان چرا غمزه میای ؟من که میدونم توی دلت چی میگذره

اهی کشیدم و گفتم

 کاش میدونستی

 آتنا گفت 

خب بگو بدونم

 گفتم

 آتنا من نمیخوام ازدواج کنم اصلاً دیگه نمیخوام برم روستا می خوام پیش عزیز بمونم من تاب دوری عزیز رو ندارم 

آتنا مقابلم صاف ایستاد و گفت

 مشکلت فقط همینه؟

 گفتم

 آره چطور؟

آتنا گفت 

یعنی پس الان دلت رضا نیست به این خواستگاری؟

 فوری گفتم

 نه نیست

اون گفت

 باشه قرار نیست که تو اذیت بشی من الان میرم به عزیز میگم زنگ بزنه به رقیه خانم و این خواستگاری رو کنسل کنه

 تا آتنا رفت سمت در گفتم 

حالا ؟

آتنا برگشت نگاهم کرد و گفت

 آره دیگه

 به ساعت دیواری نگاهی انداختم و گفتم 

زشت میشه که 

اتنا لباشو کش داد و گفت

 تکلیفتو با خودت مشخص کن یا اینوری یا اونوری

 گفتم 

نمیخوام ازدواج کنم ولی اینجوری که زنگ بزنیم آبروی عزیز میره من نمیخوام عزیز شرمنده بشه

گفت

 فقط هم به خاطر آبروی عزیز میگی دیگه یه وقت ندای دل چیزی نمیگه ؟

آتنا خندید و گفت

 منو سیاه نکن خواهر قشنگم پاشو لباستو تنت کن تا اینجوری آبروی عزیز هم حفظ بشه 

در ضمن با ازدواج قرار نیست تو از داشتن عزیز محروم بشی خوشبختانه خونه خواستگارت یک دیوار ۴۰ سانتی با عزیز فاصله داره

 با شنیدن صدای مژگان که در حال جدال با روح الله بود  گفت 

من برم تا اینا با هم گلاویز نشدن تو هم پاشو لباستو تنت کن 

گفتم

 آتنا

 دوباره برگشت نگاهم کرد و گفت

 آره طبیعیه این تشویش و کلافگی عادیه همه دخترها شب خواستگاریشون تجربه اش می کنن حالا هم نوبت توئه


 مقابل آینه روسریمو سر کردم و خیره شدم به چهره‌ام

 چشمهام نه اینکه گولم بزنه اما یک غم انکارناپذیر درش نهفته بود غمی که گذشته رو برام مرور می‌کرد 

حرف‌ها و شوق آرزوی رفیقی که دلش می‌خواست این شب براش اتفاق بیفته

 شاید از اول اونها برای هم نبودن نمیدونم اما خب نمی شد انکار کرد که من هم دیگه حس و دید گذشته رو نسبت به سروش دارم 

وقتی صدای زنگ در بلند شد به مهتاب نگاهی کردم و زیر لب زمزمه کردم 

خدایا به امید خودت...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۶


جمعی که با شناخت کامل از هم این بار خوشحال کنار هم جمع شده بودن

 صدای صحبت و خنده قطع نمیشد 

صداهایی که برام آشنا اما اون شب انگار دلگرم کننده بود

 خانواده مرندی به خوشرویی و مهربانی توی محل معروف بودن

 مائده و زهرا عروسهای رقیه خانم هم درست عین خودش اینطور که معلوم بود چیزی از متانت و خانومی کم نداشتن

 اما من اون شب انگار حنجره‌ام آسیب دیده بود به قدری آهسته چای تعارف میکردم که با چشم غره عزیز مواجه شدم


 عزیز جز مادران روشنفکری بود که حتی چند سال قبل به آتنا و آقا حجت هم فرصت صحبت کردن داد 

اون شب دومین باری بود که سروش پا به اتاق من میگذاشت 

به پرده اتاقم که مثل همیشه نور مهتاب ستاره های اکلیلیشو درخشان کرده بود خیره شد و گفت

 دیدن این آسمون دست ساز اونم توی شب خیلی دل انگیزه

 اون شبی که با اجازتون برای استراحت به اتاق تون اومدم دیدن این صحنه خستگیمو از یادم برد

با فاصله کوتاهی وقفه نگاهم کرد و گفت 

من نمیتونم گذشته رو حذف کنم اما مطمئنم میتونم جبرانش کنم 

میتونم بهتون ثابت کنم شما تنها کسی هستید که حاضرم براش بجنگم تا مطمئن بشه گذشته تموم شده

 البته که خیلی دلم می‌خواست اصلا گذشته‌ای وجود نداشت

 من با دیدن از خود گذشتگی های شما با شناخت نیت و قلب پاکتون دیدم نسبت به زندگی تغییر کرد 

درسته من با دیدن تلاش شما برای محقق کردن آرزوتون هدفم رو ساخت مدرسه برای بچه ها قرار دادم

 هدفی که همین حالا هم تموم نشده من تا جایی که بتونم نهایت تلاشم رو برای باسواد کردن بچه های مشتاق به تحصیل انجام میدم اما در کنارش می خوام ...

مکث کرد و گفت 

می خوام شما هم کنارم باشی تا با قوت قلب قوی تری این کار رو انجام بدم

 شمایی که علت اصلی انجام این هدف هستید 

مستقیم نگاهم کرد و گفت

 عاطفه خانوم من فقط یه خواهش ازتون دارم

 تا با تردید نگاش کردم ادامه داد

 اون هم اینه که منو بابت گذشته ببخشید، ببخشید تا بتونم خودم و احساسم رو بهتون ثابت کنم 

کاملا مسلط حرف میزد معلوم بود حسابی تمرین کرده 

صدامو صاف کردم و گفتم 

نمیخوام از رفاقتی بگم که به هر دلیلی تموم شده نمیخوام دیگه دنبال مقصر بگردم اما چیزی هم برای فراموشی وجود نداره 

من نمیتونم اون احساساتی که شاهدش بودم رو از یاد ببرم نمیتونمم از احساس بچه ها نسبت به شما به سادگی گذر کنم 

متوجه این موضوع هستم که گذشتن از کاری که اینجا داشتید آسون نبوده و برای هدفی هم که دارید ارزش زیادی قائلم و هر کاری بتونم برای این هدف تقریباً مشترک انجام میدم 

تا ساکت شدم گفت

 میتونید منو ببخشید؟

 گفتم 

گفتم که من دیگه دنبال مقصر نیستم 

گفت 

اصلاً هیچ دلم نمیخواست امشب این حرفها بیاد وسط اما معتقدم باید همه چیز شفاف باشه اینم که کی مقصر بوده به نظرم اثبات شده است

خطایی در گذشته از من سر زده که به خودم و زندگی شخصیم آسیب هایی زده این به کنار اما

 با تاکید و تکون دادن دستش گفت

 من به هیچ وجه،به هیچ وجه نمی خواستم و نمیخوام که این اشتباه به زندگی شما لطمه‌ای بزنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز