2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۲۰۷


نمیدونم چرا اون لحظه با دیدنش که مثل همیشه لبه باغچه نشسته بود دلم براش سوخت

 انگار دلم میخواست دلداریش بدم که روزهای بد میگذره و یک روز خوب از راه میرسه 

مقابلش ایستادم و گفتم 

ببخشید شام حاضره

 کوتاه سر تکون داد و گفت 

باشه ممنون 

با تردید گفتم 

روح الله بچه است چون مدت زیادی شما رو ندیده احساس غریبی میکنه ولی خیلی خونگرمه مطمئنم فردا خودش میاد پیشتون

 آهی کشید و گفت 

اون حق داره منو نشناسه من خودمم دیگه خودمو نمیشناسم بعد نبود کوثر من از هم پاشیدن

 گفتم

 خدا بزرگه انشالله از کوثر خانمم خبری میشه 

با مکث نگاهم کرد و گفت

 یه خواهشی ازتون داشتم

 ادامه داد

 من به عزیز خانم خیلی مدیونم خیلی 

بچه‌ام رو به دندون گرفت و بزرگش کرد هر کسی اینکارو نمیکنه به همین خاطر روی حرف زدن باهاشونو ندارم ولی از شما یه خواهشی دارم 

راستش من دیگه قرار نیست برگردم زندان

 نه اینکه آزادشده باشم نه فقط می خوام برم دنبال کوثر یا پیداش می کنم و با کوثر برمیگردم یا منم دیگه برنمیگردم

 این وسط می خوام شما مراقب روح الله باشید 

میدونم عزیز خانم اینقدر شرافتمنده که هیچی براش کم نمیزاره ولی پدرم دیگه می خوام با گفتن این حرف خیالمو راحت کنم 

به صورتش دستی کشید و گفت 

اگر شما اونروز توی زیرزمین منو نمیدین شاید الان روح الله هیچ کس رو نداشتیم ولی حالا که شما خواهر شید مراقبش باشید 

روح الله به کوثر کشیده خوب میدونم بچه تیزهوشی شما معلمی کمکش کنید در آینده برای خودش کسی بشه نه عین من که برای درآوردن یک لقمه نون دست  به خلاف زدم

 عین من ناچار و درمونده نشه

 اون نگام کرد و گفت 

عاطفه خانم خواهش می کنم براش خواهری کنید

شوکه گفتم

 اما این راهش نیست

 لبخند غمگینی زد و گفت

 دوسال صبر کردم 

دو ساله به امید برگشتش نفس میکشم نمیتونم دوسال دیگه صبر کنم

 دیگه نمیتونم با فکر اینکه اون نیست با عذاب زندگی کنم

 میرم دنبالش اینجوری تکلیفم با خودم مشخص میشه

با بغض‌ مردونه‌ای گفت

 اگر کوثر زنده نباشه زنده موندن منم دیگه معنایی نداره

 تا خواستم چیزی بگم چند قدم برداشت و گفت

 مراقب روح الله باشید خداحافظ...


 منکه رفتم داخل عزیز سفره رو پهن کرده بود 

پرسید 

به محموداقا گفتی بیاد بالا شام

غمگین گفتم

 رفت 

عزیز گفت

 رفت؟ کجا شام نخورده؟

 با بغض گفتم

 رفت دنبال کوثر خانوم

 عزیز بلند شد اومد سمتم و متعجب پرسید

 چی می‌گی عاطفه؟

 گفتم 

اونرفت دنبال مادر بچه اش تا اگر زنده باشه باهاش برگرده و اگر زنده نباشه ...

عزیز با بهت نفسشو بیرون فرستاد و گفت 

 راست میگی؟

با تحکم گفتم 

بله عزیز اون رفت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۰۸


عزیز دستپاچه چادرشو از روی جالباسی برداشت و گفت

ای وای باید بریم دنبالش

عزیز قبل از بیرون رفتن نگاهم کرد و گفت

عاطفه غذای روح الله رو بده بچه گرسنه نمونه


تنها روی پله همونطور که به پشت روح‌الله که تو بغلم خواب بود ضربه میزدم چشم دوخته بودم به سیاهی آسمون

آسمون تیره‌ای که انگار عین شبهای قبل ستاره‌ای در دامانش نداشت

تو دلم برای محموداقا دعا میکردم

دعا میکردم اون بتونه کوثر خانم رو پیدا کنه و دست پر برگرده

نمیدونم چرا نمی خواستم با عزیز برگرده به نظرم اون حق داشت بعد از گذشت دو سال صبر بره پی زنش


عزیز با کلید درو باز کرد و گفت

بیا بریم تو مادر

فوری بلند شدم فکر کردم عزیز با محمود آقا برگشته همون‌طور که روح الله بغلم بود رفتم مقابل در و سراسیمه گفتم

چی شد؟

با دیدن سروش انگار فکم از کار افتاد

عزیز خسته پله رو پایین اومد د گفت

خدا خودش بخیر کنه

رو کرد به سروش و گفت

دستت درد نکنه پسرم سلام به خانواده برسون

در جواب عزیز گفت

اختیار دارید عزیز خانم کاری نکردم

عزیز دستش رو بلند کرد و گفت

شبت بخیر پسرم خدانگهدارت

تا عزیز از کنارم گذشت گفت

سلام

آب دهانم رو قورت دادم و بی اراده دست پاچه گفتم

سلام

نگاهمو ازش گرفتم که گفت

ببخشید بفرمایید داخل بچه بغلتونه هوا هم که سرده

هوا سرد که نه به جاش حسابی هم بهاری بود اما به هیچ جوابی تا خاستم درو  ببندم گفت

عاطفه خانوم

از نگاه بهش می ترسیدم من با خودم قرار کرده بودم اما گفتم

بله

سرشو پایین انداخت و گفت

میشه...

لبشو جوید و زیر لب گفت

وقت مناسبی هم نیست ولی ...

با کلنجار با خودش ادامه داد

میشه ازتون اجازه بپرسم

نگاهم کرد و گفت

که با خانواده خدمت برسیم؟

ضربان قلبم تند تر از همیشه شد

به خونه نگاهی انداختم و به هیچ حرفی تند و سریع گفتم

ببخشید من باید برم

درو بستم و بدو بدو رفتم داخل  که عزیز گفت

چه خبرته عاطفه بچه رو نندازی

شوکه ایستادم که عزیز روح الله رو از بغلم گرفت و  گفت

خوب میدونستم کجا میخواد بره مستقیم رفتم پیشش اما انگار حرفاش مجابم کرد

حالا فقط خدا کنه حرف گوش بده بعد تموم شدن مرخصیش برگرده

او چیکار کردی عاطفه غذای روح الله رو دادی؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۰۹


به لبهای عزیز چشم دوخته بودم اما راستش حواستم اصلا با عزیز نبود

عزیز که متعجب دوباره صدام زد به خودم اومدم و گفتم

من میرم بخوابم عزیز شب بخیر

اما قبل از اینکه برم تو اتاق عزیز دوباره صدام زد و گفت

صبر کن عاطفه

عزیز مقابلم ایستاد و گفت

محمود آقا چیز دیگه ای هم بهت گفته؟

سر تکون دادم و گفتم

نه اون فقط گفت میره دنبال کوثر خانم همین خودتون که دیدینش باهاش صحبت کردین

عزیز گفت

پس چیشده؟ گرهی به کارته؟

چشم روی هم گذاشتم و گفتم

نه عزیز من،من خوبم

عزیز گفت

خوب نیستی پریشون حالی از یه چیزی فراری به همین خاطر هم هست میخوای پنجم ششم عید برگردی

از اینکه تا به این حد عزیز آدم شناس بودجا نخوردم

جای تعجب نداشت که مثل همیشه اون خیلی خوب احوالت منو بشناسه

اما قبل از اینکه چیز بیشتری از چشام بخونه سرمو پایین انداختم و گفتم

فکرم بچه ها...

عزیز اهسته سرمو بلند کرد و گفت

دختر من بلد نیست دروغ بگه مگه نه؟

نباید چیزی رو لو میدادم نباید دروغم میگفتم اما چی میگفتم؟

از چیزی که خودمم هنوز باور نکرده بودم!

سر تکون دادم و گفتم

دروغ نمیگم عزیز

عزیز با مکث گفت

باشه دلیل پریشونیتو هر وقت وقتش بود بهم بگو اما الانم مجبور به آسمون ریسمون بافتن نشو برو بخواب


تا پا تو اتاق گذاشتم بغضم ترکید

حالم خوب نبود حالی که نباید در من رخ می‌داد


صبح حاضر و آماده بودم عزیز همونطور که سرش توی آشپزخونه گرم بود ندیده گفت

شالو کلاه کردی عاطفه

تو آستانه در آشپزخانه ایستادم و گفتم

با اجازتون میرم پیش مریم دیروز خیلی زحمت کشید میرم تشکر

عزیز دستمالو توی دستش جابجا کرده و گفت

عاطفه یک وقت میگم تو اون روزی که برگشتی اشرفی رو ندیدی؟

متعجب گفتم

اشرفی؟ چطور مگه؟

عزیز گفت

میدونی مادر میگم هوش و حواس که نداره یه وقت میاد اینجا تو دیدیش یا نه

گفتم

من ندیدمش

عزیز نفس عمیق واضحی کشید و گفت

خب پس

با تردید گفتم

ولی راستش عزیز...

عزیز جلوتر اومد منتظر شنیدن مابقی حرفم مقابلم ایستاد که گفتم

یه روز قبل از رفتنم به روستا همون روزی که رفتم از اکبر آقا سرکه بگیرم حسن نجار رو دیدم کرایه تاکسی نداشت از من خواست برم حساب کنم

من خواستم بهتون بگم ولی اون فکر کنم خجالت میکشید شما بفهمید پول تاکسی نداره

عزیزم تعجب گفت

اشرفی

گفتم

اونم توی تاکسی بود تعارفم کردم بیان خونه قبول نکردن اما خب به نظرم رفتارشون یه طوری بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۰


عزیز که چیزی نگفت لبخند زدم و پرسیدم

عزیز الان اونا با همن؟ یعنی به هم رسیدن؟

عزیز دوباره توی آشپزخونه مشغول شد و بی توجه به سوالم  گفت

برو تا ظهر نشده برگرد

رفتم کنار عزیز دستمو گذاشتم روی شونه‌اش و گفتم

عزیز ازم دلخور شدین که بهتون نگفتم؟

عزیز که معلوم بود حسابی ناراحته گرفته گفت

تو دیگه بچه نیستی برعکس ۱۰ ۲۰ تا بچه زیر دستت می خوان ازت سواد یاد بگیرن قرار نیست هر کاری می کنم بیای به من بگی که

گفتم

قصدم فقط کمک بهشون بود اونم چون اونها رو می‌شناختم و میدونستم اون ها دوست شما هستن اما به هر حال بازم ببخشید که بهتون نگفتم

عزیز نگام کرد و گفت

برو خیالت راحت من دلگیر نشدم

گونه عزیز رو بوسیدم و گفتم

قربونتون برم که دلتون اینقدر بزرگه

عزیز صورتش رو پاک کرد و گفت

عه خرس گنده


به قصد رفتن به خونه مریم بیرون رفتم اما نمیدونم چرا سر از امامزاده در آوردم

امامزاده ای که در گذشته دعا و خواسته های فراوانی ازش داشتم

یکیشم رسیدن فریبا و سروش به هم بود

کناری نشستم و با آرامش محیط اونجا چشمامو بستم


فریبا و سروش دو نفری یه گوشه از صحن نشسته بودن و دل میدادن و قلوه می گرفتن که شاکی جلو رفتم رو به فریبا گفتم

اگه تموم شد بلند شو بریم اگر تمومم نشده پاشو چون بابات بیرونه

فریبا ترسید بلند شد و گفت

شوخی می کنی عاطی؟

چشامو براش گرد کردم و گفتم

الان وقتی شوخیه؟اگه دلت میخواد سالم برسی خونه  بریم

فریبا به سروش نگاه کرد و تند تند گفت

فردا قبول میشی من مطمئنم فقط استرس نداشته باش باشه


سردرگم آهی کشیدم و گفتم

من چطور میتونم به کسی فکر کنم که روزی دل داده رفیقم بوده؟


حال و هوای امامزاده طوری مغلوبم کرده بود که ساعت ها بود اون گوشه نشسته بودم و قصد بلند شدن نداشتم که مریم از بالای سر گفت

خب عاطفه خانوم نمیدونستم شما هم بلدی دروغ بگی

نگاش کردم که کنارم نشست و گفت

اوه غم این چشم ها از یادم برد سرزنش هامو

چیزی برای گفتن نداشتم که مریم دستمو گرفت و گفت

عزیز خانوم که زنگ زدم بهت بگم برگردی خونه فهمیدم می خواستی بیای دیدنم ولی نشده و نیومدی

مریم آهسته خندید و گفت

ولی خیالت راحت چون خودم این دوران رو سپری کردم سریع دوهزاریم جا افتاد و به عزیز خانوم نگفتم تو اصلاً نیومدی خونه ما

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۱


مریم به اطراف نگاه کرد و گفت

این امامزاده پناهگاه ذهن های مشغول و قلب‌های متلاطم

اشک ریختم و گفتم

چال کنن اون قلبی که برای یک آدم بی ارزش متلاطم

مریم ابرویی بالا انداخت و گفت

بنده خدا همچین بی ارزشم نیست ها

گفتم

بی ارزشم که نباشه عوضیه

مریم  لب به دندون گرفت و گفت

وا خاک بر سرم پسر به اون نجیبی کجاش عوضیه

با گریه خندیدم و گفتم

منظورم اینه که اشتباهیه قلب من عوضی...

با گریه صورتمو پوشوندم و گفتم

مریم نباید اینطور میشد

مریم دستمو از مقابل صورتم کنار زد و گفت

قلب   آدم می گرده همیشه یک آدم اشتباهی رو پیدا می کنه

خندید و با خنده گفت

اگر به عوضی بودن محمد برای من عوضی ترین کسی بود که ممکن بود عاشقش بشم

گفتم

برای من فرق میکنه اون دل دادهیک نفر دیگه بوده

مریم گفت

بوده الان که نیست

گفتم

مریم من نمیخوام این تهمت ها واقعی بشه

مریم گفت

قراره برای دل رفیقی زندگی کنی که اون سر دنیا تو رو یادش نیست

شوهرداره و اصلا گذشتش براش مهم نبوده ؟

دلدادگی در کار نیست عاطفه هر چی هم کا بوده گذشته هرکی رفته پی زندگی خودش قرار نیست توی این وسط غرق گذشته‌ای بشی که آدم هاش دیگه اون آدم سابق نیستم وتغییر کردن

گفتم

نمیتونم تا نگاش می کنم گذشته رهام نمیکنه

با گریه گفت

من میخوامش مریم می خوام

مریم سرمو به آغوش کشید و گفت

اشک نریز دختر چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟

تو که اینقدر عاقلی خوب میدونی باید تسلیم شی جادوی این عشقی که اشکاتو با گفتن نمیخامش سرازیر کرده از فکر و ذکر گذشته خیلی قوی تر خیلی

تو دوستش داری اونم تو رو دوست داره که کار و زندگیشو اینجا رها کرده واومده روستا اون قبل از تو اما تو محکم حالا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۲


چشامو بستم و گفتم

من نمیزارم

مریم گفت

فرار کردن ازش بی فایدست

الکی زور نزن همین منی که الان کنارت نشستم ساک بستم برای فرار ولی نشدنیه

بعدشم تو هیچ کار بدی نکردی که ازش فرار کنی عاشق درست ترین آدم شدی که ممکن بود

تا گفتم

ولی اون ...

مریم اخم غلیظی کرد و گفت

برای چی عاطفه ؟برای کی اینقدر خودتو عذاب میدی؟

کسی که ارزش ۱۰ سال رفاقتتو به باد داد؟

سینه سپر کن برای چیزی که دلت میخواد زندگی کنی نه آدم بی وفا و بی ارزشی چون فریبا که برادرش بدتر از خودش بی وجدانه

موندن توی گذشته هیچ چیزی رو تغییر نمی ده نه فریبا رو برمیگردونه نه دیگه سروش دلداده اون میشه

اگر با نگاه کردن بهش غرق گذشته میشی باید بهش فرصت حرف زدن بدی

به قلبم اشاره کرد و گفت

این قلب قلب یک خانومه

خانمی که باید از زبون خود تون آدم بشنوه دیگه به کسی جز تو فکر نمی کنه

قلبا به این اطمینان احتیاج داره اما تا زمانی هم که تو مانعش بشی درد میکشه

مریم صورتش مقابل صورت گرفت و گفت

عاطفه توی همین امامزاده همین الان همه گذشته‌ای که شاهدش بودی رو بشور بزار تموم شده

بزار اون حسی که کل وجودتو تسخیر کرده با ب بسم الله همه چیز رو از نو در تو شروع کنه

عشق زیباترین حسی که میتونی تجربه‌اش کنی عشقی که معشوقه ات رو

به در ورودی اشاره کرد و گفت

به قدر بی تاب کرده که اونم عین تو به اینجا پناه آورده

صورت خیسمو پاک کردم و گفتم

اون اینجاست؟

مریم گفت

بی تاب تر از تو طوری که لب حوضچه نشسته و پای اومدن به داخل رو هم نداره

مریم سر تکون داد و گفت

بهش فرصت اثبات بده عاطفه کاری که محمد با من کرد و حالا از این بابت هیچ پشیمونی نیست

مریم خندید و گفت

تازه خیلی هم راضی و خوشنوده

هنوز تردید داشتم که مریم بلند شد و گفت

میری یا صداش کنم؟

ترسیده گفتم

نه نه مریم خواهش می کنم الان نه اصلا آمادگی ندارم

مریم یه ابروشو بالا انداخت و گفت

چطور تو برداشتی محمد اونشب آوردی ترمینال ؟منم الان می خوام جبران کنم

اون رفت سمت صحن و گفت

از دور تماشاتون می کنم نمیخوام منم عین بعضی ها تو این موقعیت حساس مزاحم باشم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱۳



به وضوح دستام میلرزید خوب میدونستم من آدم این کار نیستم چنین تصمیمی نداشتم که باهاش حرف بزنم بر خلاف خواسته مریم می خواستم فرار کنم

هم از دست سروش هم از دست مریم

من نمیتونستم،نمیتونستم به این راحتی با خودم کنار بیام

ایستاده پشت در تمام انرژیمو برای دور شدن از اونجا جمع کردم و بیرون رفتم

خیلی سریع و فرز قدم برمیداشتم که قدرت اون صدا وقتی اسمم رو گفت نگهم داشت

از ایستادنم ناراضی چشم روی هم فشردم و غر زدم

دختر عزیز باشو دوباره قدم بردار

اما اون صدا نزدیک تر شد و دوباره اسمم رو زمزمه کرد

وجود تهی از انرژی نفس بلند شکست رو بیرون فرستاد و قدمی برام برنداشت

مثل همیشه آروم و آهسته از پشت سر گفت

ما همیشه توی موقعیت های بدی مقابل هم قرار میگیریم حتی توی روستا هم همینطوره شایدم بوده فرصت‌هایی که بشه حرف زد ولی منه

مکث کرد و ادامه داد

من سروش لکنت میگیرم تا می خوام حرف بزنم

قدمهاشو دیدم که از کنارم گذشت و درست مقابلم ایستاد

سرم بیشتر از قبل پایین بود که گفت

ولی میخوام این بار بگم،بگم میشه اجازه بدید من با خانواده بیام

پررویی نباشه من برخلاف نظر مادرم می خوام شما اول خودتون این اجازه رو بهم بدید

برای گرفتن این اجازه ازتون ۸ ماه صبر کردم لازم باشه ۷_۸ سال دیگه هم صبر می کنم

برای تغییر اون غول بی شاخ دم برای اثبات نابود شدن گذشته‌ام به شما هر کاری لازم باشه انجام می‌دم

نفسی گرفت و گفت

چون خوب میدونم حتی این دیدار اتفاقی هم به خصوص اینجا شما رو ناراحت میکنه فقط جواب سوال دیشب رو بدین من میرم

تا با سکوتش به خودم اجازه حرکت دادم گفت

من مابقی حرفامو شب سال تحویل توی موقعیت بهتری براتون بازگو می‌کنم خدانگهدار

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792