💬۲۱۰
عزیز که چیزی نگفت لبخند زدم و پرسیدم
عزیز الان اونا با همن؟ یعنی به هم رسیدن؟
عزیز دوباره توی آشپزخونه مشغول شد و بی توجه به سوالم گفت
برو تا ظهر نشده برگرد
رفتم کنار عزیز دستمو گذاشتم روی شونهاش و گفتم
عزیز ازم دلخور شدین که بهتون نگفتم؟
عزیز که معلوم بود حسابی ناراحته گرفته گفت
تو دیگه بچه نیستی برعکس ۱۰ ۲۰ تا بچه زیر دستت می خوان ازت سواد یاد بگیرن قرار نیست هر کاری می کنم بیای به من بگی که
گفتم
قصدم فقط کمک بهشون بود اونم چون اونها رو میشناختم و میدونستم اون ها دوست شما هستن اما به هر حال بازم ببخشید که بهتون نگفتم
عزیز نگام کرد و گفت
برو خیالت راحت من دلگیر نشدم
گونه عزیز رو بوسیدم و گفتم
قربونتون برم که دلتون اینقدر بزرگه
عزیز صورتش رو پاک کرد و گفت
عه خرس گنده
به قصد رفتن به خونه مریم بیرون رفتم اما نمیدونم چرا سر از امامزاده در آوردم
امامزاده ای که در گذشته دعا و خواسته های فراوانی ازش داشتم
یکیشم رسیدن فریبا و سروش به هم بود
کناری نشستم و با آرامش محیط اونجا چشمامو بستم
فریبا و سروش دو نفری یه گوشه از صحن نشسته بودن و دل میدادن و قلوه می گرفتن که شاکی جلو رفتم رو به فریبا گفتم
اگه تموم شد بلند شو بریم اگر تمومم نشده پاشو چون بابات بیرونه
فریبا ترسید بلند شد و گفت
شوخی می کنی عاطی؟
چشامو براش گرد کردم و گفتم
الان وقتی شوخیه؟اگه دلت میخواد سالم برسی خونه بریم
فریبا به سروش نگاه کرد و تند تند گفت
فردا قبول میشی من مطمئنم فقط استرس نداشته باش باشه
سردرگم آهی کشیدم و گفتم
من چطور میتونم به کسی فکر کنم که روزی دل داده رفیقم بوده؟
حال و هوای امامزاده طوری مغلوبم کرده بود که ساعت ها بود اون گوشه نشسته بودم و قصد بلند شدن نداشتم که مریم از بالای سر گفت
خب عاطفه خانوم نمیدونستم شما هم بلدی دروغ بگی
نگاش کردم که کنارم نشست و گفت
اوه غم این چشم ها از یادم برد سرزنش هامو
چیزی برای گفتن نداشتم که مریم دستمو گرفت و گفت
عزیز خانوم که زنگ زدم بهت بگم برگردی خونه فهمیدم می خواستی بیای دیدنم ولی نشده و نیومدی
مریم آهسته خندید و گفت
ولی خیالت راحت چون خودم این دوران رو سپری کردم سریع دوهزاریم جا افتاد و به عزیز خانوم نگفتم تو اصلاً نیومدی خونه ما