💬۲۰۶
من با خنده در حال پارو کشیدن قالیچه بودم و عزیز دنبال روح الله برای تعویض لباس هاش از فرط شیطونی کاملا خیس شده بود که در زدن
با اومدن مریم و بعد از اون آتنا و مژگان مثل همیشه توی خونه هیاهو و سر و صدایی بلند شد
کارهایی که قرار بود طی این چند روز انجام بده حالا با داشتن نیروی کمکی خیلی سریع پیش رفت
تازه وقتی آتنا دستم مریم رو گرفت و گفت
تو بشین کار سنگین انجام نده
نسبت به حرکات مریم مشکوک شدم از چهارپایه پایین اومدم و گفتم
یه چیزی هست که من ازش بیخبرم مگه نه؟
عزیز با یه سینی چای اومد تو اتاقم و گفت
این بچه بار شیشه داره اما تو گرفتیش به کار
به مریم نگاه کردم و با تعجب گفتم
بار شیشه؟
آتنا خندید و گفت
بله بار شیشه یعنی یه باری که باید تا ۹ ماه محافظت بشه
چشام گرد و دهانم باز مونده بود که مریم دستشو گذاشت روی شکمش و گفت
داری خاله میشی عاطفه خانوم
سریع رفتم محکم بغلش کردم و گفتم
الهی من قربون این تو راهی بشم پس چرا زودتر به من نگفتی
مریم خندید و گفت
تومجال دادی تا من از در اومدم گفتی بیا کمک منم که روی حرف تو نه نمیارم
عزیز گفت
این شاگرد باوفا آتنا رو هم انگار هوایی کرده
آتنا خندید و گفت
آره والا منم دلم لک زده برای بچه کوچیک
مریم با شوخی گفت
ولی من دلم میخواست بعد عروسی عاطفه در رقابت با اون بچه بیارم
آتنا گفت
مریم جان بزار عاطفه از مرحله اولش گذر کنه تا به بچه دار شدن برسه تو میتونی بچه دوم تو در رقابت باهاش بیاری
عزیز گفت
حالا بیاین چایی بخورین تا خستگی تون در بره
دوباره زنگ زد به صدا در اومد
طبق هر سال محمود آقا بود که به مرخصی نوروزی اومده بود
محمود آقایی که انگار نسبت به سال گذشته ۱۰۰ سال پیرتر شده بود
گاهی معنی این همه دشواری در زندگی رونمی فهمیدم دشواریهای چون ناپدید شدن کوثر
دشواری هایی چون غریبگی روح الله با پدرش
راستش اون لحظه با دیدن شوق و بی تابی محمود آقا برای بغل گرفتن روح الله و گریه و فرار اون پشت عزیز قلبم برای پدری که سخت تاوان اشتباهی که به اجبار بوده رو پس میده هزار تکه شده
برای اون بغض مردانه که بروز داده نشد
برای اون سفیدی که یک به یک با فکر و غصه جای سیاهی موهاشو گرفته بود