💬۲۰۴
همینکه کلید انداختم و درو باز کردم عزیز از روی پله بلند شد و همونطور که چادر رنگی سرش بود نگران پرسید
معلوم هست کجایی تو دختر
انگار با دیدن چشمهای نگران عزیز یادم رفت دچار چه تشویشی شدم
عزیز رو بغل کردم و از آرامش وجودش استفاده کردم تا آروم بشم
حسابی دلم براش تنگ شده بود
عزیز که عصبانیت چند لحظه پیشش رو با این آغوش از خاطر برده بود متقابلاً گوشهی صورتم رو بوسید و گفت
قربونت برم مادر دلم از نبودت قد یه گنجشک شده
خندیدم و گفتم
قشنگ معلومه مریم این چند وقته حسابی روتون تاثیر گذاشته اونم هر بار منو میبینه درست همینو میگه
عزیز گفت
خدا خیرش بده حداقل اون میاد گوشه از جای خالی تو رو برام پر میکنه
پیشونی عزیزو بوسیدم و گفتم
دیر اومدم اما با خبر خوب اومدم
عزیز با لبخند نگام کرد و گفت
آرزوتو ساختی؟
چشم رویهم گذاشتم و گفتم
ساختیمش عزیز خیلی بهتر از اونچیزی که فکرشو میکردم
عزیز دوباره بغلم کرد و گفت
تبریک میگم بهت تو ....
دست عزیزو فشردم و گفتم
عزیز بزارین بعد دیدن مدرسه اون جمله رو بهم بگین قول دادین وقتی مدرسه تکمیل شد باهام بیاین روستا
عزیز گفت
حتما مادر مشتاقم ببینم تلاشهات به کجا رسیده
عزیز روحالله از روی شونه هام برداشت و گفت
روحالله بزار بچهام چایشو بخوره
روحالله غر زد
نه آجی آتنه
روحالله روی پام نشوندم و گفتم
بذارید باشه عزیز دلم برای شیطونی هاش تنگ شده
عزیز گفت
شیطونی؟ هر روز کلی آتیش میسوزونه همین دیروز چرخمو انداخت شکست
گونهی روحالله رو کشیدم و گفتم
آره؟ تو چرخ عزیز و شکستی؟
انگشتشو نشونم داد و گفت
اوف شد
فوری اونو بوسیدم و گفتم
آبجی بمیره برات
عزیز لیوان چایی رو داد دستم و گفت
خب مادر تعریف کن ببینم چی شد اداره اقا سروش رو فرستاد روستا
با اومدن اسمش داغی لیوان چایی که تو دستام گرفته بودم رو حس کردم و گفتم
آقا سروش خودجوش خودش اومده بود روستا
عزیز متعجب گفت
مگر عین تو از اداره اعزام نشده بود اونجا ؟
گفتم
نه البته منم نمیدونستم بعد رفتن فهمیدم
به پای دراز شده عزیز نگاه کردم و برای تغییر موضوع گفتم
راستی حالا پاتون بهتره؟
عزیز گفت
خوبه مادر عین روز اولش که نمیشه ولی کارمو لنگ نمیذاره فعلا همراهیم میکنه