2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۱۹۲


با شنیدن تعریف‌های ناهید نسبت‌به زحمات این چند وقته سروش فهمیدم اون بعد از بازرسی روستا و دیدن محرومیت‌های فراوان اهالی متحول شده

شاید اونم عین من دلش برای این‌همه مظلومیت سوخته بود

اما هنوزم سر از کار درنیاورده بودم

گرچه به نظرم تلاشش برای لوله‌کشی و استفاده همگانی اهالی از آب شرب قابل ستایش بود

تازه صبح فردا وقتی دیدم اون تعداد دانش‌آموزان غریبه از ماشین سروش پیاده میشن متوجه شدم اون هرروز اون بچه‌ها رو می‌بره و میاره تا بهشون سواد یاد بده

همه بچه‌ها رو توی محوطه‌ی باز اطراف کلاس به صف کرده بود و همراه باهاشون سوره توحید رو تکرار می‌کرد

طبق کلاس‌بندی دیروز دانش‌آموزان کلاس من رو در صفی جدا راهی کرد داخل کلاس و با دانش‌آموزان خودش که تقریباً همه نوجوان بودن به کلاسش رفت


دیدن جدیتش در کار باعث شد انروز من هم با تمام علامت سوال‌های ذهنم کارم رو شروع کنم

بچه‌ها بعد از پوشیدن لباس‌هایی که همراه عزیز براشون آماده کرده بودیم کلی ذوق کردن اما تعدادی هم که  من از حضورشون بی‌خبر بودم از نداشتن لباس غمگین شدن

حتی از نداشتن دفتر و خودکار وسایلی که براشون تهیه کرده بودم و این بی‌خبری از جانب من تقصیر سروش بود


اون روز کلاس اون به تدریس گذشت و کلاس من به دل‌داری و قول به اون بچه‌ها که در اسرع وقت همه‌چیز رو برایش تهیه می‌کنم

کارهای عقب‌افتاده زیادی داشتم با ذهن درگیر و البته عصبی بعد از رفتن بچه‌ها تصمیم گرفتن گوشه‌ای از کارهامو انجام بدم مشغول بودم که متوجه حضور مردان اهالی در بیرون شدم

بازم شوکه نظاره‌گر کارهاش شدم اون به‌همراه تعدادی از اهالی در حال ساخت‌وساز بود

حتی خوردن ناهار ساده‌اش با بقیه

انگار قرار بود هر ساعت از روز منو متعجب تر از قبل کنه


با عبور از روستا خیلی بهتر می‌شد متوجه خوشحالی اهالی از حضور سروش بینشون شد

همه‌جا حرفش بود به هر کسی می‌رسیدم از اون متشکر بود البته اهالی حق داشتن حالا روستا با داشتن آب تغییرات خیلی زیادی کرده چه از لحاظ بهداشتی چه از لحاظ آبادانی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۹۳


کنار برکه‌ای که حالا آبش زلال‌تر از قبل بود نشستم

دستامو زیر شیر آب گرفتم و لبخندی زدم که گفت

شنیدم امروز کلاس درس خوب پیش رفته

به سروصورت خاکیش نگاهی انداختم و گفتم

کار خیلی بزرگی کردین خوشحالی عظیمی به اهالی هدیه دادین اجر این کارتون با خدا

کنارم روی زانو نشست با جلو آوردن دست‌هاش زیر شیر آب فاصله گرفتم که گفت

من کاری نکردم این شما بودید که درخواستشو داده بودین

گفتم

اما شما

فوری گفت

شما فقط به‌خاطر دست‌تنها بودن و حجم کاری فراوان فرصت نکردین پیگیری کنین اهالی داشتن این نعمت رو مدیون شما هستن

شیر آب رو بست و بلند شد

اون لباس‌های سفید یکدست محلی اونو به‌قدری تغییر داده بود که باعث شده بود مردتر از قبل جلوه کنه

نگاهم بهش طولانی‌تر از قبل شد

لبخندی زد و گفت

دارم میرم شهر انگار قراره شما هم برای تهیه یه سری وسایل به شهر برید

به خودم تومدم اما بی‌توجه به حرفش بی‌پروا پرسیدم

چرا اینکار رو کردین؟

مکث نکرده جواب داد

شما چرا با وجود سختی‌های سال گذشته از تدریس در این‌جا انصراف ندادین؟

گفتم

چون من به خودم قول آبادانی داده بودم

گفت

قول که نه اما من هدفم رو آبادانی قرار دادم

گفتم

همیشه با بازرسی یک منطقه هدفتون تغییر می‌کنه؟

فوری گفت

قبل‌از این هدفی نداشتم

نفس عمیقی کشیدم و گفتم

نمی‌دونم چرا نمی‌تونم اینو باور کنم شاید دلیل شناخت قبلیم نسبت‌به شماست شمایی که با شنیدن تهیه کتاب و دفتر از جیب شخصیم شوکه شدین شمایی که گفتین ما نمی‌تونیم یک‌تنه همه بچه‌ها رو باسواد کنیم

حرف‌ها و رفتارهای گذشتتون با این تلاش‌ها مغایره

سر تکون داد و گفت

بله گفتم که قبلاً چنین هدفی نداشتم

درست عین خودش فوری گفتم

چی باعث شد آبادانی این‌جا هدفتون بشه ؟

بهم خیره شد و خیلی رک و صریح گفت

شما

تا قیافه‌ی متعجب منو دید گفت

تلاش‌ها شما دل‌سوزی‌های شما

مکث کرد و گفت

حرف‌های روشن‌کننده شما و البته دیدن محرومیت و مظلومیت همنوعم

چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام اما بعدش تندی بلند شدم عصبی گفتم

اگر شما برنگردین من برمی‌گردم برمی‌گردم و انصراف می‌دم

جدی گفت

یادمه آرزوی مشترکی با هدف من داشتین

سر تکون دادم و گفتم

اون موقع آرزوی من هدف شما نبود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۱۹۴


گفت

الان مشکل کجاست هدف من یا یکی بودن هدف و آرزوی شما ؟

گفتم

یکی بودنشون شما اگر تونسته باشین با همه کارهای خیرخواه نتون دل  کل این اهالی رو بدست بیاری نمی‌تونین ..

لبخند زد و گفت

نمی‌تونم اون غول بی‌شاخ و دم رو توی ذهن شما از بین ببرم همینو می‌خواستین بگین ؟

با اخم گفتم

اصلا معنی کارهاتون رو نمی‌فهمم به نظرم هیچ دلسوزی باعث نمی‌شه شما از پشت‌میزنشینی اداره از یک بازرس اداره‌ی فرهنگ تبدیل بشی به یک آموزشیار ساده

این با عقل من جور درنمیاد که دلسوزی شمارو این‌جا کشونده

با آرامش حرف می‌زد درست عین گذشته وقتی نظاره‌گر صحبت‌هاش با فریبا بودم فریبا با شوق‌وذوق اما اون آروم و آهسته

تک سرفه‌ای کرد و گفت

قدرتی عظیم‌تر از دلسوزی

اخم غلیظی کردم و پرسیدم

چه قدرتی ؟

لبخند پررنگی زد و گفت

احساس مسئولیت

مسئولیتی که شما برام روشن کردی

سردرگم چشمامو روی‌هم فشردم که گفت

قصدم آزار دادن شما نیست این‌جام تا هدفم رو به پایان برسونم اما اگر واقعاً تا به این حد وجود این غول شما رو اذیت می‌کنه

مکث کرد و گفت

به روستاهای اطراف میرم

خاطرمه توی بیمارستان گفتین می‌خواین تا زمانی‌که برگردین کسی به بچه‌ها کمک کنه اما حالا که خودتون برگشتین

تا نگاش کردم نگاهش رو ازم گرفت و گفت

قرار نیست هدفم فقط مختص به این روستا باشه

با برگشت شما حالا این‌جا یک معلم باتجربه داره


با محبوبیتی که سروش بین اهالی داشت خوب می‌دونستم رفتنش محال اما اون پای حرفی که زد ایستاد

واقعاً تصمیم به رفتن داشت

وسایلشو جمع کرده بود و به بچه‌ها و بقیه گفته بود یکی از روستاهای اطراف به کمک احتیاج داره و مجبوره که به اون‌جا بره

راستش فکر نمی‌کردم این‌قدر مقتدر باشه که بی‌خیال تمام زحمت‌ها و تلاش‌های انجام‌شده‌اش در روستا بشه اما اون قصد داشت منو با سروشی متفاوت روبرو کنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۹۵


روز رفتنش یعنی فقط دو روز بعد از گفتن این حرف به من ساک و وسایلش رو گذاشت توی ماشین و برخلاف میل اهالی رفت

اما درست با ناپدید شدن ماشینش از روستا برخورد همه با من فرق کرد

همه به من نگاه شاکی و البته غمگینی داشتن

بچه‌ها سر کلاس گرفته و ناراحت بودن و حتی گاهی نسبت‌به حرف‌ها و آموزش‌های من بی‌تفاوت می‌شدن

هر کاری می‌کردم تا عین قبل دلشون رو بدست بیارم اما اون‌ها ورد زبونشون آقا معلم بود و آقا معلم

به‌خصوص اسماعیل که تا من شروع به تدریس می‌کردم از سروش می‌گفت

اون می‌گفت آقا معلم قبل تدریس یک شعر از گلستان برای ما می‌خونده

آقا معلم بعد از تدریس داستانی از هزار و یک شب برای ما تعریف می‌کرده

آقا معلم این‌طور می‌کرده آقا معلم اون طور می‌کرده

یک روز خارج از تصورم با تعاریف اسماعیل از سروش از کوره در رفتم و بهش توپیدم که دیگه حق نداره اسم اونو توی کلاس بیاره اون هر کاری می‌کرده به خودش مربوط‌ بوده

اما در کسری از ثانیه وقتی همه شوکه از عصبانیت و صدای بلند من ساکت شدن از رفتارم پشیمون شدم


درست بیست و سه روز بود که از رفتن سروش میگذشت و همه‌چی بهم‌ریخته بود

مردان روستا دیگه برای ساخت مدرسه اشتیاقی نداشتن و حرکتی نمی‌کردن

زنان روستا سرسنگین و کوتاه برخورد می‌کردن

بچه‌ها هم دیگه نگاه و رفتار مهربان و با لبخندی نسبت ب من نداشتن

این‌موضوع روزی که برگه  املای بچه‌ها رو تصحیح کردم بیشتر از قبل برام نمایان شد

وقتی دیدم بچه‌ها درست طبق آموزش‌های قبلی که سروش بهشون داده املا نوشتن

واقعاً نبود سروش تا به این حد اون‌ها رو غمگین کرده بود؟

همون روزی ک من متوجه عمق این مسئله یعنی وابستگی شدید همه به‌خصوص بچه‌ها نسبت‌به سروش شدم اون برای پر کردن دبه‌های چند لیتری آب به روستا اومده بود

بچه‌ها با شنیدن صداش خوشحال و ذوق‌زده بدون اجازه من کلاس رو ترک کردم و رفتن سمتش

همون روز بود که بچه‌ها ظهر حرف دلشون رو بازگو کردن و بهم گفتن من مقصر رفتن سروش از روستا هستم و دیگه حاضر نیستن بدون اون سر کلاس حاضر شن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۹۶


اسماعیل پرده رو کنار زد تا همپا با بقیه از کلاس بره بیرون اما نرفت

برگشت اما آهسته گفت

ببخشید خانوم می‌دونم شما محبت‌های زیادی در حق من و مادر مه‌لقا کردیم اما این کلاس درس بدون آقا معلم برای ما صفایی نداره

همه می‌گن شما باعث رفتن آقا معلم شدین ولی من می‌گم آدم مهربونی مثل شما که برای عمل مادر مه‌لقا این‌همه راه اومد شهر نمی‌تونه کسی رو از خودش برنجونه

یادم یه بار شما گفتین ما مثل خانواده شماییم حالا من به‌عنوان یک عضو کوچیک از این خانواده از شما می‌خوام برین دنبال آقا معلم و اونو برگردونین

نه‌ برای آبادانی روستامون فقط بخاطر دلمون

دلی که هم به شما هم به آقا معلم گره‌خورده

اسماعیل سرشو پایین انداخت و گفت

جسارته می‌دونم این حرف برای من زیادیه اما من می‌دونم آقا معلم رفته چون نمی‌خواد شما رو ناراحت ببینه

تا دستی به صورتم کشیدم اسماعیل گفت

آقا معلم هیچ‌وقت نمی‌خواست شما بدونین اون اینجاست و به ما کمک می‌کنه چون دلش می‌خواست شما با دیدن آبادانی این‌جا با دیدن خوشحالی ما وقتی برگشتین خوشحال‌تر بشین

اون زحمت‌های زیادی کشیده تا سقف این کلاس آجری بشه به‌خاطر راحتی ما

اسماعیل مکث کرد و گفت

به‌خاطر خوشحال کردن شما

شما همیشه هم تلاش کردین مارو خوشحال کنین حالا هم من ازتون می‌خوام این‌بار با برگردوندن آقا معلم خوشحالمون کنین

عین همین چند ماه پیش

اون با بغضی اشکار گفت

بهتون قول می‌دم این آخرین درخواستم از شما باشه ....


اون درست می‌گفت همه با برگشت سروش خوشحال می‌شدن همه با حضور اون سرحال بودن همه به حرف‌های اون گوش می‌دادن همه با انرژی وجود اون کار می‌کردن

دیگه هیچ‌چیز شبیه به‌سال گذشته نبود اون با محبت‌های بی‌دریغش به اهالی اون‌ها رو به زندگی باهاشون عادت داده بود

همه خواهان برگشت اون بودم کسی که باعث تغییرات بزرگی شده بود اون خود واقعیشو بهمه ثابت کرده بود طوری که حتی من هم باورش کرده بودم...

اون شب خیلی فکر کردم من باید می‌رفتم دنبالش اون بخاطر همه باید برمیگشت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۹۷


وقتی سوار با قاطر راهی شدم روستای هم‌جواری که سروش به اونجا رفته بود واقعاً نمی‌دونستم چی باید بهش بگم!


سراغشو از یکی از اهالی گرفتم و فهمیدم توی خونه کدخدای ده زندگی می‌کنه

خونه‌ی گنبدی کاه‌گلی که درش باز بود

داشت برای دوتا گاو کدخدا یونجه می‌ریخت

پشت سرش ایستادم

بدون این‌که برگرده و نگام کنه قبل‌از این‌که من چیزی بگم گفت

چیزی شده خانم معلم؟

آهسته سلام کردم همون‌طور که مشغول بود جواب سلاممو نداد اما پرسید

اتفاقی افتاده که شما رو این‌جا کشونده؟

صدامو صاف کردم و با تردید گفتم

اومدم این‌جا ازتون بخوام برگردید

تازه برگشت سمتم و گفت

چی باعث شده بخواید من برگردم

نگاش کردم و گفتم

اهالی همه خواهان برگشت شما به روستا هستن حتی بچه‌ها اون‌ها دیروز کلاس درس رو ترک کردند و گفتن تا وقتی شما برنگردین به کلاس نمیان

لبخند همیشگیش رو حفظ کرد و گفت

به نبودم عادت می‌کنن جای نگرانی نیست

دوباره مشغول شد که گفتم

نه فقط بچه‌ها همه،همه اهالی دلشون می‌خواد شما برگردید

گفت

این لطف اهالی به منه اما من برنمی‌گردم

فوری پرسیدم

چرا؟

با مکث با دستی پر از یونجه دوباره برگشت سمتم نگاهم کرد و گفت

چون وجودم آموزشیار سال گذشته رو آزار می‌ده چون هدفم با آرزوی شما مشترکه

سرمو انداختم پایین و گفتم

همه می‌خوان شما برگردید چون وجود شما برای روستا عین یک نور روشنایی بخشه

من هم جزئی از اهالی اون روستا هستم

پس دیگه مانعی برای برگشت وجود نداره

با لبخند سر تکون داد و گفت

رفتار بچه‌ها با شما درست نبوده اونها باعث شدنشما بر خلاف میل باطنیتون به این‌جا بیایید من باهاشون صحبت می‌کنم بهشون می‌گم دیگه قرار نیست برگردم شما هم نگران نباشید بچه‌ها این‌قدر مشتاق آموزش هستن که بعد از چند روز دوباره برگردن سر کلاس

حالا همکه زحمت کشیدید تا این‌جا اومدید بفرمایید یک چای در خدمتتون باشیم

تا خواست بره با لرزش آشکارایی در صدام گفتم

نه این‌طور نیست

ایستاد

سربه‌زیر ادامه دادم

این چند وقته من متوجه خیلی چیزها شدم

فقط قهر بچه‌ها نیست اصلا موضوع تدریس نیست

ساخت مدرسه و باسواد شدن بچه‌ها اون‌ها رو خوشحال نمی‌کنه

حتی اهالی هم‌دیگه دنبال آبادانی نیستن

اون‌ها باوجود شما بینشون خوشحالن

وجود اون غول بی‌شاخ و دمی که همه به‌خصوص بچه‌ها از نبودش غمگینن

کوتاه نگاهش کردم و گفتم

اون غول به من ثابت کرد که هدف بزرگی داره اما قبل اون هدف حتما قلب مهربونی داشته که همه تا به این حد دوستش دارن

عین خودش لبخندی زدم و گفتم

من این‌جام چون خودم می‌خوام که شما برگردین

با سکوت من و شنیدن صدای رعد و برقی به بیرون نگاهی انداخت و گفت

با این هوا و بارونی که درراهه فکر نمیکنم شما هم بتونید برگردید چه برسه به من

نگام کرد و گفت

بزارید به جریمه قهرشون امروز معلم نداشته باشن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام دلبر خداروشکر که بهتری محیا بانو من سروش رو دوس ندارم  آقااااا توروخدا بی خیال رسیدن این ...

عآقا نگووو سروش آرومه دوستش میدارم😅

یکم بعد میریم زمان حال 

انتهای داستان در گذشته نیست

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
عآقا نگووو سروش آرومه دوستش میدارم😅 یکم بعد میریم زمان حال  انتهای داستان در گذشته نیست

خوبه ولی دوس داشتنی نیست

اینا رو به هم وصل کنی الهی که اون پرستاره بیاد به خوابت🤪🤪🤪

عآقا نگووو سروش آرومه دوستش میدارم😅 یکم بعد میریم زمان حال  انتهای داستان در گذشته نیست

وای من خیلی دلم میخواد سروش و عاطفه باهم ازدواج کنن تا اون موقع تحمل ندارم خودت بگو چی میشه به هم میرسن؟

سلام به همگی و محیای عزیز،والله دروغ چرا منم بادوستمون موافقم و دوست ندارم سروش و عاطفه عاشق هم بشن چون اینطوری فکرمیکنم داره روال داستان طی میشه و قابل حدس وگمان برای همه بود،دلم میخواد داستان خلاف جهت افکار همه ادامه پیداکنه و منتظر یه هیجان تازه م که دور از تصور باشه و غافلگیر کننده باشه

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

اگه خاطرتون باشه چند وقت پیشم گفتم جریان اصلی داستان نوع رسیدن سروش و عاطفه بهمه.فکر کنید عاطفه داره داستان زندگیشو تعریف میکنه در این راه رسیدن فریبا فریبرز اشرفی و...رو هم فراموش نکنید

بعدشم بچه ها نرسیدن این دو نفر بهم می‌شه تکرار ماجرای میجان و آرنگ یه پایان این‌طوری داشتیم بزارین بنا به اعتماد بمن جذابیت داستان در فراز و نشیب های رسیدن سروش و عاطفه طی بشه

آینده رو هم در نظر بگیرید

قراره لحظات تلخ و شیرین زیادی براشون رخ بده مطمئن باشید نوع عاشقانه اش متفاوت خواهد بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
اگه خاطرتون باشه چند وقت پیشم گفتم جریان اصلی داستان نوع رسیدن سروش و عاطفه بهمه.فکر کنید عاطفه داره ...

باشه محیاجونم من به قلمت اعتماد دارم راس میگی عزیزدلم،الان که دارم فکرمیکنم حرفت درسته،فقط دلم میخواد فریبا بسوزه که سروشو ازدست داده و منم بیشتربخاطر این مخالف رسیدن سروش و عاطفه بودم چونکه به عاطفه تهمت زد گفتم الان تو داستان برمیگرده و میگه بیا نگفتم زیر پای سروش نشسته بودی،حداقل خواهش میکنم فریبا به غلط کردن بیافته وازخوشبختی اونا بسوزه خووووووواهشششششش التماااااس🙏🙏🙏

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

باشه محیاجونم من به قلمت اعتماد دارم راس میگی عزیزدلم،الان که دارم فکرمیکنم حرفت درسته،فقط دلم میخوا ...

عزیییییزم قراره همین اتفاق بیفته. فریبا سخت متوجه اشتباهش می‌شه تازه این‌طوری وقتی میفهمه سروش و عاطفه بهم رسیدن که بیشتر میسوزه😅

مطمئن باش کاری می‌کنم دلت خنک شه از دست این فریبا😉

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز