💬۱۹۱
اسماعیل همونطور که ساک وسایل دستش بود داخل اومد و گفت
کلاس جدید رو دیدین خانم خوب بود؟
بیتوجه به حرفش از بین هزاران سوالی که داشتم پرسیدم
کی اینجا رو ساختین؟ مصالحه از کجا؟
اسماعیل که حسابی سرحال بهنظر میرسید گفت
اینها رو همه با کمک آقا معلم ساختیم
گفتم
توی همین دو ماه؟
اسماعیل گفت
نه خانوم تابستون بعد رفتن شما آقا معلم زیاد اینجا اومد و رفت یادتونه شهریور که بهتون زنگ زدم گفتم آب وصل شده چقدر خوشحال شدین همهاش زحمت آقا معلم بود
عصبی گفتم
پس چرا همون موقع به من حرفی نزدی چرا بهم نگفتی همه اینها کار سروش بوده؟
اسماعیل ترسیده و البته متعجب گفت
خانوم ببخشید آقا ازم خواسته بود آقا گفته بود هیچکس نباید چیزی بفهمه
گفتم
حتی من؟
منی که توی این دوماه با همهی گرفتاریهام فکر و ذکرم شما بودین شما و تحصیلتون
دستت درد نکنه اسماعیل روی تو و ناهید یه حساب دیگه باز کرده بودم اما انگار اشتباه میکردم
اسماعیل گفت
خانوم ببخشید به خدا به جان مادر مهلقا تقصیر من نبود
ساکها رو از مقابلش برداشتم و گفتم
برو اسماعیل برو سر کلاست
اسماعیل گفت
خانوم الان هم که چیزی نشده شما و آقا معلم برای ما فرقی ندارین
خسته و شاکی کنج دیوار کم سطح کلاس نشستم و گفتم
آقا معلم آقا معلم حالا برای من آقا معلم هم شده
اما یهچیزی رو درست میگفت تغییرات مفیدی در کل روستا ایجاد شده بود
راستش طوری که هم منو سر حیرت آورده بود هم یه جورایی خوشحالم کرده بود
معلوم بود اون از همون تابستون تلاشهای زیادی کرده اما خب چرا از بقیه خواسته بود به من چیزی نگن؟ یا اصلا چرا از کارش انصراف داده بود اومده بود اینجا؟
پچپچهای بچهها باعث نمیشد از فکرش بیرون بیام
صداش به گوش میرسید
بابا نان داد
نقطه سر خط
بابا آب داد
اون منو با این کارش حسابی شوکه کرده بود
واقعاً قصدش از انجام این کار چی بود!