2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

💬۱۷۹

*


تلفنو توی دستم جابه‌جا کردم و گفتم

آقای همت من روزی‌که درخواستمو با تأییدیه نهضت آوردم اداره انگار شما تشریف نداشتید

آقای همت مسئول فرهنگی اداره در جوابم گفت

در چه تاریخی بوده ؟

فکر کردم و گفتم

همین دو ماه پیش اداره خودش همراهم  بازرس فرستاد منطقه

آقای همت گفت

خب نظر بازرس چی بود؟

گفتم

ایشون تایید کردن همه چیو

کمتر از ده روز دیگه شروع سال تحصیلی قرار امسال هم عین سال گذشته من در نبود هیچ امکاناتی تدریس کنم ؟

آقای همت گفت

فقط درخواست نیرو داشتین؟

حرصی گفتم

خیر درخواست نیرو فقط یکی از خواسته‌های من بود

آقای همت مکثی کرد و فقط گفت

بررسی می‌کنم

گفتم

آقای همت واقعاً من به امید اداره اول مهر می‌خوام راه بیفتم برم سمت روستا من به بچه‌های اون‌جا قول دادم

آقای همت دوباره تکرار کرد

بررسی می‌کنم خانوم خدا نگه‌دار


تلفنو گذاشتم و گفتم

این‌طوری بی‌فایده‌ست باید حضوری برم باید این‌قدر بست بشینم پشت در اتاقشون تا شاید دلشون به رحم بیاد و یه گوشه از امکاناتی که می‌خواستم رو بهم بدن من دست‌خالی نمی‌تونم برگردم روستا

آتنا همون‌طور که مشغول شونه زدن موهای مژگان بود گفت

چرا لقمه رو دور دهنت می‌چرخونی خواهر من مگه دفعه پیش نگفتی پسر رقیه خانم کمکت کرده زودتر بازرس بفرستن خب الانم برو پیش همون دیگه

به آتنا نگاه کردم و گفتم

نه نمی‌خوام دیگه اون برام پارتی‌بازی کنه

آتنا با اخم گفت

مثلاً فکر کردی الان تو بری بست بشینی پشت در اتاقشون اونا همه وسایل و تجهیزاتی که خاستی در اختیارت میزارن؟

دور و زمونه فرق کرده الان دیگه هرجایی بری باید یه آشنا داشته باشی

گفتم

اونا موظف‌اند حداقل امکاناتی که در اختیار همه مدارس شهر قرار می‌دن در اختیار ما هم بزارن

آتنا گفت

خودت داری می‌گی مدرسه روستا که مدرسه نداره تو هم که معلم رسمی نیستی یه آموزشیاری که خواه‌ناخواه پنج سال باید توی روستا تدریس کنی

غمگین گفتم

ولی من نامه دارم اون نامه رو هم هم نهضت تایید کرده بود هم بازرس

آتنا سر تکون داد و گفت

معلوم نیست اون نامه چقدر دست‌به‌دست شده شایدم اصلا تا حالا گم‌شده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۰


بلند شدم و گفتم

می‌شه این‌قدر تو دل منو خالی نکنی

آتنا گفت

من تو این اداره‌ها بروبیا داشتم می‌خوام قشنگ متوجه عمق مسئله بشی می‌خوام بفهمی آدم برای هر کاری باید یه آشنای برش‌دار داشته باشه

گفتم

منظورت از آشنای برش‌دار پسر رقیه خانم؟

اون تو اداره  یه بازرس ساده است که صدقه سری رشادت‌های پدرش دستش بند شده اون‌جا

تنها کاری هم که می‌تونست بکنه تأیید همون برگه و امضایی بود که زد زیرش

آتنا گفت

هرچی هم که باشه اون با آقای همت همکار همون‌جا کار می‌کنه مطمئنا حرف اون بیشتر از حرف توی آموزشیار توی اداره برش داره

از کنار آتنا گذاشتم و با حرص گفتم

تو هم هی برش‌دار برش‌دار انگار پسر برشکار

آتنا با خنده گفت

قیافه‌اش رو ببین تورو خدا حرص ازش می‌باره آخه اون بدبخت چه هیزم تری به تو فروخته که باهاش پدر کشتگی داری؟

تو بالا بری پایین بیای به‌خاطر بچه‌های روستا هم شده مجبوری دوباره بری سراغش

آتنا مقابلم ایستاد و گفت

از قدیم گفتن آدم عاقل دشمنشم برای روز مبادا برای خودش نگه می‌داره

گفتم

کی گفته آقای مرندی دشمن منه؟

اون آدم خوبیه فقط...

آتنا گفت

حالا رقیه خانوم یه‌چیزی گفته تو جدی نگیرش اگه جدی بود لااقل پا پیش می‌ذاشتن دیگه بخصوص الان که پسرش کارمند اداره شده

اخم کردم و گفتم

آتنا مگه من رودست عزیز موندم یا نه تو فکر کردی حرف رقیه خانم برای من مهم بوده؟

من الان تمام درگیری‌های ذهنیم ختم می‌شه به روستا

آتنا ابرویی بالا انداخت و گفت

حالا به‌هرحال من گفتنی‌ها رو بهت گفتم الانم اگه می‌خوای کارت قبل رفتن پیش بره باید غرورتو کنار بزاری و بری اداره سراغ پسر رقیه خانوم

با اخم به آتنا نگاه میکردم که گونه‌ام رو کشید و گفت

خواهر کوچیکه‌ی مغرور

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۱


برای رفتن به اداره فرصتی برای از دست دادن نبود

صبح فردا با شروع ساعت کاری به اداره‌ی فرهنگ رفتم

برخلاف تابستون اداره از همون اول صبح شلوغ بود و افراد زیادی به اتاق‌ها بروبیا داشتن که با دیدن شنیدن مشکلاتشون دلم بیشتر از قبل برای بچه‌های روستا سوخت

برای پیگیری اون نامه و درخواستی که داشتم تا نزدیک ظهر با افراد مختلف با سِمت‌های متفاوت برخورد داشتم البته بجز پسر رقیه خانم

و درآخر وسایل و تجهیزاتی که در اختیارم قرار گرفت  شامل کتاب و دفتر و قلم،به تعداد بچه‌ها بود

و این یعنی کلا به‌در بسته خورده بودم

به قول آتنا من یه آموزشیار ساده نهضتی بودم که همین حالا هم می‌تونست بابت پیگیری‌های متعددش اخراج بشه

بی‌فایده بود من خودم باید کاری می‌کردم تا همین حالا با دل‌خوشی‌ کاذبی وقت رو ازدست‌داده بودم

باید یا علی می‌گفتم و توی همین چند روزه قسمتی از نیازهای تحصیلی رو برطرف می‌کردم

اما خب من برای شروع این کار به یک سرمایه احتیاج داشتم

به سرمایه‌ای که تو اون سن نداشتمش


همون‌طور که مغموم پیاده از اداره می‌رفتم سمت خونه چشمم افتاد به جواهری

به النگوی که عزیز چند سال پیش وقتی اول متوسطه بودم با فروش قالیچه قدیمی دست‌باف خودش برام خریده بود نگاه کردم

اون النگو خیلی برام ارزشمند بود اون یه هدیه بود یه هدیه باارزش که عزیز با فروش دسترنجش برام خریده بود اما حالا بجز اون دیگه چیزی نداشتم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۲


لبه باغچه نشسته بودم و زل زده بودم به برگ‌های درخت شاتوت که تغییررنگ‌داده بودن و یکی‌یکی با وزش هر بادی پایین می‌ریختن

عزیز رو خوب می‌شناختم اگر این‌موضوعو باهاش درمیون می‌ذاشتم بی‌شک کمکم می‌کرد اما خب از اوضاع کارگاهش هم باخبر بودم

پولی که عزیز از خیاطی اونم با شرایط قسطی برای مشتری‌های همیشگیش درمی‌آورد فقط خرج خونه می‌شد

هرچند عزیز یه قلک آهنی کلیدی توی صندوقچه اتاقش داشت که به گفته‌ی خودش اون‌جا پول‌هاش رو پس‌انداز می‌کرد اما اون از همون پس‌اندازها بود که برای عمل مه‌لقا بهم کمک کرده بود و من دیگه نمی‌تونستم چنین درخواستی ازش داشته باشم


تا عزیز رسید بلند شدم و رفتم کمکش

بار زیادی از گل‌کلم و کرفس و هویج حمل کرده بود و همین امر باعث شده بود به نفس‌نفس بیفته

شاکی گفتم

آخه عزیز واجب بود این‌همه خرید کنید ما که زیاد ترشی نمی‌خوریم

عزیز چادرش رو برداشت و گفت

پشیمون شدم چرا تورو با خودم نبردم

گفتم

شما برین بالا من خودم اینا رو میارم

عزیز اشاره کرد و گفت

نه نه بذارش توی حیاط باشه تو بیا برو از اکبرآقا یه دبه سرکه بخر  من دیگه دستام پر بود نتونستم برم

چادر عزیزو از دستش گرفتم و گفتم

فقط یه دبه ؟

عزیز کیف پول دستشو سمتم گرفت و گفت

یه قوطی رب هم بخر پولشم حساب کن


طبق گفته‌ی عزیز رفتم مغازه اکبرآقا و چیزایی که گفته بود رو خریدم اما تو راه برگشت چشمم افتاد به اون مرد کهن‌سالی که اون‌شب با خانمش اومده بود خونمون

بی‌شک حسین نجار و اشرفی بودن دیگه

با تردید از کنارش گذشتم و سلام زیر لبی گفتم که گفت

دختر بی‌بی؟

تا ایستادم گفت

می‌شه همراهم تا سر خیابون بیای باید پول تاکسی رو حساب کنم

متعجب به پشت سرش نگاهی انداختم و با تردید گفتم

اجازه بدید به عزیز بگم اینا رو هم بذارم خونه

فوری گفت

نه نه نمی‌خوام بی‌بی متوجه بشه

متعجب تر نگاش کردم که گفت

پول داشتم ولی دادم برای کورس قبلی

فهمیدم دلش نمی‌خواد عزیز متوجه این مسئله بشه اما خب اون این‌جا چی‌کار می‌کرد؟

برای کمک کردن بهش ترس داشتم اگه اون دروغ می‌گفت چی!

وقتی تردیدمو دید اشاره کرد و گفت

تاکسی همین سر خیابون اشرفی هم منتظره

بی‌اجازه عزیز ناخودآگاه همراهش راه افتادم سمت خیابان اما با هر قدم ریز ریز به سر و لباسش نگاه می‌کردم

بهش نمی‌خورد پول کرایه تاکسی نداشته باشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۳


به‌محض رسیدن سر خیابون در  عقب تاکسی رو باز کرد و گفت

اشرفی دختر بی‌بی دختر کوچیکه بی‌بی ها

به اشرفی نگاهی انداختم و گفتم

سلام

اونم نگام کرد اما انگار با دیدم ناراحت شد چون صورتش جمع شد و آهسته چیزی گفت که من متوجهش نشدم

گنگ گفتم

بفرمایید بریم خونه

بی‌توجه به حرفم به حسین نجار نگاه کرد سر تکون داد این‌بار واضح گفت

خودشه

حسین نجار هم لبخند زد و گفت

بهت که گفته بودم

گیجه گیج اسکناسی از کیف پول عزیز درآوردم و گرفتم سمت راننده تاکسی که حسین نجار گفت

زحمت شد دخترم

لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم

نه خواهش می‌کنم


درسته به قول عزیز شاید هنوز عقلم به خیلی چیزها قد نمی‌داد ولی متوجه یک گره توی این قصه عشق دیرینه شده بودم

متوجه یه چیز که عزیز رو نگران و حسین نجار و اشرفی رو مشتاق کرده بود


همونطور که همراه عزیز گل کلم‌ها رو خورد می‌کردیم دلو زدم به دریا و گفتم

راستی عزیز واکنش شوهر اشرافی بعد این‌که فهمید اون محرم حسین نجار بوده چی بود؟

عزیز با مکث دست از کار کشید و گفت

چطور یهو یادش افتادی؟

گفتم

راستش از همون شب ذهنم درگیر شده برام جالبه بدونم واکنش جلیل چی بوده و چی‌کار کرده

عزیز خیلی جدی گفت

لازم نکرده تو ذهنت درگیر این چیزا بشه

گفتم

ولی خودتون گفتین می‌خواین با جزئیات برام تعریف کنین

عزیز به هویج هایی که خورد کرده بودم نگاه کرد و بی‌توجه به حرفم گفت

چغندر خورد می‌کنی عاطفه؟ گفتم هر حلقه هویج رو چهار قسمت کن

به‌صورت برافراشته عزیز نگاه کردم و گفتم

چهار قسمت کردم که

عزیز فقط یک تکه هویجی که انگار در اثر بی‌دقتی خورد نکرده بودم برداشت و گفت

این چهار قسمته؟

با لب‌های آویزون گفتم

خب شاید از دستم در رفته

عزیز یه ابروش رو بالا انداخت و گفت

اصلا بگو ببینم تو صبح رفتی اداره چی‌کار کردی کاری از پیش بردی؟تونستی کمک بگیری؟

با یاداوری این مسئله از فکر قصه اشرفی و حسین نجار دور شدم وگفتم

راستش نه اونا فقط کتاب و دفتر به تعداد بچه ها بهم دادن

عزیز گفت

فقط همین؟

با اندوه سر تکون دادم و گفتم

خودم باید کاری کنم عزیز

عزیز گفت

تصمیمت چیه؟

گفتم

راستش،راستش اگه ازم دلخور نمیشین  النگومو بفروشم صرف خرج تجهیزات کنم

عزیز ساکت به النگو دستم نگاه طولانی کرد و انگار بفکر فرو رفت...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

سرماخوردگی 🐴است🤧😷


💬۱۸۴


دستمو مقابل صورت عزیز تکون دادم و گفتم

عزیز ناراحت شدین ؟

عزیز از فکر بیرون اومد و با لبخند گفت

خوشحالم که درست تربیتت کردم عاطفه این خیلی خوبه که تا به این حد به فکر مردم روستایی اون النگو هم ماله خودته اگه دلت می‌گه بتید بفروشیش تا صرف خرج ساخت مدرسه بشه این کارو بکن

گفتم

عزیز این یه هدیه بوده از سمت شما که خیلی برام ارزشمنده اما مطمئنم روزی‌که موفق بشم و مدرسه‌ای که آرزومه برای بچه‌ها بسازم شما رو خوشحال تر می‌کنم

عزیز سر تکون داد و گفت

همین‌طوره


قبل رفتن همراه عزیز به بازار رفتیم و بعد از فروش اون النگو یه‌سری وسایل خرده‌ریز که می‌تونستم همراهم ببرم خریدم و بقیه کارها رو موکول کردم برای بعد رفتن

همون روزها بود که آتنا هم برای دیدن خانواده آقا حجت به شهرستان رفته بودن

ساک و وسایل من هم تقریباً آماده‌شده بود

اون سال خیلی پرقدرت تر از سال قبل می‌خواستم راهی بشم سمت روستا

تکاپوی منو عزیز دیدنی بود انگار برای محقق کردن آرزوی مشترکمون قرار بود هر کاری از دستمون بر میاد انجام بدیم اما درست صبح بیست و نه شهریور من مشغول بازی با روح‌الله بودم که صدای بلند و مهیب عزیز  باعث شد ترسیده از جا بلند شم و بدوبدو برم سمتش

عزیز از پله‌های زیرزمین سرازیر و با درد افتاده بود

چیزی که بیشتر از همه اون لحظه منو ترسوند چکه کردن قطرات خونی بود که از کنار پیشونی عزیز روی صورتش می‌ریخت

عزیز با درد پاشو گرفته بود و با صدایی که بین صدای سراسیمه و ترسیده من گم‌شده بود فقط گفت

برو کمک بیار عاطفه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۵


پا برهنه فقط گره روسریمو سفت کردم و دویدم سمت خونه رقیه خانوم

با کف دو دستم می‌کوبیدم روی در خونه‌شون و برای کمک از اون‌ها بی‌تاب بودم

این خود رقیه خانوم بود که در رو باز کرد و با دیدن و شنیدن حرف‌های تند و بی‌وقفه‌ی من متوجه اتفاق شد و همراهم اومد برای کمک

وقتی با کمک رقیه خانوم و مائده عزیز رو سوار ماشین سروش کردیم تا به بیمارستان برسونیم سرو وضعمو روح‌الله رو از یاد برده بودم اما مائده با بغل گرفتن روح‌الله و چادری که انداخت روی سرم به کمکم اومد


قلبم به‌قدری تند می‌تپید که نفسهام رو بی‌شمار کرده بود

دیدن درد کشیدن عزیز برای من طاقت‌فرسا بود طوری که ریزش اشک‌هام متوقف نمی‌شد

اما خب من دست‌پرورده‌ی عزیز بودم دختر کسی که به صبوری معروف بود

صدای بلند گریه‌هام توی وجودم شعله می‌کشید نه در گلوم

بی‌تابی برای حال عزیز رو در خیسی چشم‌هام می‌شستم و نگرانیمو در مشتی که ساییده می‌شد از بین می‌بردم


رقیه خانم کنارم نشست و گفت

نگران نباش دخترم ان‌شاءالله که بخیر می‌گذره

آهسته و با بغض سر تکون دادم که ادامه داد

می‌خوای برات آبی چیزی بیارم ؟

این‌بار نگاش کردم و آهسته فقط گفتم

نه ممنون

بی‌مقدمه دستمو گرفت توی دستش و گفت

دیدی که دکترم گفت فقط یک شکستگی ساده است این‌قدر اشک‌های مرواریدی نریز

حرفش عکس‌العمل معکوس داشت تندتر از قبل اشک ریختم و گفتم

الهی بمیرم برای عزیز اون هیچ‌وقت درداش رو بروز نمی‌ده

رقیه خانوم گفت

چون ما مادرها دردهای زیادتری رو تحمل کردیم این قدرت خداست که زن‌ها رو صبور آفریده‌

با گریه چشامو بستم و گفتم

عزیز من یه فرشته است کاش من به‌جای اون الان توی اون اتاق بودم

رقیه خانوم گفت

این‌طور نگو دخترم عزیز خاونم رو فقط بردن تو اتاق تا پاشو گچ بگیرن همین

باید صدقه بدیم که اتفاق بدتری نیفتاده

همون لحظه بود که سروش دارو بدست اومد سمتمون و گفت

خب اینم از داروها

صورت خیسمو پاک کردم و گفتم

ببخشید شما رو هم انداختم به‌زحمت

پاکت دارو ها رو سمتم گرفت و گفت

کاری نکردم انشالا عزیز خانوم هم بهتر بشن

تا گفتم

ان‌شاءالله رقیه خانوم بلند شد و گفت

من برم لیوان آبی بخورم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۶


مقابلش ایستادم و گفتم

رقیه خانوم شما برگردین خونه من خودم این‌جا می‌مونم تا همین جا هم خیلی زحمت کشیدین

رقیه خانوم اخم کرد و گفت

نه دخترم این چه حرفیه من خودم تا با چشمای خودم عزیز خانوم رو صحیح‌وسالم نبینم برنمی‌گردم از بابت روح‌الله خونه هم خیالت راحت باشه به مائده سپردم همه‌چی رو

سرمو انداختم پایین و گفتم

شرمنده

رقیه خانوم هم با گفتن ای بابا دشمنت عاطفه جان از ما فاصله گرفت

من دوباره نشستم اما سروش ایستاده به دیوار تکیه داد

یادآوری صحنه‌ی افتادن عزیز و این‌که الان داره تو اتاق درد می‌کشه اشکم رو دوباره سرازیر کرده بود

حالا توی این اوضاع آتنا هم نبود تا باهام هم‌دردی کنه

تو همین حال بودم که سروش دستمالی سمتم گرفتو گفت

خوب میشن ان‌شاءالله

با تردید نگاهش کردم

دستمال رو از دستش گرفتم و گفتم

ممنون

با مکث گفت

با این اوصاف شما فردا نمیتونین برین روستا

سر تکون دادم و گفتم

تا عزیز سرپا نشه نمی‌تونم برم

گفت

با فرستادن نیروی جدید موافقت نکردند مگه نه؟

گفتم

خیر با هیچی موافقت نکردن

سروش گفت

ببخشید من واقعاً همه تلاشم رو کردم

گفتم

نه شما چرا من خودم از اول می‌دونستم قرار نیست هیچ کمکی از سمت اداره بهمون بشه من خودم تنها برای ابادی روستا تلاش میکنم

گفت

متأسفانه امسال بودجه کمتری در اختیار اداره قرار گرفته و همین امر هم باعث شده حقوق معلم‌ها تغییر نکنه و نهضت هم آموزشیار جدیدی جذب نکنه

سر تکون داد و گفت

یه‌جورایی بدشانسی آوردین

گفتم

لطمه‌اش رو اون بچه‌های طفل معصوم می‌خورن که امسال حتی من هم نمی‌تونم به دادشون برسم

بعد از سال‌ها محرومیت به حرف‌ها و قول‌های من دل خوش کرده بودن

بغض کردم اون لحظه بی منظور گفتم

حیفه اون‌همه هوش و استعداد فقط کاش تا من بتونم برم کسی بهشون کمکم میکرد

انگار اصلا نشنیده باشه در جوابم گفت

امیدوارم عزیز خانوم هرچه زودتر سلامتی‌شون رو بدست بیارن و شما با خیالی آسوده راهی بشین روستا الانم اگه با من کاری ندارید برم

فوری گفتم

نه ممنون لطف کردید

گفت

خواهش می‌کنم خدا نگهدارتون

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۷


بمیرم برای عزیز که روز بعد با پای گچ گرفته و سر باندپیچی شده برگشت خونه

اون روزها با خونه‌نشین شدن عزیز خیلی بهتر از قبل متوجه شدم چقدر وجود عزیز توی خونه گران‌بها بوده

تمام تلاشمو می‌کردم بتونم عین خود عزیز همه کارها رو به‌موقع و درست انجام بدم اما مگه من به گرد پای عزیز می‌رسیدم؟

مهمان‌نوازی در کنار کارهای خونه و رسیدگی به روح‌الله به‌قدری سخت بود که تا بهبودی عزیز چند بار غذا سوختم، چند بار حادثه آفریدم،چندین‌بار از روح‌الله با شیطنت‌های بی‌شمار کودکانش غافل شدم حتی چند باری هم از روی حواس‌پرتی داروهای عزیز رو دیرتر از ساعت مقرر بهش دادم


بعدازظهرها که آتنا از سرکار برمی‌گشت به کمکم میومد اما بازم دونفری نمی‌تونستیم همه کارهای روزمره‌ای که عزیز همیشه انجام می‌دادهرو به‌خوبی انجام بدیم

خونه با همه‌ی تلاش‌های منو آتنا به تمیزی قبل نبود غذاها به خوش‌مزگی همیشه و زندگی آرامش سابق رو نداشت


صبح خیلی زود بیدار می‌شدم و در کل روز این‌قدر بدوبدو داشتم که آخر شب کنار روح‌الله خوابم می‌برد

و این درگیری‌های بی‌شمار باعث شد از خاطر ببرم فصل مهر به پایان رسیده و بچه‌های روستا همچنان منتظر برگشت معلم شون هستن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۸


با شنیدن صدای مکالمه‌ای بین مریم و عزیز فوری چشم باز کردم

آفتاب‌زده بود و این یعنی صبح شده با عجله از جا پریدم و به تشک خالی عزیز نگاه کردم

اون با پای شکسته کجا رفته بود ؟

عزیز با عصا توی آستانه در ورودی ایستاد و گفت

بیا تو دخترم

فوری رفتم سمتش و گفتم

وای عزیز شما چرا بلند شدین ؟

عزیز رو به مریم با خنده و طعنه گفت

چون پرستارم این‌قدر سنگین خوابه که صدای زنگ در بیدارش نکرد

تازه به مریم نگاه کردم و گفتم

سلام مریم خوبی؟

مریم اومد داخل اما با خنده گفت

عزیز خانم احیاناً شما از قیافه تابه این حد ژولیده‌ی پرستارتون خوف نمی‌کنین؟

عزیز سر تکون داد و گفت

چی بگم والا بچه‌ام فرصت شونه زدن موهاش رو نداره

مریم خندید و گفت

بمیرم براش چقدر هم لاغر و نحیف شده این پرستار تازه‌کار مثل این‌که فقط عادت داشته بخوره و بخوابه

عزیز گفت

اذیتش کردم این یه ماه تمام بار زندگی افتاده بود روی دوش عاطفه

مریم گفت

عزیز خانوم والا کار شاخی نکرده منم صبح تا شب کارم خونه‌داری

دست به سینه شدم و گفتم

غیبت منو می‌کنین اونم جلوی روی خودم؟

مریم بغلم کرد و گفت

چون جلو روی خودته جایزه

خندیدم و گفتم

آها راستی یادم نبود شما همسر حاجی زنگنه‌ای


عزیز با اصرار و کمک من دوباره روی تشک دراز کشید و گفت

من خوبم عاطفه دکتر خودش گفت بعد از یک ماه کم‌کم با عصا راه برم ده روز دیگه هم که باید برم گچ پامو باز کنم

گفتم

تا وقتی من هستم نمی‌ذارم شما کاری انجام بدین باید خوبه خوب بشین

مریم گفت

این‌بار حق به عاطفه است عزیز خانوم بهتره چند روز دیگه رو هم استراحت کنید تا خدای‌نکرده به پاتون آسیب نرسه

عزیز گفت

بادمجون بم آفت نداره مادر من سی‌روزه این بچه رو از زور بازو

انداختم خوردوخوراک نداره تمام کارش شده رسیدگی به من

همه کارهای خونه افتاده گردنش از کار و زندگی خودش هم مونده

شاکی گفتم

عزیز این‌طوری نگید

نه این که حالا خیلی کار بلدم دست‌وپا شکسته اگه تونسته باشم بیست درصد از همه کارهایی که شما همیشه به بهترین نحو انجام می‌دین رو انجام داده باشم

مریم خندید و گفت

خب خوبه پس خودتم قبول داری تو خونه‌داری ماهر نیستی

عزیز گفت

حق داره مادر عاطفه بچه‌ام که تا حالا خونه‌داری و بچه‌داری نکرده به‌خصوص این‌که میهمان‌نوازی هم می‌کرده این چند وقت

مریم گفت

والا عزیز خانوم مامان من هر وقت از خونه‌داری خسته می‌شم و گله می‌کنم بهم می‌گه حالا خوبه کاری نمی‌کنی

عزیز خندید و گفت

مادرت این‌طوری می‌گه تا تو انرژیتو از دست ندی

مریم ابرویی بالا انداخت و گفت

خدا کنه این‌طوری باشه که شما می‌گین

عزیز گفت

خب حالا زندگیت روبراهه مادر؟

مریم گفت

بله خدا رو شکر فقط می‌خواستم از اول مهر بیام وردست شما کار یاد بگیرم که قسمت نشد

عزیز با لبخند گفت

به‌زودی ان‌شاءالله کارگاه‌ رو دوباره راه می‌ندازم تو بیا کار یاد بگیر اوستا بشو منم کارها رو کم‌کم می‌سپارم دستت

مریم ذوق‌زده گفت

من که آرزومه عزیز خانوم یه‌چیزی توی این کار حرفه‌ای بشم و بتونم توی کارگاه شما استا بشم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸۹


بالاخره با گذشت بیست روز دیگه از فصل پاییز و باز شدن گچ پای عزیز من با اطمینان به حرف‌های آتنا برای رسیدگی با دلی که پی عزیز و حالش مونده بود راهی شدم سمت روستا

به قول عزیز من در برابر اون بچه‌ها مسئول بودم و باید در قبالشون وظیفمو انجام می‌دادم


به‌خاطر سنگینی وسایلم که همراهم بود مسافت زیادی رو از اول روستا نرفته بو که به نفس‌نفس افتادم

کسی اطلاع نداشت اون روز قراره من به روستا برم  به‌همین خاطر هم کسی به استقبالم نیومد

هر طور شده بود خودمو به کلاس درس سال گذشته رسوندم

خسته ساک هارو زمین گذاشتم و نفسی گرفتم که صدایی از داخل کلاس شنیدم

نفس‌های خستمو حبس کردم و گوش سپردم

صدای اسماعیل بود که در حال تکرار یک جمله بود

لبخند زدم اون طبق خواسته من در تماس چند وقت پیش قول داد با بچه ها درس های سال گذشته رو مرور کنه و حالا داشت با بچه‌ها کار می‌کرد

خوشحال دوباره ساک هارو برداشتم و پرده‌ای که به‌عنوان در کلاس بود پس زدم و رفتم داخل

اما با دیدن شخصی که کنار تخته ایستاده بود خشکم زد

سروش با لباسی محلی کتاب بدست مقابل من و البته بچه‌ها ایستاده بود

پیش‌قدم شد سکوت رو شکست و گفت

خوش اومدید خانوم معلم

گیج تا به بچه‌ها نگاه کردم گفت

بچه‌ها نمی‌خوایین به خانم معلم خوش‌آمد بگید

بچه‌ها هم خوشحال یکی‌یکی بلند شدن و اومدن سمتم


آهسته کنار گوش اسماعیل گفتم

چرا بهم نگفتی معلم جدید اومده

اسماعیل لبخند زد و گفت

چون آقا معلم اینو می‌خواست

اخم کردم و گفتم

از کی تا حالا بازرس اداره جای معلم میاد اینجا تدریس

یهو از پشت سر گفت

از زمانی‌که به‌طور خودجوش تصمیم می‌گیره به همون کار قبلیش یعنی تدریس ادامه بده

عصبی نگاش کردم و گفتم

اما این روستا خودش یک معلم داره

فوری گفت

و به یک معلم دیگه احتیاج داشته البته طبق خواسته خودتون

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۹۰


گفتم

اون برای زمانی بود که اداره بپذیره یا آموزشیاری حاضر بشه بیاد توی این منطقه

با لبخندی که روی لبش نمایان بود گفت

خب اون آموزشیار هم پذیرفته

تا اخم کردم گفت

البته من یک درجه از آموزشیار مقامم بالاتره

گفتم

احتیاجی نیست توی این دوماه هرچقدر زحمت کشیدید من باهاتون حساب می‌کنم برگردید سرکار خودتون

با همون لبخند گفت

من سر کار خودمم خانم معلم البته ورود شمارو هم به‌عنوان یک همکار با تجربه به اینجا تبریک می‌گم

گفتم

ولی کار شما تا همین دو ماه پیش بازرس اداره بود

گفت

بله بود اما دیگه نیست

به بیرون اشاره کرد و گفت

یکسری تغییرات دیگه هم ایجاد شده که البته بعد تقسیم‌بندی کلاس در جریان تون می‌زارم

منتظر جواب من نموند و رو به بچه‌ها گفت

خب بچه‌ها دخترها و پسرهای زیر ده سال

اشاره کرد و گفت

زهرا احمد حسن صوفیه زینب ....

تازه انگار تعداد بچه‌ها به چشمم اومد خیلی بیشتر از سال قبل بود

دانش‌آموزان غریبی که حتی اهل روستا هم نبودن

هر کسی رو که صدا زده بود ایستاده بود

رو به من گفت

خب خانم معلم اینم دانش‌آموزان شما یازده نفرند دختر و پسرهای خوبی هستن فقط مشکلشون اینه که چهار نفرشون امسال تازه باید کلاس اول رو بگذرونن

بی‌هیچ حرفی همچنان ایستاده بودم که رو به اسماعیل گفت

اسماعیل کمک کن  خانم معلم و بچه‌ها برن سر کلاسشون

تا خواستم شاکی چیزی بگم گفت

بچه‌ها منتظرند بهتره زودتر کلاس رو شروع کنید

شده بود آقابالاسر من اونم توی کلاسی که یک جورایی متعلق به خود من بود!


یک اتاق درست هم متراژ با کلاس سال قبل در کنار هم ساخته‌شده بود و من در بدو ورود اصلا متوجهش نشده بودم

جمع زیادی هم آجر و مصالح دیگه کنار این کلاس‌ها ریخته‌شده بود که حاکی از این بود که قراره کلاس‌های دیگری هم در کنار این کلاس‌ها ساخته بشه و این یعنی ساخت یک مدرسه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز