💬۱۸۸
با شنیدن صدای مکالمهای بین مریم و عزیز فوری چشم باز کردم
آفتابزده بود و این یعنی صبح شده با عجله از جا پریدم و به تشک خالی عزیز نگاه کردم
اون با پای شکسته کجا رفته بود ؟
عزیز با عصا توی آستانه در ورودی ایستاد و گفت
بیا تو دخترم
فوری رفتم سمتش و گفتم
وای عزیز شما چرا بلند شدین ؟
عزیز رو به مریم با خنده و طعنه گفت
چون پرستارم اینقدر سنگین خوابه که صدای زنگ در بیدارش نکرد
تازه به مریم نگاه کردم و گفتم
سلام مریم خوبی؟
مریم اومد داخل اما با خنده گفت
عزیز خانم احیاناً شما از قیافه تابه این حد ژولیدهی پرستارتون خوف نمیکنین؟
عزیز سر تکون داد و گفت
چی بگم والا بچهام فرصت شونه زدن موهاش رو نداره
مریم خندید و گفت
بمیرم براش چقدر هم لاغر و نحیف شده این پرستار تازهکار مثل اینکه فقط عادت داشته بخوره و بخوابه
عزیز گفت
اذیتش کردم این یه ماه تمام بار زندگی افتاده بود روی دوش عاطفه
مریم گفت
عزیز خانوم والا کار شاخی نکرده منم صبح تا شب کارم خونهداری
دست به سینه شدم و گفتم
غیبت منو میکنین اونم جلوی روی خودم؟
مریم بغلم کرد و گفت
چون جلو روی خودته جایزه
خندیدم و گفتم
آها راستی یادم نبود شما همسر حاجی زنگنهای
عزیز با اصرار و کمک من دوباره روی تشک دراز کشید و گفت
من خوبم عاطفه دکتر خودش گفت بعد از یک ماه کمکم با عصا راه برم ده روز دیگه هم که باید برم گچ پامو باز کنم
گفتم
تا وقتی من هستم نمیذارم شما کاری انجام بدین باید خوبه خوب بشین
مریم گفت
اینبار حق به عاطفه است عزیز خانوم بهتره چند روز دیگه رو هم استراحت کنید تا خداینکرده به پاتون آسیب نرسه
عزیز گفت
بادمجون بم آفت نداره مادر من سیروزه این بچه رو از زور بازو
انداختم خوردوخوراک نداره تمام کارش شده رسیدگی به من
همه کارهای خونه افتاده گردنش از کار و زندگی خودش هم مونده
شاکی گفتم
عزیز اینطوری نگید
نه این که حالا خیلی کار بلدم دستوپا شکسته اگه تونسته باشم بیست درصد از همه کارهایی که شما همیشه به بهترین نحو انجام میدین رو انجام داده باشم
مریم خندید و گفت
خب خوبه پس خودتم قبول داری تو خونهداری ماهر نیستی
عزیز گفت
حق داره مادر عاطفه بچهام که تا حالا خونهداری و بچهداری نکرده بهخصوص اینکه میهماننوازی هم میکرده این چند وقت
مریم گفت
والا عزیز خانوم مامان من هر وقت از خونهداری خسته میشم و گله میکنم بهم میگه حالا خوبه کاری نمیکنی
عزیز خندید و گفت
مادرت اینطوری میگه تا تو انرژیتو از دست ندی
مریم ابرویی بالا انداخت و گفت
خدا کنه اینطوری باشه که شما میگین
عزیز گفت
خب حالا زندگیت روبراهه مادر؟
مریم گفت
بله خدا رو شکر فقط میخواستم از اول مهر بیام وردست شما کار یاد بگیرم که قسمت نشد
عزیز با لبخند گفت
بهزودی انشاءالله کارگاه رو دوباره راه میندازم تو بیا کار یاد بگیر اوستا بشو منم کارها رو کمکم میسپارم دستت
مریم ذوقزده گفت
من که آرزومه عزیز خانوم یهچیزی توی این کار حرفهای بشم و بتونم توی کارگاه شما استا بشم...