2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

و منی که هنوز چشم به راهم ببینم عزیز کجا رفته🥴🥴🥴🥴

😅😅😅

حسم میگه یه خبری شده مربوط به اشرفیه🤷🏻‍♀️

تا در طلب گوهر کانی، کانی                                                                        تا در هوس لقمه نانی، نانی                                این نکته رمز اگر بدانی، دانی                                                                      هرچیز که در جستن آنی، آنی

سلام نزاشتی بقیه شو😁😁😁😁

(از کسی پرسیدند: ماه قشنگتراست یا مادرت؟گفت ماه را که میبینم یاد مادرم میفتم اما مادرم را که میبینم ماه را فراموش میکنم.....!)###(همه میپندارند که عکس پدرم را به دیوار خانه ام آویخته ام اما نمی‌دانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام) یه گل پسر دارم که همه ی زندگیمه    ،،،ویه دختر پیرهن زری     

دوستان خوبم این روزا تا هر جایی که بنویسم پارتشم آماده می‌کنم حتی اگه دو سه تا بشه اما امکانشم هست اصلا کلا نباشم🙃


💬۱۷۲


عزیز تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود که دکمه‌های مانتوی دخترا رو دوختم و رفتم کمکش

 کنارش ایستادم و گفتم

 عزیز بدین من سیب‌زمینی‌ها رو 

چشمم افتاد به دست عزیز که گذاشته بود روی انگشت دست چپش و می‌فشردش

 متعجب گفتم 

دستتون بریده؟

 عزیز نگام کرد و گفت 

حواسم سر جاش نیست

 فوری چسب زخمی زدم روی زخم عزیز و گفتم

 یه‌چیزی بگم؟

 عزیز با مکث گفت

 آره همون تلفن به‌همم ریخته 

گفتم

 می‌خوایین به من بگین؟ عزیز به چسب زخم دستش خیره شد و گفت 

حسین نجار بود 

چشام از فرط تعجب داشت از حدقه بیرون می‌زد که عزیز گفت 

هفته پیش شوهر اشرفی فوت کرده

 عزیز با چشایی که اشک توش حلقه‌زده بود نگام کرد و گفت

 بعد بیست سال اشرفی رو دیدم 

عزیز خارج از تصور من اشک ریخت و گفت

اون منو بیاد اورد عاطفه و به‌محض دیدنم اسممو صدا زد

 منم بی‌اراده با دیدن اشک‌ها و شنیدن حرف عزیز اشک ریختم و آهسته گفتم

 عزیز

 عزیز با بغض گفت

 اونا بعد بیست سال دوباره توی چشم‌های هم نگاه کردن اشرفی و حسین نجاری که بیست سال پیرتر شدن 

اون عشق کهنه دوباره انگار نو شده بود انگار بازم برگشته بودیم به باغ آقا بزرگ من مراقب بودم و اونا زیر درخت سیب دل می‌دادن و قلوه می‌گرفتن انگار شده بودیم سه‌تا جوان خامی که سردوگرم روزگار نچشیدیم

 عزیز چشاشو بست و گفت

 من بازم باعث دیدارشون شدم 

با بغض گفتم 

اشرفی حسین نجارم یادش اومد؟

 عزیز سر تکون داد و گفت

 به یاد اورد حتی قایق چوبی که بهش هدیه داده بود

 اشکامو پاک کردم گفتم

 وای خدای من باورم نمی‌شه 

عزیز نگام کرد که لبخند زدم و گفتم 

این یه معجزست عزیز مگه نه؟

 عزیز نگاهشو ازم دزدید و گفت 

دفعه قبل تا کجای داستان اشرفی رو برات گفتم؟

 با فکر گفتم

 تا آخرش تا ازدواج اشرفی و ناپدید شدن حسین نجار

 عزیز آهی کشید و گفت

 همه‌چیز به اون آسونی که برای تعریف کردم نبود سربسته گفتم چون لازم نبود جزئیاتشو بدونی 

 حالا دلم می‌خواد برات تعریف کنم دلت میخواد بشنوی؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۳


مشتاق شنیدن داستان گفتم 

بله عزیز خیلی دلم میخواد بشنوم

 عزیز غرق گذشته شد به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد و گفت

 پدر اشرفی سال‌ها بود که فوت کرده بود از اونجایی هم که اشرفی تنها فرزندش بود اموال زیادی بهش می‌رسید 

منو اشرفی اون موقع‌ها تازه‌وارد دوران نوجوانی شده بودیم که مادرش دوباره ازدواج کرد

 در واقع این ناپدریش بود که اونو وادار به ازدواج می‌کرد

عزیز نگام کرد و گفت

یادته ازم پرسیدی چرا فرار نکردن؟

اون منتظر جواب من نموند و گفت

حالا میخوام بهت بگم اونا چقدر سخت جنگیدن

 وقتی اشرفی به حسین نجار گفت ناپدریش اونو واداربه ازدواج‌کرده اونا تصمیم گرفتن در بی‌خبری ازدواج کنن و بعدش هم برای همیشه از ده برن

 گفتم

 اما اونا که ...

عزیز گفت

 صبر کن این قصه سر دراز داره

 دیگه چیزی نگفتم که عزیز ادامه داد

 از این اتفاق فقط من باخبر بودم اونا تصمیم خودشون گرفته بودن و پی تمام سختی‌ها رو به تن مالیده بودن

 اما روزگار باهاشون یار نبود درست همون شبی که قصد فرار داشتن ناپدری اشرافی سر رسید و گوش اشرفی رو کشید و بعد از یک ماه کشمکش نشوندش پای سفره عقد با جلیل

 هیچکس نمی‌دونست اشرفی و حسین نجار به‌هم محرم شدن قرارشون برای بعد فرار عقد محضری بود

 بی اراده گفتم 

وای

 عزیز نگام کرد و گفت

 بازم فقط این من بودم که این‌موضوعو می‌دونستم و نگران زندگی رفیقم بودم

 منو اشرفی فکر می‌کردیم وقتی جلیل بفهمه اشرفی محرم حسین بوده کل ده رو به‌هم می‌ریزه و آبروی اشرفی رو می‌بره اما اون بر خلاف تصور ما وقتی این‌موضوع رو فهمید به کسی چیزی نگفت 

عزیز رنگ‌پریده از عمق داستان بیرون اومد و با نفس عمیقی گفت 

یک لیوان آب بهم بده عاطفه

 فوری یک لیوان آب‌خنک دادم دست عزیز که عزیز اونو نوشید و با حالی ندار چشاشو بست

 دست عزیزو گرفتم و گفتم

 تعریف کردنش حالتونو بد می‌کنه ؟

عزیز دستمو فشرد و گفت

 آره انگار یادآوریش رمق از بدنم می‌بره

 گفتم 

می‌خوایین استراحت کنین؟ شام که درست شد صداتون می‌کنم 

عزیز شونمو تکیه‌گاه کرد  بلند شد و گفت

 شام نمی‌خورم مادر میرم بخوابم شاید سردردم آروم بگیره


 نمی‌دونم برخلاف همیشه چرا اون‌شب قصه تموم نشده اشرفی و حسین نجار ذهنم رو به کل به خودش مشغول کرده بود و اجازه نمی‌داد بخوابم..

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۴


فردا غروب عزیز شاگرداشو فرستاد رفتن

 اون هنوز حالش خوب نبود و برای اولین‌بار توی خونه بدون انجام هیچ کاری مقابل تلویزیون نشسته بود خوب می‌شد تشخیص داد که اصلاً حواسش نیست و توی عالم دیگه سیر می‌کنه

تا عزیز صدام زد  خوشحال از این‌که بازم میخواد ادامه داستاننصف و نیمه دیشب رو که حالا جزئیاتش جذاب‌تر کرده بود برام تعریف کنه رفتم سمتش و گفتم 

جانم عزیز

 عزیز به ساعت نگاهی کرد و گفت

 عاطفه اگر می‌خوای بری دیدن مریم برو یه خبر ازش بگیر

 متعجب از پیشنهاد یهویی عزیز گفتم

 برم خونه مریم ؟

عزیز گفت

 مگه اون روز نگفتی از وقتی ازدواج‌کرده فرصت نکردی بری پیشش خب الان وقت داری برو دیگه 

چند ثانیه متعجببه عزیز نگاه کردم تا حالا این‌قدر به‌هم‌ریخته ندیده بودمش

 پرسیدم

 عزیز شما حالتون خوبه ؟

عزیز پوفی کشید و گفت

 عاطفه تو چرا امروز راه و بیراه حال منو میپرسی؟

 گفتم

 خب آخه...

 عزیز فوری گفت

 تا زمانی‌که مقابل من بایستی و هی آخه و اما اگر بگی حاجی برگشته خونه اگه می‌خوای برو اگرم نمی‌خوای نرو

 عزیز بلند شد که گفتم 

نه میرم ولی شما مطمئنین خوبین ؟

عزیز به خودش نگاهی انداخت و گفت

 تو ناتوانی در من می‌بینی که خودم نمی‌بینم؟

 گفتم

 نه خدا نکنه

 عزیز گفت 

پس بجنب تا حاجی برنگشته


 با فکر و خیال عزیز راهی شدم سمت خونه مریم 

زنگ رو فشردم و با لبخند منتظر شدم تا مریم در رو باز کنه اما چند دقیقه گذشت و کسی در باز نکرد

 وقتی دیگه مطمئن شدم مریم خونه نیست تا راه افتادم برم سمت مسجد مریم با شوخی از پشت سر گفت

 کاری داشتین خانوم؟

 برگشتم سمتش دیدم اون رفته خرید و حسابی خرید کرده فوری رفتم سمتش تعدادی از خریدها رو از دستش گرفتم و گفتم

 به‌همین زودی خانوم شدی دیگه میری خرید اونم غروب؟

 مریم همون‌طور که دستش بند بود گونه‌ام رو بوسید و گفت

 چی بگم والا حاجی مون این روزا سرش شلوغه فرصت خرید نداره 

خندیدم و گفتم 

تو هم که بدت نمیاد خودتو همه‌جوره به حاجی ثابت کنی

 مریم در رو باز کرد و گفت 

بیا بریم تو که دلم حسابی برات تنگ شده

 گفتم 

حالا مزاحمت نباشم بااین‌همه کاری که سرت ریخته

 باهم وارد خونه جنوبی مریم حاجی شدیم که مریم گفت

 تا باشه از این مزاحمت‌ها

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۵


تمیزی و بوی تایدی که توی خونه پیچیده بود حاکی از این بود که مریم واقعاً دختر خونه‌داریه

 خونه‌شون با همون وسایل اندکی که درش چیده‌شده بود صفای خاصی داشت 

وقتی به سینی چایی با اون قندونی که نصف قند و نصفش آب‌نبات بود نگاه کردم گفتم

 چقدر همه‌چی منظم آدم کیف می‌کنه توی این خونه چایی بخوره

 مریم مقابلم نشست و گفت 

حالا تو از من تعریف نکنی کی بکنه !

گفتم

 نه واقعی می‌گم حالم با دیدن خونه‌تون و عشقی که درش موج می‌زنه حسابی خوب شد 

مریم اخم کرد و گفت 

مگه دورازجون حالت بد بوده؟

 سر تکون دادم و گفتم

 نه اما بی‌اغراق هیجان‌زده شدم از این‌همه حس خوب 

مریم لیوان چای رو گذاشت مقابلم و گفت

 ای بابا حالا این‌قدر بگو تا از خجالت آب شم همین‌جا

 خندیدم و گفتم

 زندگی مشترک چطوره خوب پیش میره ؟

مریم لبخند پهنی زد و گفت

 هر روز خدا رو هزار مرتبه شکر می‌کنم که محمد رو دارم عاطفه اون درست عین رفتاری که بیرون از خونه‌داره خوب و مهربونه

گفتم

 زهرا چی با هم کنار اومدین؟

 مریم سر تکون داد و گفت

 زهرا تربیت کرده حاجی با همین سن کم عاقل طوری که فکر می‌کنم من وقتی سن زهرا بودم چقدر مامانمو اذیت می‌کردم 

گفتم 

خیلی خوشحالم از این بابت ان‌شالا سالیان سال کنار هم خوب و خوش‌بخت زندگی کنید و صاحب اولاد بشین

 مریم گونه‌هاش گل انداخت ولی نگام کرد و گفت

 تازه محمد موافقت کرده من بیام وردست عزیز دوخت لباس عروس یاد بگیرم

 خوشحال گفتم

 واقعاً؟

 مریم گفت

 نمی‌دونی چه ذوقی دارم که میخام برای اولین‌بار دوخت‌ودوز کنم 

گفتم

 من برگشتنی با عزیز صحبت می‌کنم تو هم از فردا بیا 

مریم گفت 

نه راستش قراره از اول مهر بیام وقتی زهرا بره مدرسه 

به اطراف خونه نگاه کردم و گفتم

 راستی حالا زهرا کجاست ؟.

مریم گفت

 صبح با محمد رفت خونه مادربزرگش خاله مامانم دلتنگش بود خواهش کرد زهرا تا آخر هفته پیشش بمونه 

گفتم 

خب خدا رو شکر که همه‌چی خوبه

 مریم بی مقدمه گفت

 راستی مگه خونه آقای شاکری خالی نیست؟

 گفتم

 خالی فقط نفروختنش حالا چطور یهویی این سؤالو پرسیدی

 مریم گفت

 آخه چند روزیه میبینم یه سری رفت و آمدهای مشکوک به خونشون دارن

 متعجب گفتم 

کی آقای شاکری؟

 مریم گفت

 دقیق نمی‌دونم اما فکر می‌کنم پسرش باشه 

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۶ 


پرسیدم

 فریبرز ؟

مریم گفت

 آره دقیقاً یکی از دوستاش صداش میزد فریبرز 

گفتم 

تنها بود یا با خانواده ؟

مریم گفت 

نمی‌دونم والا فقط دیشب آخر وقت بود که ما از خونه مامانم برمی‌گشتیم دیدم یه‌سری کارتن  و وسایل می‌برن داخل خونه

 به فکر فرو رفتم که مریم گفت

 اگر اونا برگشته باشن تو خوشحال می‌شی ؟

گفتم

 مطمئنم اونا دیگه به این خونه برنمی‌گردن

مریم گفت 

شایدم برگشته باشن و تو خبر نداری


 اون لحظه با تصور این‌که آقای شاکری برگشته باشن خوشحال نشدم 

هیچ‌چیز دیگه‌ عین سابق نبود 

نهفریبایی بود نه رفاقتی بینمون 

ما سه‌تادیگه  نه هم‌بازی بودیم نه یه هم‌محله‌ای

 اما نمی‌دونم چرا بعد از خداحافظی از مریم نتونستم بی‌تفاوت از مقابل خونه آقای شاکری بگذرم

 قصدم از اون‌جا بودن فقط این بود که بفهمم اونا برگشتن یا نه 

شاید هنوز این‌قدر عاقل نشده بودم که بدونم برگشتن اون‌ها به این محل یه امر محاله 

وقتی زنگ رو فشردم و چند ضربه به در زدم پشیمون شدم

 کاری که فریبا مقابل یه  غریبه با رفاقت ده‌سالمون کرده بود قابل بخشش نبود من نباید پی این رفاقت به‌هم خورده می‌بودم

پ اما انگار هنوز یه گوشه از قلبم برای فریبا و رفاقتمون تنگ بود یه گوشه از قلبم هنوز به فکرش بود

 آهی کشیدم و چند قدم دور شدم که فریبرز در رو باز کرد و از لای در آهسته اما از ته گلو گفت 

عاطفه تویی؟

 با باز شدن در و شنیدن صدای فریبرز دلم فرو ریخت 

یعنی واقعاً اونا برگشته بودن؟

 هوا کاملاً تاریک شده بود اما من برای اطمینان از این‌که دیدن فریبرز توی خونه‌شون واقعاً فکر و خیال نیست به اطراف با دقت نگاه کردم و برگشتم سمتش

مقابلش ایستادم و بی وقفه پرسیدم

شما برگشتین؟

فرز دستمو کشید و بردم داخل 

متعجب تا گفتم چی‌کار می‌کنی فریبرز

درو بست و خیلی آهسته گفت

هیس هیچکس نباید بفهمه من اینجام

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام گلم باز من فکر میکنم از بابای عاطفه یعنی شوهر عزیز خبری شده

سلام عزیزم

😁 الان پست گذاشته ببینیم جریان چیه...

تا در طلب گوهر کانی، کانی                                                                        تا در هوس لقمه نانی، نانی                                این نکته رمز اگر بدانی، دانی                                                                      هرچیز که در جستن آنی، آنی

💝💝💝

(از کسی پرسیدند: ماه قشنگتراست یا مادرت؟گفت ماه را که میبینم یاد مادرم میفتم اما مادرم را که میبینم ماه را فراموش میکنم.....!)###(همه میپندارند که عکس پدرم را به دیوار خانه ام آویخته ام اما نمی‌دانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام) یه گل پسر دارم که همه ی زندگیمه    ،،،ویه دختر پیرهن زری     

💬۱۷۷


اخم کردم و گفتم

یعنی چی؟ تو تنها اینجایی؟

سر تکون داد و گفت

آره تنهام نگهبانی این وسایلو می‌دم

به گوشه حیاط که چادری روی یه سری وسایل کشیده‌شده بود نگاهی انداختم و گفتم

وسایل کی ؟

دوباره گفت

هیس آروم حرف بزن

گفتم

تو داری چی‌کار می‌کنی اینا چین؟

چشم روی‌هم گذاشت و گفت

بیا بهت می‌گم

دوباره خواستم در رو باز کنم که فرز مانعم شد و گفت

عاطفه می‌گم کسی نباید بفهمه من این‌جام

گفتم

به من ربطی نداره بزال من برم

گفت

باشه ولی اول بگو چرا اومدی این‌جا

گفتم

دوستم تو رو این‌جا دیده بود یه‌لحظه از روی نادونی فکر کردم برگشتین

اخم کرد و گفت

کدوم دوستت؟

گفتم

اشتباه کردم اومدم این‌جا حالاهم بزار برم

درست مقابلم پشت به در ایستاد و گفت

غیر اون دوستت دیگه کی منو این‌جا دیده؟

بلند گفتم

من چه می‌دونم فریبرز

همون لحظه از خونه همسایه کناری صدایی اومد که آقای شاکری رو صدا می‌زد

فریبرز خیلی فوری دستمو گرفت و تندی منو دنبال خودش کشوند پشت دیوار

تقریباً توی بغلش بودم جدال کردم ازش فاصله بگیرم که با یالله گفتن اون مرد و اومدنش بالای دیوار فریبرز دستشو گذاشت جلوی دهانم و منو بیشتر به خودش فشرد

از نبود هوا و بغضی که اجازه نمی‌داد درست از بینی نفس بکشم احساس خفگی بهم دست داده بود

فریبرز خیلی خیلی آهسته کنار گوشم گفت

تکون نخور عاطفه اگه کسی ما رو این‌جا ببینه برامون بد می‌شه همه این وسیله‌هایی که می‌بینی این‌جان قاچاقن

با شنیدن این حرف بیشتر از قبل برای رهایی تلاش کردم تااینکه شنیدم اون مرد خیلی واضح گفت

این‌جا که کسی نیست خانوم

خانومش هم در جوابش گفت

ای بابا همین چند دقیقه پیش خودم دختر عزیز خانمو دیدم داشت در می‌زد پس کی در رو براش باز کرد ؟

چشمامو روی‌هم فشردم و به خودم لعنت فرستادم که اون مرد انگار پائین رفت و گفت

فعلا که کسی این‌جا نیست

فریبرز بعد از اطمینان از رفتن اون مرد دستشو آهسته از مقابل دهانم کنار کشید و سر به زیر گفت

ببخشید جامون نباید به‌هیچ‌وجه لو بره

تلوتلوخوران ازش فاصله گرفتم و با بغضی عظیم و صدایی لرزان عصبی اما آهسته گفتم

خیلی پستی

با خشم نگاهش کردم و گفتم

ازت متنفرم فریبرز

قبل این‌که اون عکس‌العملی داشته باشه بدوبدو بدون توجه به سروصدایی که ایجاد می‌کردم در رو باز کردم از خونه آقای شاکری بیرون زدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۸


با نفس‌نفس و شتاب کلید انداختم و در خونه خودمونو باز کردم دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم با آرامش برم داخل اما با دیدن یک جفت کفش مردانه مقابل در بی‌حرکت ایستادم

عزیز با صدای بلند گفت

بیست سال از اون اتفاق گذشته با برگشت و بودن شماها با هم‌دیگه چیزی عوض نمی‌شه

انگار همون صدای کهنسال پشت تلفن حالا توی خونه بود و در جواب عزیز گفت

این حق منه که اونو ببینم حق منو اشرفی

تا عزیز گفت

کدوم حق اون اصلا هیچی نمی‌دونه روح‌الله منو دید اومد سمتم و خوشحال گفت

آتنه

به خودم اومدم نفسی کشیدم کفشامو کندم و رفتم داخل

با دیدن اون آقا و خانمی مسن که روی صندلی چرخ‌دار بود سلام کردم اما عزیز برای اولین‌بار مقابل کسی عصبی گفت

مگه نگفتم بری خونه مریم و تا یکی دو ساعت دیگه برنگردی

متعجب به عزیز نگاه کردم که عزیز روح‌الله رو که جدل می‌کرد بیاد بغلم بغلم داد و گفت

برو توی اتاقت عاطفه

من همچنان متعجب ایستاده بودم این‌بار با چشم دوختن به چشمان او خانم که عزیز شاکی هدایتم کرد سمت اتاق و گفت

با روح‌الله توی اتاق بمونین

کاملاً شوکه از این اتفاق بی‌رمق همراه روح‌الله گوشه اتاق نشستم که روح‌الله روسریمو کشید و با شیطنت طوری که انگار دلش می‌خواست باهاش بازی کنم گفت

آتنه...


معلوم نبود چقدر گذشته که عزیز در رو باز کرد

اشکامو پاک کردم اون با تردید داخل اومد و با مکثی طولانی غمگین گفت

همیشه این کوچک‌ترها نیستن که اشتباه می‌کنن

رخ دادن یک اتفاق تلخ دل نگرانم کرده

با انگشت‌های کوچک روح‌الله بازی می‌کردم که عزیز جلو اومد و گفت

منه بزرگ‌تر از روی عصبانیت اشتباه کردم که باعث ناراحتیت شدم

نگاش کردم اما چیزی نگفتم

عزیز گفت

دلم نمی‌خواست اونا دخترمو ببینن

عزیز بدون هیچ فاصله‌ای مقابلم نشست و گفت

به همون دلیلی که با گریه توی زیرزمین بهم گفتی

تو خودت گفتی حاضر نیستی تحت هیچ شرایطی تنهام بذاری خودت گفتی نمی‌تونی بدون حضور من زندگی کنی

گیج و متعجب از حرف‌های عزیز گفتم

چی شمارو این‌طوری به‌هم‌ریخته عزیز؟

عزیز با افسوس بهم چشم دوخت و گفت

سرباز کرده این زخم انگار شروع شده این قصه‌ی ناتموم

عزیز سر تکون داد و گفت

قصه عشقی که رازش بیست‌ساله با منه رازی که بازگو کردنش منه عزیزو از پا درمیاره

قلبم فشرده می‌کنه و خلقمو تنگ

عزیز مکث کرد و گفت

بی‌اختیار صدام بالا رفت عاطفه منو ببخش

دست عزیزو گرفتم و گفتم

این‌طوری نگین دلخور نشدم شما همیشه گفتین هر کاری می‌کنید به صلاحمه الانم لابد به صلاحم بوده که توی اتاق باشم این‌قدر خودتونو ناراحت نکنین

عزیز چشاشو بست و گفت

بیا مادر بیا توی آغوشم...


صدای تپش‌های نامنظم قلب عزیز،قلب آدمی که خوش‌قلب ترین انسان زندگیم بود به من ثابت می‌کرد اون به‌هیچ‌وجه نمی‌تونه بدخلق و نامهربون باشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز