💬۱۷۸
با نفسنفس و شتاب کلید انداختم و در خونه خودمونو باز کردم دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم با آرامش برم داخل اما با دیدن یک جفت کفش مردانه مقابل در بیحرکت ایستادم
عزیز با صدای بلند گفت
بیست سال از اون اتفاق گذشته با برگشت و بودن شماها با همدیگه چیزی عوض نمیشه
انگار همون صدای کهنسال پشت تلفن حالا توی خونه بود و در جواب عزیز گفت
این حق منه که اونو ببینم حق منو اشرفی
تا عزیز گفت
کدوم حق اون اصلا هیچی نمیدونه روحالله منو دید اومد سمتم و خوشحال گفت
آتنه
به خودم اومدم نفسی کشیدم کفشامو کندم و رفتم داخل
با دیدن اون آقا و خانمی مسن که روی صندلی چرخدار بود سلام کردم اما عزیز برای اولینبار مقابل کسی عصبی گفت
مگه نگفتم بری خونه مریم و تا یکی دو ساعت دیگه برنگردی
متعجب به عزیز نگاه کردم که عزیز روحالله رو که جدل میکرد بیاد بغلم بغلم داد و گفت
برو توی اتاقت عاطفه
من همچنان متعجب ایستاده بودم اینبار با چشم دوختن به چشمان او خانم که عزیز شاکی هدایتم کرد سمت اتاق و گفت
با روحالله توی اتاق بمونین
کاملاً شوکه از این اتفاق بیرمق همراه روحالله گوشه اتاق نشستم که روحالله روسریمو کشید و با شیطنت طوری که انگار دلش میخواست باهاش بازی کنم گفت
آتنه...
معلوم نبود چقدر گذشته که عزیز در رو باز کرد
اشکامو پاک کردم اون با تردید داخل اومد و با مکثی طولانی غمگین گفت
همیشه این کوچکترها نیستن که اشتباه میکنن
رخ دادن یک اتفاق تلخ دل نگرانم کرده
با انگشتهای کوچک روحالله بازی میکردم که عزیز جلو اومد و گفت
منه بزرگتر از روی عصبانیت اشتباه کردم که باعث ناراحتیت شدم
نگاش کردم اما چیزی نگفتم
عزیز گفت
دلم نمیخواست اونا دخترمو ببینن
عزیز بدون هیچ فاصلهای مقابلم نشست و گفت
به همون دلیلی که با گریه توی زیرزمین بهم گفتی
تو خودت گفتی حاضر نیستی تحت هیچ شرایطی تنهام بذاری خودت گفتی نمیتونی بدون حضور من زندگی کنی
گیج و متعجب از حرفهای عزیز گفتم
چی شمارو اینطوری بههمریخته عزیز؟
عزیز با افسوس بهم چشم دوخت و گفت
سرباز کرده این زخم انگار شروع شده این قصهی ناتموم
عزیز سر تکون داد و گفت
قصه عشقی که رازش بیستساله با منه رازی که بازگو کردنش منه عزیزو از پا درمیاره
قلبم فشرده میکنه و خلقمو تنگ
عزیز مکث کرد و گفت
بیاختیار صدام بالا رفت عاطفه منو ببخش
دست عزیزو گرفتم و گفتم
اینطوری نگین دلخور نشدم شما همیشه گفتین هر کاری میکنید به صلاحمه الانم لابد به صلاحم بوده که توی اتاق باشم اینقدر خودتونو ناراحت نکنین
عزیز چشاشو بست و گفت
بیا مادر بیا توی آغوشم...
صدای تپشهای نامنظم قلب عزیز،قلب آدمی که خوشقلب ترین انسان زندگیم بود به من ثابت میکرد اون بههیچوجه نمیتونه بدخلق و نامهربون باشه