💬۱۷۱
همونطور که روحالله رو بغل کرده بودم و توی آشپزخونه شیشه به دست ایستاده بودم گوشم به مکالمه عزیز بود اما خب عزیز از همون لحظه جز یک بله چیز دیگهای نگفته بود و فقط شنونده بود
یواشکی به عزیز نگاه کردم که گوشی رو گذاشته بود و روی پشتی نشسته بود و انگار غرق حرفهای اون مرد شده بود
روحالله هم که صبرش سر اومده بود شروع کرد به گریه کردن
مقابل عزیز نشستم و گفتم
عزیز حالتون خوبه؟
عزیز با صدای من به خودش اومد بلند شد و رفت سمت اتاق
طولی نکشید که چادر به سر از اتاق اومد بیرون و همونطور که میرفت سمت در گفت
حواست به روحالله باشه من تا جایی میرم و برمیگردم
تا صداش زدم نگام کرد و گفت
عاطفه اگه یه وقت دیرتر اومدم شما ناهارتون رو بخورید و قبل اینکه دیگه من چیزی بگم رفت
وقتی از پنجره به بیرون نگاهی کردم غروب شده بود
بیشتر از این دلم طاقت نیاورد و شماره خونه آتنا رو گرفتم و بهش گفتم که عزیز قبل ظهر با اون تماس باحالی نداره از خونه رفته و هنوز برنگشته
آتنا هم گفت تا یکی دو ساعت دیگه میاد خونه ما ا
ما آتنا هم اومده بود و از عزیز خبری نبود
نگران به آقا حجت نگاه کردم و گفتم
سابقه نداشته عزیز اینجوری بره بیرون من نگرانم دلم آشوبه یعنی کی بود اون آقا
آقا حاجت به آتنا نگاهی انداخت و گفت
نگران نباشید تا یک ساعت دیگه صبر کنید اگر بازم...
همون لحظه با شنیدن صدای زنگ در مژگان فوری بلند شد و گفت
عزیز من باز میکنم
شاکی رفتم مقابل در و رو به عزیز گفتم
عزیز معلومه شما کجایین دلم هزار راه رفت
عزیز از کنارم گذشت و گفت
علیک سلام دختر هیجدهساله ام مگه که نگرانم شدی
دنبالش رفتمو گفتم
ببخشید سلام اما خب عزیز شما یه جوری رفتین هر کس جای من بود نگران تون میشد
عزیز ایستاد نگام کرد و گفت
چرا آتنا و آقا حجت بنده خدا رو زابهراه کردی ؟
آتنا گفت
نه عزیز این چه حرفیه خب ما هم نگرانتون شده بودیم
عزیز لبخند زد و گفت
ای بابا من حق نداشتم برم دیدن رفیق قدیمیم
آقا حجت خندید و گفت
میبینین عزیز خانوم این دختر خانمهای شما انگار دلشون میخواد شما رو همیشه توی خونه ببینن
عزیز خندید و گفت
چی بگم والا مادر
خنده های عزیز نمایشی بود هرکی اونو نمیشناخت من خوب میشناختمش حال عزیز هنوز هم شبیه ب بعد اون تماس پریشون بود و گرفته