2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست
مرسی عزیزم🌷 روانشناسی تربیتی

واقعا؟ منم میخواستم این رشته رو بخونم برای استخدامی..ولی داخل دفترچه استخدامی  روانشناسی تربیتی نه گرایش روانشناسی بود نه گرایش علوم تربیتی..مثلا اگه بخوام اموزگار ابتدایی یا دبیری روانشناسی شرکت کنم نمیشه تعجب کردم پس روانشناسی تربیتی گرایش چی هست؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

واقعا؟ منم میخواستم این رشته رو بخونم برای استخدامی..ولی داخل دفترچه استخدامی  روانشناسی تربیتی ...

من کارشناسی روانشناسی عمومی خوندم و چون دانشگاه شهر خودمون که فعلا درش درس میخونم فقط ارشد تربیتی داشت خوندم و تربیتی رو انتخاب کردم

برای استخدامی امسال آموزش و پرورش با مدرک کارشناسی روانشناسی عمومی بعنوان کد آموزگار ابتدایی شرکت کردم که قبول نشدم البته🥲


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
من کارشناسی روانشناسی عمومی خوندم و چون دانشگاه شهر خودمون که فعلا درش درس میخونم فقط ارشد تربیتی دا ...

بخون ان شاالله قبول میشی..منم دیگه تصمیم گرفتم برنامه ریزی درسی بخونم چون همین دوتا رو داره

ببخشید فراگیر پیام نور هستین؟ به نظرتون دوساله میشه تموم کرد؟

سوالاتم زیاد شد شرمنده

بخون ان شاالله قبول میشی..منم دیگه تصمیم گرفتم برنامه ریزی درسی بخونم چون همین دوتا رو داره ببخشید ...

اره خب راستش منم کامل و با برنامه ریزی نخوندم فقط بیشتر تست زدم 

آره عزیزم پیام نورم. حتما می‌شه دو ساله تموم کرد من برای کارشناسی باردار شدم وگرنه ۶ ترمه تموم می‌کردم ولی حالا عزممو جزم کردم سر همون ۲ سال ارشدو انشالله تمومش کنم در صورتی که من هم بچه دارم هم سرکار میرم هم رو کارای خونه حساسم🤕

ولی شما اگه مجردی راحت‌تری 

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
اره خب راستش منم کامل و با برنامه ریزی نخوندم فقط بیشتر تست زدم  آره عزیزم پیام نورم. حتما می‌ ...

منم متاهل و بچه دار..بخاطر همین فقط پیام نور میتونم بخونم

من الان ترم یکم به نظرتون به استخدامی سال دیگه میرسم اگه بهمن ۱۴۰۲ دفاع پایان نامه انجام بدم؟

منم متاهل و بچه دار..بخاطر همین فقط پیام نور میتونم بخونم من الان ترم یکم به نظرتون به استخدامی سال ...

انشالله عزیزم حتما به استخدامی برسی ولی خودت که می‌دونی بعد فارغ التحصیلی روند اداری تا گرفتن مدرک یک پرسه طولانی. اصلا عجله نکن مدرکتو با خیال راحت بگیر برنامه ریزی کن بخون و امید داشته حتما موفق میشی🌷

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۶


با یه لیوان آب مقابلم ایستاد و گفت

 حالتون خوبه؟

 نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

 بله خوبم 

لیوان آب رو به سمتم گرفت و گفت

 فکر کنم شما هم عین من نتونستین این دو شب رو استراحت کنید

دلیل قابل‌توجهی بود به‌همین خاطر گفتم 

بله همین‌طور


 برخلاف رفت وقتی رسیدیم مقابل خونه شب شده بود

 قبل پیاده شدن گفتم

 واقعاً ممنون شما کار بزرگی کردید حالا خیالم راحت که حداقل سال جدید تحصیلی برای بچه‌ها راحت‌تر میگذره

 سرشو پایین انداخت و گفت 

خواهش می‌کنم منم خوشحالم که تونستم یه کاری انجام بدم و بی‌تفاوت نباشم

 متوجه طعنه‌ی کلام شدم و گفتم 

ببخشید من یه‌خورده تند رفتم از بابت به‌هم خوردن رفاقتم ناراحت بودم

 با تردید گفت

 عاطفه خانوم می‌شه،می‌شه گذشته رو فراموش کنید 

جوابی ندادم که ادامه داد

 گذشته‌ای که بین من و اون خانوم شاهد بودین

 گفتم 

حتی اگه فراموشم نشه برای همیشه راز باقی می‌مونه

 متمایل شد به راست اما نگاهی نکرد و گفت

 چیزی که خاطره آدمو آزرده کنه نگه داشتنش بی‌فایده است او پن رازها به اندازه‌ی کافی هم شما رو ناراحت می‌کنه هم منو پس خواهش می‌کنم لطفاً فراموشش کنید

 گفتم

 برای من فقط بهم خوردن رفاقتم بوده که ناراحتم کرده نه اون رازها 

گفت

 نگهداری اون رازها خاطر شما روآزرده می‌کنه چون برخلاف روحیه‌ای که دارید از کینه‌ای که از من به دل گرفتین نمی‌تونید بگذرید

 نگام کرد و گفت

 من نمی‌تونم باعث به‌هم خوردن رفاقت ده‌ساله‌ای باشم که فقط در یک‌سال اخیرش حضور داشتم قبول کنید که باعث‌وبانی به‌هم خوردن اون رفاقت به‌ظاهر صمیمی من نبودم اینو قبول کنید و به جای اون دیو بی‌شاخ و دمی که از من در ذهن دارید یه آدمی بسازید که متوجه شرایطه و درست عین خودتون از دیدن درد همنوعش درد می‌کشه

 نفسی گرفت و گفت 

عاطفه خانوم من تاوان خامی که کردم رو پرداختم خواهش می‌کنم شما هم گذشته رو فراموش کنید

 نه همه اون ده سالو بلکه فقط یک‌سال اخیرش رو اون یک سالی که به‌اشتباه من وارد رفاقت تون شدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۷


گفتم

فراموشی اون یک‌سال توسط من

بغضم رو فرو خوردم و گفتم

اون یک سالی که سال‌های قبل رفاقتم رو به آتیش کشید چیزی رو تغییر نمی‌ده نه فریبا رو برمی‌گردونه

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

نه دیدم رو نسبت ب شما عوض می‌کنه

تا خواستم وسایلم رو بردارم فوری گفت

اگر خلاف دیدتون رو بهتون ثابت کنم چی؟

مقتدر نگاش کردم و گفتم

برام مهم نیست آقا سروش

همون‌طور که نگام می‌کرد با مکث گفت

برای من مهمه که اشتباهم رو به‌طور کامل پاک کنم

اینم که می‌خوام خلاف دیدتون رو ثابت کنم ربطی به‌نظر مادرم درمورد شما نداره

تندتند کیفمو وسایلمو برداشتم و پیاده شدم اما قبل این‌که برم داخل اونم پیاده شد و گفت

این‌قدری که شما از به‌هم خوردن رفاقت تون ناراحتین و به‌هم‌ریخته این دوستتون نبود

اون بعد از اون شبی که کوثر خانوم ناپدید شده بود به دیدن من اومد گفت از این‌که من چشماشو به روی حقیقت باز کرد و شخصیت واقعی شما رو بهش ثابت کردم خوشحاله

با چشای گرد شده از تعجب برگشتم نگاش کردم که ادامه داد

ببخشید من نمی‌خواستم هرگز اینا رو بهتون بگم اما حالا برای پذیرفتن واقعیت اینا رو باید بدونید

اون گفت به‌دنبال یک راه برای

سروش سرشو پایین انداخت و گفت

برای بریدن پای شما از خونه‌شون و دور نگه‌داشتن برادرش از شما بوده

اون از من متشکر بود که باعث به‌هم خوردن رفاقت تون شدم شاهدمم همون قالیچه است

قالی دستبافی که بهش هدیه دادین

اون قالی رو به من داد یعنی گفت برایش ارزشی ندارد و بهتره اون قالی پیش من بمونه

من اون قالی رو نگه داشتم تا برای اثبات بی‌گناهی خودم اونو بهتون برگردونم

در صندوق عقبو باز کردو گفت

اینم همون قالی. دست‌باف خودتون بیاین نگاه کنین

من نقش ترنج و رنگ‌های قالی خودمو به‌خوبی می‌شناختم حتی وقتی برعکس تا شده بود

بهت‌زده به قالی پشت صندوق عقب زل زده بودم که سروش گفت

واقعاً متأسفم اگه مجبور نمی‌شدم واقعیت رو نمی‌گفتم

صورت خیسو پاک کردم برگشتم سمت خونه در رو باز کردم بی‌هیچ حرفی رفتم داخل

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۸


با لمس انگشت های کوچیک روح‌الله روی صورتم و صدای بچه‌گانه‌اش که تکرار می‌کرد آتنه چشم باز کردم

با لبخند بغلش کردم و آهسته گفتم

عاطفه نه آتنه

با شیطنت کودکانه‌اش دوباره گفت

آتنه

اونو به خودم فشردم و گفتم

باشه اصلا تو بگو آتنه

عزیز اومد توی اتاق و گفت

ای وای مادر بیدارت کرد

با لبخند به عزیز که با ورودش بوی فرنی رو آورده بود به اتاق نگاه کردم و گفتم

عزیز می‌شه همون‌جا بایستی دلم می‌خواد نگاهتون کنم 

عزیز جلو اومد و گفت

 ببخش مادر دیشب اصلا متوجه نشدم کی اومدی حتما گرسنه خوابیدی

 بلند شدم همون‌طور که روح‌الله بغلم بود عزیز رو هم بغل کردم تنش رو با عشق بو کردم و گفتم 

آهسته اومدم تا بیدارتون نکنم

 عزیز گفت 

حال مادر مه‌لقا چطور بود؟

 گفتم 

خداروشکر به موقع عملش کردن با اطمینان از حالش برگشتم 

عزیز ازم فاصله گرفت گفت

 چقدر پشت پلکات ورم کرده درست درمون نخوابیدی؟

 با یادآوری اشک‌های دیشبم تا سحر گفتم 

این چند روز نتونستم خوب استراحت کنم

 عزیز بلند شد و گفت

 پس پاشو بیا صبحونه بخوریم بعد باز بیا استراحت کن


 برای منی که هر چه داشتم و نداشتم گذاشته بودم وسط برای رفاقتم با فریبا پذیرش این‌همه ناجوانمردانی سخت بود

 این‌قدر سخت که چندین برابر رفتنش چندین برابر شنیدن تهمت هاش غم انباشته‌شده بود توی دلم

 اما خب برگزاری جلسه خواستگاری مریم و خوشحالی هممون برای این وصلت خوشبختانه اونروزا به کمکم اومد تا از غصه‌هام فاصله بگیرم

برخلاف فریبا مریم توی اون روزها ازم می‌خواست همه‌جوره کنارش باشم و عزیز هم از این بابت مخالفتی نداشت

 یکی از بهترین و ماندگارترین صحنه‌هایی جذاب و دل‌انگیز زندگیم دیدن مریم با اون چادر سفید مقابل حاجی بود وقتی با خجالت بهش چایی تعارف می‌کرد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۸


ازدواج مریم و حاجی عاقلانه صورت گرفت و برگزاری جشن عروسی اون‌ها یکی از بزرگ‌ترین جشن‌هایی بود که اون زمان توی محل برگزار شد

 زنانه خانه ما و مردانه خانه آقای مرندی 

نگم از تکاپوی همه اهل محل برای برپایی این جشن

 عزیز درست یک روز مونده به عروسی کت و دامن مغزپسته‌ای برام دوخت که حسابی منو خانوم نشون می‌داد

 حتی عزیز توی اون مدت زمان کم برای روح‌الله هم پیراهن جلیقه همرنگ با پارچه کت و دامن من دوخت که وقتی اونو تن روح‌الله کرد دلم می‌خواست این داداش کوچولومو دل سیر ببوسم

شب عروسی مریم ریسه‌ لامپ‌های پلاستیکی رنگی که از در خانه تا حیاط کشیده‌شده بود  حتی بین شاخه‌های درخت شاتوت 

صندلی‌های استیل قرمز مخملی و رومیزی‌های گرد حریر که دورتادور حیاط خانه ما و خانه آقای مرندی چیده‌شده بود

 عطر سیب‌های سرخ و شیرینی‌های شهددار دانمارکی برای پذیرایی 

 بوی قیمه های دیگ های بزرگ داخل مسجد که کل محل رو پر کرده بود برای شام

 لباس‌های نو تازه برش خورده و اتو کشیده تن هر آدمی که در کوچه رفت‌وآمد داشت چه زن و چه مرد 

لبخند و خنده‌هایی که از سر خوشحالی شنیده می‌شد 

صدای بازی بچه‌ها و تذکر بزرگ‌ترها برای بهم نخوردن چیدمان وسایل دل‌انگیزترین چیزهایی بود که اون شب حس می‌شد 

دیدن سینی‌های گرد دالبری خنچه توی اتاق من و بوی لوازم آرایشی که به چهره‌ی مریم رنگ و لعاب می‌داد

 دیدن سفره عقد پهن‌شده نباتی و آینه شمعدون جهیزیه عزیز توی سفره 

حتی دیدن زهرا دختر حاجی که اون مابین در رفت‌وآمد بود زیبایی باشکوهی داشت که اون‌شب ب آدم آرامش می‌داد

 صدای نواختن دایره‌زنگی هایی که خانم‌ها رو به رقص وامی‌داشت و کف زدن همراهانی که هرکدوم به‌نحو خود چیزی کم نذاشته بودن بی‌نظیر بود

 مریم اون شب با مهریه پنج سکه بهارآزادی و یک سفر مشترک به کربلا به خونه‌ی بخت رفت

خونه‌ای که توی همون محل بود و من ازین بابت خیلی خوشحال بودم

 خونه مشترک حاجی زنگنه مریم و دختری که اون‌شب بهمه ثابت کرد در دنیای کودکانه‌اش از ازدواج پدرش دلگیر نیست...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۰

*


عزیز آخرین مانتو رو از زیر چرخ بیرون آورد و گفت

 اینم آخرش تا تو دکمه‌های اون یکی رو بدوزی منم جادکمه‌ای اینو می‌زنم

 به لباس‌هایی که برای سال تحصیلی جدید برای بچه‌های روستا همراه عزیز آماده کرده بودیم نگاه کردم و گفتم 

فقط خدا کنه اندازه پسرا بشه 

عزیز گفت 

ساسون دادم مادر اگر رفتی اون‌جا دیدی تنگشونه همین درز پشتشو باز کن

سوالی گفتم 

من ؟!

عزیز از بالای عینک نگاهم کرد و گفت 

پس من؟ می‌خوای برای باز کردن یک ساسون چند فرسخ بکوبم بیام ده!

 خندیدم گفتم 

میاین؟

 عزیز گفت

 میام اما روزی‌که لبخند واقعی روی لب‌های مردمان ده بیاری

آهی کشیدم و گفتم

 من همه تلاشمو می‌کنم عزیز ولی خودتون که شاهدین شهریورماه شده اما هنوز اداره هیچ وسیله و امکاناتی بهمون نداده 

با افسوس سر تکون دادم و گفتم

 از فرستادن نیرو هم مسلماً خبری نیست

 عزیز گفت 

یک خصلت بد داری عاطفه 

عجولی سر هر چیز اتفاق نیفتاده ناامید می‌شی

 گفتم 

آخه فرصتی نیست دیگه 

عزیز گفت

 تو امیدتو از دست نده توکل داشته باش همه‌چیز حل می‌شه

 همون لحظه صدای تلفن بلند شد 

عزیز اشاره کرد و گفت 

بدو مادر بدو برو تلفن جواب بده تا صداش روح‌الله رو بیدار نکرده

بدو بدو رفتم سمت تلفن و جواب دادم 

بله ؟

جوابی نشنیدم 

دوباره گفتم 

بله بفرمایید 

صدای مرد کهن‌سالی با تاخیر فقط گفت

 بی‌بی فاطمه هستن؟

 اخم کردم و پرسیدم 

بی‌بی؟

 جوابی نشنیدم که پرسیدم 

ببخشید شما؟

 دوباره فقط گفت 

با بی‌بی کار دارم

 متعجب گوشی رو از گوشم دور کردم و گفتم

 یه‌لحظه گوشی 

روی پله‌ی زیرزمین ایستادم و گفتم

 عزیز یکی پشت خط می‌گه با بی‌بی کار داره 

عزیز جا خورده با مکثی نسبتاً طولانی بلند شد و رفت سمت تلفن 

دنبالش می‌رفتم که عزیز قبل برداشتن گوشی نگام کردو گفت

 چیه مادر چرا دنبال من راه افتادی برو بچه رو بغل کن یه شیشه آبجوش نبات بهش بده تا گریه نکرده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷۱


همون‌طور که روح‌الله رو بغل کرده بودم و توی آشپزخونه شیشه به دست ایستاده بودم گوشم به مکالمه عزیز بود اما خب عزیز از همون لحظه جز یک بله چیز دیگه‌ای نگفته بود و فقط شنونده بود

 یواشکی به عزیز نگاه کردم که گوشی رو گذاشته بود و روی پشتی نشسته بود و انگار غرق حرف‌های اون مرد شده بود

 روح‌الله هم که صبرش سر اومده بود شروع کرد به گریه کردن 


مقابل عزیز نشستم و گفتم

 عزیز حالتون خوبه؟

 عزیز با صدای من به خودش اومد بلند شد و رفت سمت اتاق 

طولی نکشید که چادر به سر از اتاق اومد بیرون و همون‌طور که می‌رفت سمت در گفت 

حواست به روح‌الله باشه من تا جایی می‌رم و برمی‌گردم

 تا صداش زدم نگام کرد و گفت 

عاطفه اگه یه وقت دیرتر اومدم شما ناهارتون رو بخورید و قبل این‌که دیگه من چیزی بگم رفت 


وقتی از پنجره به بیرون نگاهی کردم غروب شده بود

 بیشتر از این دلم طاقت نیاورد و شماره خونه آتنا رو گرفتم و بهش گفتم که عزیز قبل ظهر با اون تماس باحالی نداره از خونه رفته و هنوز برنگشته 

آتنا هم گفت تا یکی دو ساعت دیگه میاد خونه ما ا

ما آتنا هم اومده بود و از عزیز خبری نبود

 نگران به آقا حجت نگاه کردم و گفتم 

سابقه نداشته عزیز این‌جوری بره بیرون من نگرانم دلم آشوبه یعنی کی بود اون آقا 

آقا حاجت به آتنا نگاهی انداخت و گفت

 نگران نباشید تا یک ساعت دیگه صبر کنید اگر بازم...

 همون لحظه با شنیدن صدای زنگ در مژگان فوری بلند شد و گفت

 عزیز من باز می‌کنم

 شاکی رفتم مقابل در و رو به عزیز گفتم

 عزیز معلومه شما کجایین دلم هزار راه رفت

 عزیز از کنارم گذشت و گفت

 علیک سلام دختر هیجده‌ساله ام مگه که نگرانم شدی

 دنبالش رفتمو گفتم 

ببخشید سلام اما خب عزیز شما یه جوری رفتین  هر کس جای من بود نگران تون می‌شد

 عزیز ایستاد نگام کرد و گفت 

چرا آتنا و آقا حجت بنده خدا رو زابه‌راه کردی ؟

آتنا گفت

 نه عزیز این چه حرفیه خب ما هم نگرانتون شده بودیم

 عزیز لبخند زد و گفت

 ای بابا من حق نداشتم برم دیدن رفیق قدیمیم

 آقا حجت خندید و گفت 

می‌بینین عزیز خانوم این دختر خانم‌های شما انگار دلشون می‌خواد شما رو همیشه توی خونه ببینن

عزیز خندید و گفت 

چی بگم والا مادر 

خنده های عزیز نمایشی بود هرکی اونو نمی‌شناخت من خوب می‌شناختمش حال عزیز هنوز هم شبیه ب بعد اون تماس پریشون بود و گرفته

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز