2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۱۵۸


صحبت‌هام بی‌اراده تحت تأثیر افکاراتم بود 

برای اولین‌بار بی‌فکر گفتم

 کاش اون روز تنها یه قول کوچک به فریبا داده بودین اون وقت خیلی چیزها تغییر می‌کرد

یهو پشت‌سرهم سرفه کرد شاید انتظار شنیدن چنین حرفی رو از جانب من نداشت

اما گفت

 برخلاف شما من ازین بابت خوشحالم 

دق‌دلی این چند وقتمو بازگو کردم و گفتم 

شما باعث شدین رفاقت ده‌ساله ما به‌هم بخوره 

گفت 

رفاقتی که سر این چیزها به‌هم بخوره رفاقت نیست ببخشید ولی حماقته

 با بغض یادآوری شیرینی‌های رفاقت گذشته بین خودمو فریبا گفتم

 چطور می‌تونین نسبت ب همه‌چی این‌قدر بی‌تفاوت باشین؟ برای من رفاقت با فریبا  ارزشمندترین چیز بود 

گفت

 اشتباهتون همین بوده

 فوری گفتم 

اشتباهه من یا شما ؟

این شما بودی که فریبا رو دل‌بسته کردی شما هواییش کردی 

گفت 

کدوم دل‌بستگی؟ اون خانوم فقط منو پله‌ای برای رسیدن به آرزوهای طول و درازش تصور کرده بود 

گفتم

 این‌طور نبود

 تندی گفت

 بوده نگین نبوده

 اگر مدعی هستید ده سال رفیقش بودین خوب می‌دونین و خوب می‌شناسینش

 من به کنار اما کسی دوست و همراه بچگیشو به‌همین آسونی قضاوت نمی‌کنه 

گفتم 

شما باعث این قضاوت اشتباه بودید

 گفت

 عاطفه خانوم تعجب می‌کنم شما بااین‌همه روشن‌فکری چطور قبول کردید این افکارت پوچ بچگانه رو ؟

چرا متوجه نیستید اشتباه از پایه است

 رفاقت یک‌جانبه شما وقتی دیگه خالی از منفعت شده از سمت رفیقتو کنار گذاشته شده 

منی که روزی عشق تلقی می‌شدم وقتی قول و قراری مطابق با خواسته و آرزوهای ایشون ندادم وقتی پسرعمه خارج رفته‌ مهندسی ظاهر شد کنار گذاشته شدم 

هر دوی ما زمانی برای اون خانم پوچ شدیم که دیگه منفعتی براش نداشتیم

 مکث کرد و گفت

 البته کنار گذاشتن شما یه دلیل دیگه هم داشته 

هم چنان با خشم و اخم نگاش می‌کردم که گفت

 رفاقتتون از جانب دوستتون بهم خورد چون شما باید از زندگی برادرش حذف می‌شدین

 با بغض گفتم 

این اشتباهه

 سر تکون داد و گفت 

متأسفانه اشتباه نیست فقط شما نمی‌خوایین باورش کنین

 بی‌اختیار اشک ریختم و گفتم 

امکان نداره منو فریبا عین دوتا خواهر بودیم

 گفت

 دید آدمی که همیشه از بالا به بقیه نگاه می‌کنه رو نمی‌شه عوض کرد

 چشامو بستم و تمام خاطرات رفاقت‌مون از بچگی تا نوجوانی از خانه تا مدرسه از خوب تا بد تیتر وار از ذهنم گذشت

 آهسته گفتم

 باورش نمی‌کنم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۹


جدی گفت 

شاید باورش سخت باشه اما واقعیت رو باید پذیرفت

 پذیرش واقعیت تلخ آدمو قوی می‌کنه 

اشکامو پاک کردم و به بیرون خیره شدم که نرم‌تر گفت

 ببخشید اگه ناراحتتون کردم 


غم‌انگیز بود اما من  در طی طول راه به این‌موضوع فکر کردم به فریبا به فریبرز به حرف‌های سروش تا زمانی ک سروش ترمز کرد و گفت 

این‌جا می‌تونیم هم نماز ظهر رو بخوانیم هم ناهار بخوریم

 جوابی دریافت نکرد به‌همین خاطر دیگه چیزی نگفت و پیاده شد

 وقتی صورتمو با اون آب‌خنک شستم انگار تازه برگشته بودم به زبان حال 

تند رفته بودم و از این بابت خجل بودم اما نمی‌دونم چرا واقعاً حالمو درک نمی‌کردم

 هنوزم دیدم نسبت‌به سروش تو این قضیه یک مقصر بود

 مقصری که از جانب من بخشیده نمی‌شد 


وقتی توی ماشین نشستم و خواستم لقمه‌ای که عزیز برام آماده گذاشته بود رو بخورم متوجه شدم عزیز از هر چیز دوتا گذاشته

 مشغول خوردن شدم که سروش همون‌طور که آستین‌های لباسش رو پایین می‌کشید سوار شد 

با تردید لقمه اضافی عزیزو سمتش گرفتم و گفتم

 عزیز همیشه بهم میسپره غذایی توراهی نخورم 

مکث کردم و گفتم 

بفرمایید 

اونو گرفت و گفت 

ممنون 

فوری گازی بهش زد و گفت

 البته من هم معتقدم به غذاهای بین‌راهی اعتباری نیست

 به سبد پشت صندلی اشاره کرد و گفت

 البته حاج خانمم زحمت کشیده و یه‌سری چیز میز ....

به سرفه افتاد 

پشت‌سرهم سرفه می‌کرد انگار غذا پریده بود توی گلوش فوری لیوان آبی سمتش گرفتم که نجاتش داد

 خندم گرفته بود به نظرم دست‌پخت عزیز این‌قدری محشر بود که باعث خفگی یه آدم بشه 

دوباره تشکر کرد اما این‌بار حرکت کرد و گفت 

بهتره زودتر حرکت کنیم تا به شب و هوا تاریکی نخوریم


 وقتی به اول جاده خاکی روستا رسیدیم سرعتشو کمتر کرد و آهسته گفت 

جادشم انگار تعریفی نداره 


بااینکه تازه ماشین خریده بود اما به‌نظر دست فرمون خوبی داشت

 برخلاف دفعه پیش که رسیدیم اول روستا و چشمم به خونه ها افتاد لبخند زدم 

دروغ چرا انگار  گوشه‌ای از خودمو توی اون روستا جا گذاشته بودم

 بچه‌ها همگی دویدند دورم و من مشغول حال و احوال باهاشون بودم که متوجه شدم سروش با تعجب و بهت به روستا نگاه می‌کنه

شاید اونم عین من تصور دیگه‌ای داشت و حالا با دیدن روستا مفهوم منطقه محروم رو به‌خوبی متوجه می‌شد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

💬۱۶۰


مقنعمو کشیدم جلو و گفتم 

صبر کنید بچه‌ها بگید ببینم مادر مه‌لقا کجاست

 همه با هم شروع کردن به توضیح دادن که خندیدم و گفتم

 یکی‌یکی صحبت کنید این طوری که من متوجه نمی‌شم چی می‌گین

با دیدن آمنه از بین بچه‌ها بلند شدم و گفتم

 آمنه تو بگو ببینم این‌جا چه خبره

 آمنه بچه‌ها رو با تشر متفرق کرد و گفت

 خوش اومدی عاطفه خیر باشه از طرف‌ها 

بغلش کردم و گفتم 

حالت چطوره؟

 گفت 

خوبم بخوبیت

 به اطراف نگاهی انداخت و گفت

 با مهمون اومدی ؟

با یادآوری سروش اونم بعد از مدتی که رسیده بودیم گفتم

 بازرس اداره‌ی فرهنگ اومده برای نظارت و تأیید نبود امکانت 

آمنه لبخند زد و گفت

 خدا خیرت بده دختر مردای ده رفتن پی کار من برم خوشامدگویی

 گفتم 

تا تو میری استقبال بازرس منم میرم دیدن مادر مه‌لقا

 آمنه با تردید گفت 

ننه مه‌لقا نیست عاطفه

 گرچه می‌دونستم اما پرسیدم

 نیست ؟

آمنه غمگین گفت 

اونو بردن شهر پی مداوا 


توی خونه آمنه نشسته بودیم که سروش به سقف نگاهی انداخت و آهسته گفت 

زمستون رو چطور گذروندین؟

 شنیدم و گفتم 

به‌سختی با ترمیم هرروز اونم نه با مصالح با پلاستیک و مشما

 به کیف توی دستش که برگه‌ای که نوشته بودم داخلش بود اشاره کرد و گفت

 اینم ذکر کرده بودین؟

 گفتم

 بله نوشتم

 لیوان چایش رو برداشت و گفت 

شما کجا تدریس می‌کردین؟

گفتم 

چایتون بفرمایید بعد میریم اون‌جا 


سروش با دیدن کلاس درسی ما بیشتر از قبل متعجب شد

اون می‌گفت روستایی که اون‌جا سرباز بوده حداقل یه اتاق درست درمون برای تدریس داشته

 درسته هوا تاریک شده بود اما من همچنان یکی‌یکی نبود امکانات رو برایش شرح می‌دادم و اونم هر لحظه متعجب و متعجب تر شد 

داشتم توضیح می‌دادم که

 این برکه و جوی تنها آبی که اهالی می‌تونن برای مصرف روزانه ازش استفاده کنن اما متأسفانه گاهی آب بهداشتی نیست چون حیوانات هم....

 سروش بی‌رمق لبه برکه نشست و با پوف بلندی به صورتش دست کشید

 حرفمو ادامه ندادم اما به‌جاش گفتم

 ببخشید انگار خسته تون کردم

 نگام کرد و جدی گفت

 این یک بحرانه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۱


منم خسته اما خوب آشنا به این محرومیت اون طرف برکه نشستم و گفتم

 فکرشو بکنید اگر تنها فقط گوشه‌ی ریزی از این مشکلات حل بشه می‌تونه چقدر زیبا باشه 

می‌تونه چقدر زندگی رو برای اهالی بهتر و قشنگ‌تر کنه

 حق این آدم‌های مهربون این‌همه محرومیت و فقر نیست

 توی چشمان تک‌تک این بچه‌ها عشق به تحصیل موج می‌زنه

 تو دل تک‌تک زن و مردهای این‌جا عشق به زندگی 

من یک انسانم و با دیدن تحمل این‌همه سختی توسط این اهالی از خودم خجالت می‌کشم

 حالا رییس نهضت از من می‌خواد دلسوزی رو بذارم کنار و به پنج سال تدریسم بپردازم

 من درد هم‌نوعمو با زندگی بینشون با پوست و استخون درک کردم و فهمیدم و این تعجبی نداره که آرزوم بشه این آباد کردن این‌جا

 وقتی ساکت شدم و صدایی جز صدای سگ‌های اطراف نشنیدم بهش نگاه کردم 

اولین باری بود که این‌طوری مستقیم و بی‌پروا انگار زمانی طولانی بهم زل زده بود

 چیزی که اون لحظه با نگاه سروش توی دلم گفتم این بود

 خاک بر سرت عاطفه که این‌قدر وراجی کردی و جوگیر شدی

 فوری بلند شدم و گفتم

 به‌نظر من دیگه همه‌جا رو بررسی کردیم بهتره برگردیم 


صبح فردا با طلوع خورشید با برداشتن پول‌ها و وسایلی که عزیز بهم داده بود به قصد رفتن به شهر سوار قاطر شدم و رو به آمنه که برای کمک بهم اومده بود گفتم 

به آقای مرندی بگو من دیروز همه آنچه رو که توی برگه نوشتم کامل بهش شرح دادم فقط دیدن همه بچه‌ها مونده دختر پسرهایی که تفاوت سنی زیادی دارن و به‌اجبار باید توی یک کلاس درس بخونن

 بهش بگو ما نیاز داریم کلاس جداگانه براشون تشکیل بدیم خم شدم و گفتم

 آمنه قبل رفتنش حتما بهش بگو ما به یه معلم دیگه احتیاج داریم

 آمنه خورجین قاطر رو تنظیم کرد و گفت

 بهش می‌گم تو برو خدا به همرات

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
خواهش می کنم عزیزم .تعجب کردم  زودی تموم شد. تو ببخش که با مریضیت برامون ادامه داستان میذازی. ...

نه قربونت این چه حرفیه مرسی از خودت که همیشه کنارمی

ماچ بهت😘

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۲


گرچه دیدن مادر مه‌لقا رو تخت بیمارستان ناراحتم می‌کرد اما خوشحال بودم که به‌موقع قبل عملش اون‌جا رسیدم

 با پرداخت هزینه‌های بیمارستان مه‌لقا رو بردند داخل اتاق عمل و چقدر توی اون لحظه سخت شنیدن دعای خیر بقیه برای منو عزیز شیرین به‌نظر می‌رسید 


اسماعیل با یه تکه نان روغنی کنارم نشست گفت

 بفرمایید خانم معلم 

به‌روش لبخند زدم نان رو از دستش گرفتم و گفتم دست‌پخت مادر مه‌لقاست؟

 سر تکون داد و گفت

 همون روزی‌که زیادی پای تنور موند حالش بد شد 

بااینکه اسماعیل یک نوجوان بود اما من عجیب اونو یک فرزند دوست داشتم به دستش ضربه‌ای زدم و گفتم

 ان‌شاءالله عملش موفقیت‌آمیز من مطمئنم اون صحیح‌وسالم با ما برمی‌گرده روستا

 اسماعیل سرش انداخت پایین و گفت

 خانم من...

 مکث کرد و آهسته‌تر گفت

 من دروغ گفتم که مادر مه‌لقا از شما خواسته بیان این‌جا اون من روز به خودم به شما زنگ زدم

 خندیدم و گفتم 

یه‌چیزی بگم اسماعیل

 تا نگام کرد گفتم

 من خودم فهمیده بودم با شناختی که از مادر مه‌لقا داشتم می‌دونستم اون چنین تقاضایی نکرده

 اسماعیل دوباره با خجالت سرشو انداخت پائین که گفتم

 ولی از تو خیلی ممنونم شاید اگر بهم خبر نمی‌دادی ازت دلخور می‌شدم یا شاید اگر بعدا می‌فهمیدم سال تحصیلی جدید توی کلاس راهت نمی‌دادم

 اسماعیل با تردید نگام کرد که گفتم 

شماها سرمایه‌های زندگی من هستین عین خانواده و عزیزانم

 اسماعیل گفت 

خانم می‌شه بعد خوب شدنشم به مادر چیزی نگین؟

 سر تکون دادم و گفتم 

این‌موضوع عین یک‌راز پیش من و تو باقی می‌مونه بشرط  این‌که در آینده هم اگر روزی مشکلی پیش اومد و من نبودم خبرم کنی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۳


با پایان عمل موفقیت‌آمیز مه‌لقا با خیالی آسوده قبل‌از تاریکی هوا برگشتم ده 

شب قبل هم به‌اندازه کافی استراحت نکرده بودم و خسته خسته مستقیم رفتم خونه

 باقی‌مونده‌ خوراکی هایی که عزیز برام گذاشته بود رو گذاشتم توی بشقاب و تا خواستم بعد خمیازه‌ای طولانی اونها رو بخورم کسی به در زد با تصور این‌که بچه‌ها هستن گفتم بیایین تو

 صدای یالا گفتنش رو درست وقتی شنیدم که تکه‌ای بزرگ از سیب دستم رو گاز زده بودم 

متعجب از این‌که چرا نرفته با هر زحمتی که بود اون تکه سیب رو جویدم 

چادرم رو سرم کردم و رفتم دم در

 سرش پایین بود همان‌طور که دم در ایستاده بود جلوتر رفتم و گفتم

 شما برنگشتین؟

 بدون این‌که نگام کنه گفت

سلام، نه راستش از صبح به کل روستا سر زدم بعدشم رفتم بخشداری پیگیر درخواست لوله‌کشی شدم 

متعجب گفتم 

واقعاً؟

 گفت 

به‌همین خاطر مزاحمتون شدم 

کنار رفتم و گفتم

 بفرمایید

 گفت

 نه ممنون همین‌جا خوبه

 به داخل حیاط اشاره کردم و گفتم

 بفرمایید روی ایوان

با همون خوراکی‌های اندک ازش پذیرایی کردم و گفتم

 ببخشید من اینجا وسیله پذیرایی ندارم

 تغییر کرده بود انگار یا چه می‌دونم شاید اونم خسته بود

 سربه‌زیر و گرفته صحبت می‌کرد

 گفت

 ممنون

 ببخشید شما قبلاً از بخشداری تقاضای لوله‌کشی کرده بودید درسته؟

 گفتم

 بله همین چند ماه پیش البته فرصتش پیش نیامد پیگیرش بشم 

گفت 

هزینه‌بردار با چیزی هم که من از اهالی دیدم نمی‌تونن پولی تقبل کنن

پرسیدم 

مگه هزینش چقدره؟

 گفت

 قول دادن تا اول مهر لوله‌های اصلی رو جا بدن تا اون موقع هم فرصت داریم حالا فکری به حال هزینه‌ها کنیم

 نمی‌دونم چی باعث شده بود بره بخشداری و پیگیر این مسئله بشه

اما من لبخند زدم و گفتم 

ممنون واقعاً این می‌تونه خبر خیلی خوبی باشه

 گفت

 اون برگه رو هم من تایید کردم همه‌شو حتی فرستادن یه معلم دیگه به این‌جا 

قبل این‌که چیزی بگم بلند شد و گفت

 من فردا صبح باید یه سر تا بخشداری شهر برم گفتم اگر خواستید برید شهر با قاطر نرید

 گفتم

 نه ممنون من عادت کردم که...

 نگام کرد

 نگاهی که تا اون لحظه افتاده بود

 چرا با اون نگاه ساکت شدم رو نمی‌دونم اینم که چرا تسلطمو از دست دادم رو هم نمی‌دونم فقط می‌دونم نوع نگاهش فرق داشت 

صدام رو بی‌جهت صاف کردم و با فراموشی ادامه جمله قبلم فقط گفتم 

بله 

از کنارم گذشت و گفت 

خداحافظ

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۴


با تمام خستگی‌هایی که تنم رو دربرگرفته بود درست عین شب‌های اولی که به روستا رفته بودم خوابم نمی‌برد 

کلافه رو تشک نشستم 

 نمی‌دونم چرا احساس گناه می‌کردم

 عرق سردی گردنم رو خیس کرده بود و نفس‌های عمیقم بی‌اراده شده بود.

 دیدن اون نگاه متفاوت باعث عذاب وجدانم شده بود

 دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم

 استغفرالله 


صبح اونروز از خونه بیرون نرفتم گرچه دلم پیش مادر مه‌لقا بود اما فقط نمی‌خواستم با سروش برم شهر 

اما ظهر وقتی دیدم همه با ماشین اون برگشتن از حس عذاب وجدان بی موقعم مقابلش خجالت‌ زده شدم

 اون فقط به‌عنوان بازرس اومده بود اون‌جا ولی حالا خواسته یا ناخواسته به اهالی کمک می‌کرد و همین امر باعث شده بود اهالی تو همون دو روز با دیدن تلاش‌های سروش باهاش مهربون و خودمونی  شده باشن

این‌که اونروز چطور رفته بود بیمارستان و بعد ترخیص،مادر مه‌لقا و بقیه رو آورده بود روستا نمی‌دونم فقط می‌دونم همه بابت این کار نگاه تحسین‌برانگیزی بهش داشتن

گرچه برای خودمم جای تعجب داشت که واقعاً اون چرا پیگیر مسائل اهالی شده!

 با اطمینان از حال مادر مه‌لقا و تأیید بخشداری برای جای‌گذاری لوله‌های اصلی من دیگه عملاً توی روستا کاری نداشتم تا روزی که اداره امکانات و تجهیزاتی که خواسته بودم رو در اختیارم قرار می‌داد به‌همین خاطر برای این‌که دیگه بیشتر از این مقابل سروش خجالت‌زده نشم و اون پی به اون حس عذاب وجدانم نبره برای برگشت باهاش راهی شدم 


چند ساعتی می‌شد که راه افتاده بودیم اما بینمون سکوت بود 

با دیدن خمیازه‌های پی‌درپی که می‌کشید برای پروندن خوابش از فلاسک همراهم یه چایی براش ریختم و گفتم

 بفرمایید چای رفع خستگیه.

بدون این‌که نگاهش رو از جاده بگیره گفت

 جلوتر می‌ایستم 


وقتی کنار یه مغازه بین‌راهی ترمز کرد لیوان چای رو با تشکر از دستم گرفت اما پیاده شد و بیرون ماشین اونو سر کشید

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶۵


بی‌اراده بهش نگاه می‌کردم:

" ماه رمضون بود و منو فریبا توی قسمت خانم‌ها قبل اذان مشغول پهن کردن سفره و چیدن قندون و لیوان‌ها و ظرف‌های خرما و بامیه بودیم که فریبا اشاره کرد و آهسته گفت

 عاطفه بیا این‌جا

 پرده رو کنار زد و گفت 

می‌بینیش اون‌جا داره بلندگوها رو تنظیم می‌کنه

 شاکی گفتم 

فریبا بنداز پرده رو الان یکی میبینتت

 دستمو گرفتو گفت

 بیا ببینش می‌فهمی چرا دل‌بسته اش شدم

 فریبا پرده رو از جلوی دید من آهسته کنار زد و گفت

 قشنگ معلوم آدم پری موهای مشکی پر صورت گرد بینی کشیده قلمی قد بلند فقط یه‌کم لاغره

 فریبا بی‌توجه به اطراف همون‌طور که زل زده بود به سروشی که همراه سیامک مشغول درست کردن بلندگو بود ادامه داد

 وقتی توی چشات نگاه می‌کنه نگاهش برق خاصی داره

 فریبا کوتاه نگاهم کرد و گفت

 معلوم نمی‌کنه چشماش چه رنگی دقت کردم بیرون توی  آفتاب قهوه‌ای تیرست اما توی سایه مشکی

 فریبا لبخند پهنی زد و گفت 

استرس که می‌گیره گوشه‌ی لبش می‌جوه وقتی هم می‌خنده قند تو دل آدم آب می‌کنه"


 همون لحظه با شنیدن صدای بوق ماشینی از بیرون تازه نگاه خیرمو از سروش گرفتم

 گونموچنگ زدم و گفتم

 خاک بر سرت عاطفه داری چی‌کار می‌کنی

 تا سوار شد خودمو جمع‌وجور کردم اما انگار هوا برای تنفس کم آورده بودم همون لحظه گفت 

شما چیزی لازم ندارین تا چند کیلومتر دیگه آبادی نیست

 اصلا نفهمیدم چی گفت

 انگار گوشام رو باد کرده بودن


"من شاکی پرده رو کشیدم و گفتم

 پاشو فریبا خجالت بکش این‌جا جای وارسی شازده نیست

 فریبا با اخم نگام کرد و شاکی گفت

عاطفه دارم نگاش می‌کنم

 گفتم

 این‌جا توی مسجد دهان روزه این‌همه ساعت گرسنگی و تشنگی رو تحمل کردی که حالا با نگاه به نامحرم باطلش کنی !؟

فریبا لج کرده  دوباره پرده رو بیشتر از قبل کنار زد و گفت

 نگاه عاشق به معشوق نگاه حرامی نیست 

با این کار چشم سروش افتاد به سمت ما

 فریبا خوشحال لبخند زد و گفت

 دید ما رو دید

 سروش عاقل‌تر از فریبا بی‌توجه بلند شد و همون‌طور که سیم‌های بلندگو توی دستش بود مشغول صحبت با سیامک شد

 اما فریبا گفت 

عاطفه دقت کردی عادت داره وقتی حرف می‌زنه دستشو مدام تکون می‌ده قربونش برم همیشه هم تن صداش نرم و آهسته هست انگار داره با لالایی بچه می‌خوابونه "


گنگ به دستش که سمتم دراز بود نگاه کردم که گفت

 بفرمایید دست‌پخت خود حاج خانم

 اون زنجبیلی رو ازش گرفتم اما با حالی که داشتم اون لحظه توانمو بکار گرفتم دستگیره رو گرفتم  باز کردم و با گفتن

 ببخشید از ماشین بیرون رفتم 

این‌که با دیدنش مدام فریبا و خاطراتش برام تداعی می‌شد خارج از اراده‌ام بود 

خاطراتی که انگار واقعی همون لحظه داشتند اتفاق می‌افتادن و منو از زمان حالی که درش واقع بودم دور می‌کردن 

 مرور واقعی اون خاطرات باعث می‌شد هیچی از موقعیتی که درش واقعم متوجه نشم و این خیلی بد بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
یک عدد عشق🧡

ای جانم❤️

سلامت باشه.

تا در طلب گوهر کانی، کانی                                                                        تا در هوس لقمه نانی، نانی                                این نکته رمز اگر بدانی، دانی                                                                      هرچیز که در جستن آنی، آنی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   دالانبهشت  |  33 دقیقه پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش
داغ ترین های تاپیک های امروز