💬۱۶۵
بیاراده بهش نگاه میکردم:
" ماه رمضون بود و منو فریبا توی قسمت خانمها قبل اذان مشغول پهن کردن سفره و چیدن قندون و لیوانها و ظرفهای خرما و بامیه بودیم که فریبا اشاره کرد و آهسته گفت
عاطفه بیا اینجا
پرده رو کنار زد و گفت
میبینیش اونجا داره بلندگوها رو تنظیم میکنه
شاکی گفتم
فریبا بنداز پرده رو الان یکی میبینتت
دستمو گرفتو گفت
بیا ببینش میفهمی چرا دلبسته اش شدم
فریبا پرده رو از جلوی دید من آهسته کنار زد و گفت
قشنگ معلوم آدم پری موهای مشکی پر صورت گرد بینی کشیده قلمی قد بلند فقط یهکم لاغره
فریبا بیتوجه به اطراف همونطور که زل زده بود به سروشی که همراه سیامک مشغول درست کردن بلندگو بود ادامه داد
وقتی توی چشات نگاه میکنه نگاهش برق خاصی داره
فریبا کوتاه نگاهم کرد و گفت
معلوم نمیکنه چشماش چه رنگی دقت کردم بیرون توی آفتاب قهوهای تیرست اما توی سایه مشکی
فریبا لبخند پهنی زد و گفت
استرس که میگیره گوشهی لبش میجوه وقتی هم میخنده قند تو دل آدم آب میکنه"
همون لحظه با شنیدن صدای بوق ماشینی از بیرون تازه نگاه خیرمو از سروش گرفتم
گونموچنگ زدم و گفتم
خاک بر سرت عاطفه داری چیکار میکنی
تا سوار شد خودمو جمعوجور کردم اما انگار هوا برای تنفس کم آورده بودم همون لحظه گفت
شما چیزی لازم ندارین تا چند کیلومتر دیگه آبادی نیست
اصلا نفهمیدم چی گفت
انگار گوشام رو باد کرده بودن
"من شاکی پرده رو کشیدم و گفتم
پاشو فریبا خجالت بکش اینجا جای وارسی شازده نیست
فریبا با اخم نگام کرد و شاکی گفت
عاطفه دارم نگاش میکنم
گفتم
اینجا توی مسجد دهان روزه اینهمه ساعت گرسنگی و تشنگی رو تحمل کردی که حالا با نگاه به نامحرم باطلش کنی !؟
فریبا لج کرده دوباره پرده رو بیشتر از قبل کنار زد و گفت
نگاه عاشق به معشوق نگاه حرامی نیست
با این کار چشم سروش افتاد به سمت ما
فریبا خوشحال لبخند زد و گفت
دید ما رو دید
سروش عاقلتر از فریبا بیتوجه بلند شد و همونطور که سیمهای بلندگو توی دستش بود مشغول صحبت با سیامک شد
اما فریبا گفت
عاطفه دقت کردی عادت داره وقتی حرف میزنه دستشو مدام تکون میده قربونش برم همیشه هم تن صداش نرم و آهسته هست انگار داره با لالایی بچه میخوابونه "
گنگ به دستش که سمتم دراز بود نگاه کردم که گفت
بفرمایید دستپخت خود حاج خانم
اون زنجبیلی رو ازش گرفتم اما با حالی که داشتم اون لحظه توانمو بکار گرفتم دستگیره رو گرفتم باز کردم و با گفتن
ببخشید از ماشین بیرون رفتم
اینکه با دیدنش مدام فریبا و خاطراتش برام تداعی میشد خارج از ارادهام بود
خاطراتی که انگار واقعی همون لحظه داشتند اتفاق میافتادن و منو از زمان حالی که درش واقع بودم دور میکردن
مرور واقعی اون خاطرات باعث میشد هیچی از موقعیتی که درش واقعم متوجه نشم و این خیلی بد بود