💬۱۵۵
سکهای انداختم داخل تلفن و شمارهی خونه رو گرفتم تا عزیز گفت
بله
گفتم
سلام عزیز خوبی؟
عزیز یکی دو ساعتی طول میکشه تا اداره بگه کی بازرس میفرسته روستا من منتظر خبرشم نگرانم نشید
عزیز گفت
باشه مادر منم دارم وسایلی که لازم داری رو سرجمع میکنم
گفتم
دستت درد نکنه عزیز خداحافظ
صبحونه نخورده از خونه اومده بودم بیرون از دکه اداره یه بیسکویت ساقه طلایی خریدم روی صندلی نشسته و مشغول خوردن شدم
طولی نکشید که سروشو دیدم داره به اطراف نگاه میکنه و انگار دنبال من میگرده
تا بلند شدم منو دید اومد سمتم
پرسیدم
درست شد کی بازرس میفرستن؟
نگاهشو از بیسکویت نیمه توی دستم گرفت و فقط گفت
بریم
متعجب گفتم
کجا ؟
گفت
مگه نمیخواستین برین روستا
گفتم
چرا اما بازرس
به راه افتاد و گفت
من بهعنوان بازرس همراهتون میام
همچنان ایستاده بودم که برگشت نگام کرد و گفت
فکر کنم عجله داشتین
دو قدم عقبتر ازش راه میرفتم که قفل در ماشین رو باز کرد و گفت
فقط قبلش من باید یه سر تا خونه برم
سر تکون دادم و توضیحی ندادم که منم باید برم خونه تا وسایلمو بردارم
تو راه بیاراده همهاش نگاهم به ماشینش بود صندلی هاش جوری تمیز و براق بود که خواه یا ناخواه جلب توجه میکرد بعد از اون هم آویزه مادری که از آینهی جلو آویز بود و با هر دستاندازی این طرف و اون طرف میرفت
درست عین دیشب انتهای کوچه پارک کرد و گفت
نیمساعت بیشتر کارم طول نمیکشه
در رو باز کردم و گفتم
بله ممنون
طفلی عزیز در تکاپوی جمع کردن وسایلهای من بود و روحالله محو برنامه کودک
عزیز تا منو دید گفت
اومدی ؟چی شد کی بازرس میفرستن؟
اول از همه رفتم سمتش گونهاش رو بوسیدم و گفتم
الهی قربونت برم که بهخاطر من اینقدر بهزحمت افتادی
عزیز دستی به سرم کشید و گفت
خدا نکنه مادر کار خیر منم دلم ازت رضاست که اینقدر دلگندهای
لبخند زدم و گفتم
عزیز دعای خیر شما بیاثر نموند همین امروز همراهم بازرس میفرستن اینجوری کارها هم زودتر پیش میره
عزیز خوشحال شد و گفت
خدا رو شکر
لبخند زدم و گفتم
حالا بگین کی بازرس؟
پسر رقیه خانم خدا خیرش بده کارامو زود تر انجام داد