2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

@kh_n_r     عاقا من نبودی نگرانت شدم پیگیر شدم تاپیکتو دیدم ای جانم عزیزم نی نی داری 🥺 ...

سلام عزیزم خوبی؟

مرسی از توجهت دوست گلم🥰

آره عزیزم نزدیک۲ماهشه چون ی بچه دیگه هم دارم زیاد وقت نمیکنم بیام سایت الانم داشتم برا قرص سرچ میکردم اعلانم دیدم و چقد خوشحال شدم ک دیدم بفکرم بودی عزیزم😅😘😘

سلام عزیزم خوبی؟ مرسی از توجهت دوست گلم🥰 آره عزیزم نزدیک۲ماهشه چون ی بچه دیگه هم دارم زیاد وقت نم ...

قربونت عزیزم🌷

آخی خدا ببخشه تنش سالم 😘

و البته منی که فکر می‌کردم شما مجردی😅


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
قربونت عزیزم🌷 آخی خدا ببخشه تنش سالم 😘 و البته منی که فکر می‌کردم شما مجردی😅

مرسی عزیزم ان شاالله گل پسر شما هم سالم باشه🥰

😂😂منم اوایل فکر میکردم شما مجردی تا اینکه تو تاپیکا خوندم گل پسر داری🤭

💬۱۵۳


عزیز در اتاقو باز کرد و گفت

 عاطفه حواست کجاست چند بار صدات زدم

 به خودم اومدم و گفتم

 ببخشید عزیز حواسم نبود

 عزیز متعجب مکث کرد و گفت

 بیا تلفن کارت دارن

 گرفته گفتم

 اگر مریم بهش بگید بعداً خودم بهش زنگ می‌زنم

 عزیز گفت 

از روستا زنگ زدن یه ربعه بنده خداها معطل توان

 فوری از جا بلند شدم و گفتم 

حتما آمنه است


 با شنیدن صدای اسماعیل بلندتر گفتم

 سلام اسماعیل حالت خوبه؟

 اسماعیل با تاخیر و خش‌خش جواب داد

 من خوبم خانم ولی ننه مه‌لقا رو آوردیم شهر پی مداوا همش بی‌قراری می‌کنه ورده زبونش شده اسم شما

 بلندتر گفتم

 دکتر دیدتش اسماعیل؟

 اسماعیل بازم با تاخیر گفت

دکتر گفته باید مریض خونه بخوابه

 به عزیز نگاه کردم و گفتم

 اسماعیل یعنی می‌گی من بیام اون‌جا ؟

شنیدم که اسماعیل گفت 

خودش گفته می‌خواد شما رو ببینه اون گفته ...

صداش قطع شد ناچار تلفنو گذاشتم و گفتم

 بازم قطع شد

عزیز نگران پرسید

 چی شده مادر ؟

دوطرفه سرمو با دست فشردم و گفتم

 مادر مه‌لقا حالش خوب نیست بردنش بیمارستان شهر فکر کنم به کمک احتیاج داره 

عزیز ناراحت گفت

 می‌خوای بری؟

 سر تکون دادم و گفتم

 باید برم عزیز خودش از اسماعیل خواسته خبرم کنه 

عزیز گفت

 پس همین فردا باید حرکت کنی

 با یادآوری اون نامه گفتم

 فردا صبح اول باید برم اداره‌ی فرهنگ نامه‌ی تأییدیه نهضتو بهشون بدم 

عزیزم مثل همیشه گفت

 نگران نباش تا تو بری و برگردی منم وسایلتو  آماده می‌کنم

 لبخندی زدم و گفتم

 ممنون 


صبح فردا نه روی روی رویارویی با سروش رو داشتم نه وقتی برای تلف شدن

 ساعت هفت‌ونیم صبح بود که از خانه به مقصد اداره فرهنگ بیرون زدم

اداره خلوت و تقریباً سوت‌وکور بود با تردید یه ضربه‌ی کوتاه به‌در اتاقش زدم و اونو باز کردم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

سلاممممممممم❤💝

(از کسی پرسیدند: ماه قشنگتراست یا مادرت؟گفت ماه را که میبینم یاد مادرم میفتم اما مادرم را که میبینم ماه را فراموش میکنم.....!)###(همه میپندارند که عکس پدرم را به دیوار خانه ام آویخته ام اما نمی‌دانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام) یه گل پسر دارم که همه ی زندگیمه    ،،،ویه دختر پیرهن زری     

💬۱۵۴


با دیدنم برخلاف دیروز نه بلند شد نه سلامی کرد جلوتر رفتم این‌بار اول من سلام کردم

 پاسخ داد یا نه به برگه‌ی توی دستم نگاه کرد و گفت 

فکر نمی‌کردم به این سرعت تأییدش کنن

 برگه رو روی میزش گذاشتم و گفتم

 تأیید نمی‌کردن حاجی زنگنه زحمتشو کشید 

 سرتکون داد و گفت 

بسیار خوب کاراشو انجام می‌دم

 با تردید همون‌طور که گوشه ناخنم رو می‌کندم پرسیدم

 ببخشید کی بازرس می‌فرستن؟

 کوتاه نگاهم کرد و گفت

 فکر نمی‌کنم زیاد طول بکشه ان‌شاءالله تا قبل شروع سال تحصیلی جدید کاراش انجام بشه 

گفتم

 ممکنه این چندروزه بفرستن؟

 مکث کرد انگار متوجه حالت نگرانم شد چون پرسید

 چطور مگه ؟

گفتم 

چون من همین امروز دارم میرم اون‌جا اگر بازرس طی همین چند روز بیاد منم اونجا می‌مونم

 به برگه بعد هم به ساعتش نگاهی انداخت و گفت

 روند اداریش حداقل تا ظهر طول می‌کشه

 برخلاف دیروز دلم می‌خواست این‌بار برام پارتی‌بازی کنه

 ملتمس نگاش کردمو گفتم 

خیلی فوری یکی از اهالی رو بردن بیمارستان به من احتیاج داره من باید هرچه سریع‌تر خودمو بهش برسونم

 متعجب گفت

 به‌خاطر یکی از اهالی می‌خواید برید اون‌جا؟

 بازم معنی تعجبش رو درک نکردم مگه کجای کارم این‌قدر تعجب‌آور بود که ابروهاش بالا و چشاش تنگ کرده بود

 گفتم 

بله به‌خاطر یکی از اهالی که حالش خوب نیست و به من نیاز داره 

جوابی نداد 

متوجه شدم که نمی‌خواد کاری انجام بده به‌همین خاطر گفتم

 باشه به‌هرحال ممنون

 رسم ادب این بود که بابت دیشب هم ازش عذرخواهی می‌کردم اما به‌نظرم این آدم ارزششو نداشت تا در اتاقو باز کردم بلند شد و گفت 

عاطفه خانوم می‌تونین یکی دو ساعتی صبر کنید ؟

بی‌اراده لبخندی اومد روی لبم 

اومد سمتم و گفت

 کاراشو انجام می‌دم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۵


سکه‌ای انداختم داخل تلفن و شماره‌ی خونه رو گرفتم تا عزیز گفت 

بله 

گفتم 

سلام عزیز خوبی؟

عزیز یکی دو ساعتی طول می‌کشه تا اداره بگه کی بازرس می‌فرسته روستا من منتظر خبرشم نگرانم نشید

 عزیز گفت

 باشه مادر منم دارم وسایلی که لازم داری رو سرجمع می‌کنم

 گفتم 

دستت درد نکنه عزیز خداحافظ


 صبحونه نخورده از خونه اومده بودم بیرون از دکه اداره یه بیسکویت ساقه طلایی خریدم روی صندلی نشسته و مشغول خوردن شدم 

طولی نکشید که سروشو دیدم داره به اطراف نگاه می‌کنه و انگار دنبال من می‌گرده

 تا بلند شدم منو دید اومد سمتم 

 پرسیدم

 درست شد کی بازرس می‌فرستن؟

 نگاهشو از بیسکویت نیمه توی دستم گرفت و فقط گفت

 بریم 

متعجب گفتم

 کجا ؟

گفت

 مگه نمی‌خواستین برین روستا 

گفتم 

چرا اما بازرس

 به راه افتاد و گفت

 من به‌عنوان بازرس همراهتون میام

 همچنان ایستاده بودم که برگشت نگام کرد و گفت

 فکر کنم عجله داشتین 


دو قدم عقب‌تر ازش راه می‌رفتم که قفل در ماشین رو باز کرد و گفت 

فقط قبلش من باید یه سر تا خونه برم

سر تکون دادم و توضیحی ندادم که منم باید برم خونه تا وسایلمو بردارم


 تو راه بی‌اراده همه‌اش نگاهم به ماشینش بود صندلی هاش جوری تمیز و براق بود که خواه یا ناخواه جلب توجه می‌کرد بعد از اون هم آویزه مادری که از آینه‌ی جلو آویز بود و با هر دست‌اندازی این طرف و اون طرف می‌رفت


 درست عین دیشب انتهای کوچه پارک کرد و گفت

 نیم‌ساعت بیشتر کارم طول نمی‌کشه

 در رو باز کردم و گفتم 

بله ممنون 


طفلی عزیز در تکاپوی جمع کردن وسایل‌های من بود و روح‌الله محو برنامه کودک 

عزیز تا منو دید گفت

 اومدی ؟چی شد کی بازرس می‌فرستن؟

 اول از همه رفتم سمتش گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم

 الهی قربونت برم که به‌خاطر من این‌قدر به‌زحمت افتادی

 عزیز دستی به سرم کشید و گفت

 خدا نکنه مادر کار خیر منم دلم ازت رضاست که این‌قدر دل‌گنده‌ای

لبخند زدم و گفتم

 عزیز دعای خیر شما بی‌اثر نموند همین امروز همراهم بازرس می‌فرستن این‌جوری کارها هم  زودتر پیش میره

 عزیز خوشحال شد و گفت

 خدا رو شکر 

لبخند زدم و گفتم

 حالا بگین کی بازرس؟

 پسر رقیه خانم خدا خیرش بده کارامو زود تر انجام داد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۶


عزیز گفت

 دیدی گفتم صبر کنی خدا خودش همه‌چیز رو راست‌وریس می‌کنه 

مکث کردم و گفتم

 عزیز شما مشکلی ندارید من با پسر آقای مرندی برم روستا؟

 عزیز گفت

مادر با آشنا که بری من خیالم راحت‌تر

اسوده از کنار عزیز بلند شدم و گفتم

 واقعاً همیشه حرف‌های شما حقیقت داره خدا خودش همه‌چیز راست‌وریس می‌کنه

 عزیز گفت

 عاطفه از صبح که رفتی مریم چند بار زنگ‌زده قبل رفتن برو دیدنش

 با یادآوری مریم و دیروز لبخند اومد روی لبام و گفتم

 آره راست می‌گین حالا آماده که شدم میرم خداحافظیش


 عزیز فرشته‌ای بود که فقط دو بال کم داشت

 اون مقدار زیادی پول همراهم کرده بود تا برای مادر مه‌لقا چیزی کم‌وکسر نباشه

 عزیز تمام چیزهایی که ممکن بود لازمم بشه برام آماده گذاشته بود و من با دیدن این‌همه زحمتی که با دقتی مادرانه چیده‌شده بود از داشتن عزیز ذوق میکردم

آماده ده دقیقه دیگه به اون نیم ساعتی که سروش گفته بود به دیدن مریم رفتم گرچه حسابی ازم شاکی شد که چرا یهویی دارم میرم ولی ازم قول گرفت خودمو به جلسه‌ی خواستگاریش که برای آخر هفته بود برسونم

 اون می‌گفت اون‌شب حاجی بعد از کلی سرخ و سفید شدن فقط بهش گفته هفته آینده با خانواده میایم خدمتتون خوشحال و خندان تندتند مریم داشت برام از شب و حس و حالش می‌گفت که عزیز همون‌طور که روح‌الله رو بغل گرفته بود اومد مسجد گفت وقت رفتن

 مریم که تازه اون موقع متوجه‌شده بود من قراره با سروش برم روستا با شیطنت کنار گوشم گفت 

مراقب باش درگیر مسائل جزئی نشی منم بهش اخم کردم و جدی گفتم 

من فقط ذهنم درگیر مسائل روستا و کمک به اهالی


 رقیه خانم بغلم کرد و گفت 

برید بسلامت دخترم

 درسته همیشه گشاده‌رو و با لبخند دیده بودمش اما احساس می‌کردم اون موقع لبخندش پررنگ‌تر از همیشه است چون گونه‌هاش سرخ و چشاش براق شده بود شاید پیش خودش فکر کرده بود قراره چیزی بین من و پسرش تغییر کنه پوزخندی به افکارت رقیه خانم زدم و با خداحافظی از همه سوار شدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۷


تا سروش حرکت کرد برگشتم به عقب نگاه کردم بعد از پاشیده شدن آب پشت سرمون نگاهم بود و گریه‌های روح‌الله

 ناراحت از این موضوع وقتی سروش وارد خیابون اصلی شد برگشتم و آه بلندی کشیدم که از دید سروش هم پنهان نمود

 با رد شدن از خیابون منتهی به خونه فریبا بی‌اختیار غرق گذشته شدم

 غرق حرف‌هایی که فریبا بهم زده بود غرق رفتارهای افراطی فریبرز رفتار عصبی دیشبم باهاش

 به سروش که درحال رانندگی بود نگاه کردم همین آدم بود که باعث شد رفاقت ده‌ساله منو فریبا خاکستر بشه و بره هوا حالا من ارادی یا غیرارادی باهاش هم‌سفر شده بودم

 واقعاً چرا دقیق همه‌چیز یجوری داشت پیش می‌رفت که طبق افکارت غلط فریبا و فریبرز بود!

 یک آن با فراموشی اهالی روستا از این هم‌مسیر شدن بیزار شدم 

حالم متفاوت بود انگار حالت خلسه‌ای تمام وجودم رو دربرگرفته بود صدای فریبا با همون لحن تند اکو شد توی مغزم

 تو دروغ‌گو ترین آدمی هستی که دیدم از اولم چشم دنبال سروش بود

 تو اون لایق همین 

من امکاناتی داشتم ک تو هیچ‌وقت نداشتی

 اصلا رفاقت ما از اولم اشتباه بود

 تو مخالف رابطه منو سروش بودی چون خودت می‌خواستیش

اون صدای نامفهوم باعث شد از غرق شدگی در اعماق حوادث تلخ گذشته با بالا پریدن و شونه‌ها بیرون بیام

 سرد بهش نگاه کردم و آهسته گفتم

 بله ؟

مکث کرد انگار از این‌که تا به این حد توی فکر بودم متعجب شده بود اما پرسید

 از شهرستان به این‌جا مستقیم اتوبوس داره ؟

خودمو جمع‌وجور کردم و فقط گفتم

 داره 

بی‌خیال نشد و دوباره پرسید

 از روستا تا شهر چی چند کیلومتر فاصله است ؟

نفسمو از بینی بیرون فرستادم و عصبی گفتم

 نمی‌دونم با قاطر شاید سه ساعت چهار ساعت چه فرقی می‌کنه وقتی اهالی توانایی رفتن به شهر رو ندارن

حسابی جا خورد

 رفتار عجیبم واقعاً غیر قابل‌تحلیل بود انگار همین چند ساعت پیش بود که ملتسمانه ازش می‌خواستم کمکم کنه

 به‌همین خاطر پرسید 

مشکلی هست عاطفه خانوم؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش