2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۱۴۳


اتنا ادامه داد

منم فکر می‌کنم زن خیلی مهربون و خوبیه و حق داره که تو رو برای سروش بپسنده

پوفی کشیدم و گفتم

آتنا این‌قدر اسم این پسره رو جلوی من نیار

آتناگفت

خیله خب بابا چه خبرته پسر به‌این خوبی

در اتاقو باز کردمو گفتم

برو برو منم الان میام

آتنا رفت سمت در اما قبل رفتن گفت

عاطفه یه تار موی پسر رقیه خانم می‌ارزه به اون فریبرز بی‌چشم‌ورو اینو یادت باشه


بعد از اون روز آش پشت‌پا و شبی که روح‌الله به دنیا اومد سومین باری بود که می‌رفتم خونه آقای مرندی

دست روح‌الله تو دستم بود و این باعث می‌شد تندتند قدم بردارم و تقریباً کشیده بشم سمت خونه‌شون

رقیه خانوم به استقبالمون اومد و مثل همیشه خیلی گرم ازمون دعوت کرد بریم داخل

با دیدن نوه رقیه خانم متوجه شدم پسر و عروس دومش هم تواین مهمونی حضور دارن

شاید اگر امروز مائده از احساس رقیه خانوم چیزی بهم نمی‌گفت منم از بودن بین خانواده مرندی مثل بقیه لذت می‌بردم

همه مشغول گپ و گفت بودن و من داشتم به روح‌الله چایی می‌دادم که سروش به در زد و شیرینی به دست وارد شد وشروع کرد با همه احوال‌پرسی کردن

سیامک اولین نفری بود که جعبه‌ی شیرینی رو از دستش گرفت و گفت

به‌به این شیرینی خوردن داره

رقیه خانم هم در پی ادامه حرف سیامک گفت

چرخش برات بچرخه مادر

سروش روی شانه مادرش زد و گفت

ممنون حاج خانوم

وقتی آقا حجت از سروش پرسید همون پیکان مدل هفتاد رو خریدی تازه متوجه شدم اون ماشین خریده و مناسبت این شیرینی همینه


دلم نمی‌خواست بشنوم چی می‌گه اما حرفاش باعث شده بود توجهم جلب بشه سمتش

اون می‌گفت با پایان دوره سرباز معلمیش تو اداره فرهنگ قبول‌شده

بی‌اراده محو حرفاش شده بودم که برگشت سمتم و گفت

اتفاقاً نامه‌ی درخواست عاطفه خانوم از نهضت به اداره‌ی فرهنگ ارجاع داده‌شده

خوشحال از شنیدن این خبر  مابین گپ و گفت بقیه باهم ازش پرسیدم

ببخشید باهاش موافقت شده؟

کوتاه نگاهم کرد و بخاطر فاصله‌ای که از هم داشتیم بلندتر از من گفت

بله ولی فعلا به‌علت کمبود نیروهای نهضت کسی حاضر نشده بره اون منطقه

گفتم

نهضت که به‌اندازه کافی آموزشیار داره

گفت

خب موضوع همینه آموزشیارهایی که سابقه کمتری دارن رو می‌فرستن مناطق محروم اما متأسفانه همه مسافت‌های کوتاه‌تری رو ترجیح می‌دن

متعجب گفتم

اما این‌موضوع که دل‌بخواهی نیست برای من نامه اومده بود اون‌ها خودشون انتخاب می‌کنن ما کجا باید تدریس کنیم

با تاخیری کوتاهی ناشی از سر وصدای بچه ها گفت

شما هم می‌تونستید اعتراض کنید

گفتم

خب اگر من اعتراض کنم آموزش‌یارهای دیگه هم اعتراض کنن اگر همه مسافت‌های کوتاه‌تری رو ترجیح بدن پس تکلیف اون مناطق محروم چی می‌شه؟

سرشو پایین انداخت و گفت

به‌همین دلیل تا حالا تون مناطق هیچ پیشرفتی نداشتن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۴


غمگین آهسته گفتم

پس قبول کردنشون مساوی با همون قبول نکردن

نمی‌دونم شنیدی یا نه اما گفت

شنیدم تعداد بچه‌های روستا زیاد هم نیست شما می‌تونید به‌جای درخواست نیرو اسم بچه‌هایی که توانایی رفتن به شهرستان رو دارن بفرستید مدرسه شهر

با حرص گفتم

اگر اونا توانایی رفتن به شهرستان رو داشتن خیلی قبل‌تر از من این کارو می‌کردن حالا هم طوری نیست من خودم به بچه‌های اون روستا و روستاهای اطراف خوندن نوشتن یاد می‌دم حق اونا خیلی بیشتر از ایناست

تندی حرفم باعث شد متعجب نگام کنه

اون لحظه متوجه سکوت خونه شدم

عزیز نرم‌تر گفت

عاطفه با خودش قرار کرده به اون بچه‌ها سواد یاد بده گناه اون‌ها نیست که توی منطقه محروم زندگی می‌کنن

عاطفه هم با زندگی بین اون‌ها اهالی رو مثل خونواده‌ خودش می‌دونه و به‌همین خاطر دلش می‌خواد هر طور شده بهشون کمک کنه

رقیه خانوم گفت

خدا خیرت بده عاطفه جان

اما سروش گفت

ممکنه اما برای کمک به اون‌ها تلاش اداره فرهنگ و نهضت هم لازمه مسلماً تنها نمی‌شه همه بچه‌های مناطق محروم رو باسواد کرد من خودم توی همین روستاهای هم‌جوار معلم بودم اون‌ها امکانات کافی برای تحصیل رو نداشتن به‌همین خاطر هم نمی‌تونستن عین بقیه باسواد بشن

مائده گفت

شنیدم حتی اون‌جا آب آشامیدنی هم ندارن درسته؟

سر تکون دادم و گفتم

اونا هیچ امکاناتی ندارن نه آب نه گاز نه مدرسه نه هیچ‌وسیله و تجهیزات بهداشتی و دارویی اما خب اون‌ها انسانن حق زندگی دارن

طعنه وار رو به مائده گفتم

شاید من نتونم بدون کمک نهضت و اداره فرهنگ همه رو باسواد کنم اما اگه تنها فقط یک نفر از اون دختر پسرهایی که بزرگ‌ترین آرزوشون خوندن نوشتن رو باسواد کنم از خودم راضی می‌شم

آقای مرندی گفت

احسنت دخترم اجرت با خدا

سروش گفت

اداره امکانات اولیه تحصیل رو براتون مهیا می‌کنه شما فردا حضوری تشریف بیارید اداره درخواست بدین منم پیگیری می‌کنم

تو دلم گفتم

صد سال سیاه نمی‌خوام تو کوتاه‌فکر کار اون بچه‌های بی‌گناهو پیگیری کنی که آتنا گفت

البته خود عاطفه هم تا جایی‌که تونسته وسایلی که بچه‌ها لازم داشتن رو تهیه کرده

سروش ابرویی بالا انداخت و رو به آتنا گفت

از جیب شخصی خودشون؟

عزیز فوری گفت

مادر کار خیرو که جار نمی‌زنن

آتنا سرشو پایین انداخت اما سروش گفت

پس لازمه حتما شما تشریف بیارید اداره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

💬۱۴۵


انتظار نداشتم همه مثل من فکر کنن اما این کوتاهی های بیش‌ازحد رو هم نمی‌تونستم بپذیرم

ما همه در برابر هم مسئول بودیم


آخر شب تا برگشتیم خونه حرصی و عصبی چادرمو درآوردم و گفتم

خدا بخیر کنه آدم بی‌سوادی مثل این‌که بره سرکار اوضاع می‌شه همین دیگه اون بچه‌های طفل معصوم تشنه آموزشن اون وقت این آقا می‌گه ما نمی‌تونیم همه رو باسواد کنیم

عزیز روح‌الله رو گذاشت روی تشک و گفت

هیش چه خبرته عاطفه

لیوان آبی سر کشیدم و گفتم

واقعاً نمی‌فهمم آدم چقدر می‌تونه این‌قدر بی‌تفاوت باشه

عزیز تو استانه در آشپزخونه ایستاد و گفت

قبل رفتن به اون‌جا کی به گریه و زاری افتاده بود که غلط کردم اون‌جا نمیرم

اخم کردم و گفتم

عزیز من اون موقع از شرایط‌شون باخبر نبودم بعدشم ترس من از دوری بود

عزیز گفت

پس توقع نداشته باش که اون ها هم ندیده از همه شرایط اون بنده خداها باخبر باشن

گفتم

کار اونها توی اون اداره چیه پس این‌که سرماه حقوق‌بگیرن و نسبت ب تحصیل بچه‌های این مملکت بی‌تفاوت باشن؟

عزیز لیوان دستمو گرفت دوباره اونو پر از آب کرد و گفت

عاطفه تو نسبت به بچه‌های اون روستا مسئولی اما قبول کن که یک‌تنه هم نمی‌تونی همه کار ها رو از پیش ببری

گفتم

حداقلش که می‌تونم به همون تعداد کم دانش آموزم سواد یاد بدم

عزیز گفت

از راهش این کارو بکن برای رسیدن به هدفت از میان‌بر استفاده نکن هر چیزی راه خودشو داره فردا برو اداره شایو بشه کارهایی کرد که تو ازش بی‌خبری

گفتم

حالا امشب مثلاً رقیه خانوم مارو دعوت گرفته بود که بهمون بفهمونه پسرش اداره فرهنگ قبول‌شده و ماشین خریده انگار برام خیلی مهمه

عزیز اخم کرد و گفت

تلخ زبون شدی ها متوجه بودم که توی جمع هم ادبو رعایت نکردی

گفتم

عزیز من نمی‌تونم ببینم یک انسان این‌قدر نسبت ب بقیه بی‌تفاوته

عزیز چشماشو تنگ کرد و گفت

حالا خوبه خودت چند ماهه رفتی اون‌جا

گفتم

قبلش سنم قد نمی‌داد به این حرف‌ها

عزیز خندید و گفت

حالا من چند شب پیش بهت گفتم بزرگ شدی تو جدی گرفتی

لبخند زدم و گفتم

عزیز...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۶


فردا صبح وقتی رفتم اداره‌ی فرهنگ دقیق نمی‌دونستم کدوم بخش باید برم توی راهرو ایستاده بودم و نگاهم به سردر اتاق‌ها بود که مردی از اتاقی بیرون اومد

با باز شدن در و دیدن سروش پشت میز برخلاف میل باطنیم و فقط به خاطره بچه‌های روستا رفتم داخل

تا مقابل میزش ایستادم بلند شد و گفت

سلام خوش اومدین

سلام کردم و گفتم

ببخشید من نمی‌دونستم کدوم بخش باید برم

گفت

درست اومدید فقط...

یک برگه آچار و خودکار گذاشت مقابلم و گفت

تجهیزاتی که لازم دارید به‌علاوه کمبودهای منطقه این‌جا ذکر کنید

تا خم شدم اونچه رو که گفته بود یادداشت کنم چشمم خورد به قاب سِمتش روی‌میز

بازرس اداری

یک آن فکر کردم اگر فریبا صبر می‌کرد شاید الان اونا به‌هم رسیده بودن از افکاراتم  فاصله گرفتم و هر آنچه در ذهن داشتم یادداشت کردم و نهایت تلاشمو کردم چیزی از قلم نندازم

وقتی برگه رو گذاشتم مقابلش و اون برگه رو خوند متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت

شما سال تحصیلی قبل رو با کمبود همه این امکانات پشت سر گذاشتید؟

سر تکون دادم و گفتم

بله گرچه با همت اهالی قسمت کمی رو خودمون تهیه کردیم

مکث کرد اما پرسید

دانش‌آموزان هم با این شرایط چیزی یاد گرفتن؟

با یادآوری نمرات بالای بچه‌ها در امتحانات گفتم

خوشبختانه دانش‌آموزانم به‌حدی باهوشن که با نبود خیلی از امکانات بازهم نمرات درخشانی داشتن  اونها تشنه‌ی آموزشن و از داشته‌ها و نداشته های زندگی‌شون نهایت استفاده رو می‌کنن

دوباره مکث کرد این‌بار کمی طولانی‌تر اما گفت

خب قسمتی از این تجهیزات رو اداره در اختیارتون قرار می‌ده اما برای باقی این‌ها نیاز به بازرسی منطقه است

بازرس باید نبود همه این امکانات رو تایید کنه

دوباره به قاب سِمتش روی‌میز نگاه کردم که متوجه شد و گفت

حرف شما برای من متین ولی این کار روند اداری داره

با اخم فکر کردم

اون الان تصور کرده بود من ازش می‌خوام برام پارتی‌بازی کنه؟

فوری گفتم

درخواست منم همینه

برگه رو گرفت مقابلم و گفت

فقط قبلش باید برید نهضت مهر امضاش کنید

برگه رو از دستش گرفتم و گفتم

ممنون

تا خواستم از میزش فاصله بگیرم گفت

عاطفه خانوم هنوز هم جای اعتراض هست چون رسمی نیستید و به‌عنوان آموزشیار به اونجا منتقل شدید می‌تونید اعتراض یا

مستقیم نگام کرد و ادامه داد

انصراف بدین

برگه رو تا کردم گذاشتم توی کیفم و گفتم

من برای آبادانی گوشه‌ی ریزی از اون روستا هر کاری از دستم بر بیاد انجام می‌دم حتی اگه نتونم اون‌جا به‌عنوان معلم به بچه‌ها خوندن و نوشتن یاد بدم برای رسوندنشون به امکاناتی که حقشونه تلاش می‌کنم

قبل این‌که دوباره نظر مزخرف دیگه‌ای بده خداحافظی کردم و از اتاقش زدم بیرون

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۷


باورنکردنی بود اما من برای مهر و امضاء و تأیید اون برگه توی نهضت دچار تشویش شدم

مسئول نهضت به خودش این اجازه رو نمی‌داد تا اون برگه رو امضا کنه اون می‌گفت وظیفه من به‌عنوان یک آموزشیار بی‌تجربه توی اون روستا فقط تدریس ولاغیر

خیلی راحت توی چشای من نگاه کرد و گفت دلسوزی رو بذار کنار و پنج سال آموزشترو فقط بگذرون بعد هم برگرد به شهرت


توی محوطه حیاط نهضت نشسته بودم و اشکام دونه‌دونه می‌ریخت روی برگه‌ی توی دستم

همه‌چیز به اون راحتی هم که من فکر می‌کردم نبود

اهالی روستا چشم امیدشون به من بود

توی اون موقعیت به فکر محقق کردن آرزوی خودمو عزیز نبودم فقط و فقط فکرم لبخند مردمانی روستا بود وقتی من بهشون قول آبادانی داده بودم

صورتمو پاک کردم و ناامید بلند شدم اما به‌محض بیرون رفتنم حاجی زنگنه رو دیدم که داشت در ماشینش رو قفل می‌کرد

شاید او می‌تونست کمکم کنه

توی همین فکر بودم که وارد نهضت شد دنبالش رفتم و از پشت سر گفتم

ببخشید

تا ایستاد سرم رو پایین انداختم و گفتم

سلام حاج‌آقا

چند ثانیه‌ای می‌شد که جواب سلامم رو داده بود اما من چیزی نگفته بودم

ناچار برگه دستم رو سمتش گرفتم و گفتم

ببخشید حاج‌آقا من درخواستی داشتم که باهاش موافقت نشد

درخواست زیادی هم نیست یه‌سری وسایل و تجهیزاتی که برای تدریس توی روستا بهش احتیاج داریم

اداره گفته باید نهضت تاییدش کنه تا بعد از بررسی تجهیزات رو در اختیارمون قرار بده اما انگار این کار دلسوزی تلقی می‌شه و کسی حاضر نیست تاییدش کنه

حاجی اون برگه رو از دستم گرفت و مشغول خوندن شد که ادامه دادم

درسته قبول دارم اون‌جا منطقه محروم  اما این برگ فقط قسمت خیلی کوچکی از نداشته های اون‌هاست

سال قبل تمام دانش‌آموزان من با نمرات بالا امتحاناتو قبول شدن دانش‌آموزان نوجوانی که توی این سن تازه حروف الفبا رو یاد گرفتن

حاج اقا گناه اونا چیه ک محکوم ب زندگی توی منطقه محرومن اونا حتی آب ندارن تا بتونن بهداشت فردیشون رو  رعایت کنن

حاجی سر تکون داد و گفت

درسته

به ساعتش نگاهی انداخت و گفت

من جلسه‌ای دارم این‌جا بعد از اون درخواست شما رو انجام می‌دم فقط چون ممکنه کارم بیشتر از چند ساعت طول بکشه شب بعد از نماز مغرب خبرشو بهتون می‌گم

با یادآوری حرف مریم که تصمیم داشت امشب بره شهرستان دلم فروریخت و بی اراده با بغض گفتم

می‌شه قبل نماز من بیام خبرشو ازتون بگیرم؟

فوری جلوی ریزش اشکم رو گرفتم و گفتم

بعد نماز مسافری دارم که باید راهیش کنم

فکر می‌کنم متوجه شد چون نفس عمیقی کشید و گفت

بسیار خوب قبل نماز من توی مسجد خبرش رو به شما اعلام می‌کنم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۸


تا رسیدم خونه کنار حوضچه کوچیک تو حیاط نشستم شیر آبو باز کردم و صورتمو زیر آب گرفتم

کاش حداقل می‌تونستم مانع رفتن مریم بشم

دل تو دلم نبود آروم و قرار نداشتم به هر راهی متوسل می‌شدم تا مانع رفتن مریم بشم نمی‌شد

اون تصمیم قطعیشو گرفته بود و با شناختی که ازش داشتم می‌دونستم منصرف بشو نیست

حتی پاهام یاری نمی‌کرد بعدازظهر برم سمت خونه‌شون

من داشتم این رفیقمم از دست می‌دادم


با دیدن ساک بزرگش گوشه حیاط کوچک خونه‌شون با بغض رو به مادرش گفتم

نمیخوایین مانعش بشین ؟

مامانش که انگار علت رفتار مریم رو قهر برای نرفتن به کلاس خیاطی و قبول نشدن توی دانشگاه تلقی می‌کرد گفت

برای خودشم بهتره چند وقتی بره پیش مادربزرگش تا متوجه بشه که من به خیر و صلاح خودشه که می‌گم باید درس بخونه

به چشای پف‌کرده مریم نگاه کردم و با نگاهم ازش برای چندمین‌بار خواستم که نره

اما مریم نگاهش رو ازم گرفت  ساکش رو برداشت و فقط گفت

خداحافظ

قرآن رو از روی سینی دست مادر مریم برداشتم و گفتم

حداقل از زیر قرآن رد شو بعد برو

بوسه‌ای به قرآن زد از زیرش رد شد و گفت

مراقب خودت باش رفیق

قبل این‌که فاصله بگیره بغلش کردم و آهسته گفتم

شاید راه دیگه‌ای باشه مریم

ازم جدا شد و با لبخند گفت

این‌جوری به خیر و صلاحمه

باورم نمی‌شد به این آسونی رفیقم داره میره

چشام روی‌هم فشردم و گفتم

یادمه گفتی من اولین و تنهاترین رفیقتم اگر اولین و تنهاترین رفیقت ازت خواهش کنه نری چی؟

دستمو گرفت و گفت

عاطفه

با چشمای خیس نگاش کردم و گفتم

بازم دارم رفیقمو از دست می‌دم

لبخند غمگینی زد و گفت

هرچی که بشه ما رفیقیم حتی از راه دور

بیزار از این جمله اشک ریختم و گفتم

دروغه این جمله حقیقت نداره

فریبا هم همینو می‌گفت

دستمو فشرد و گفت

بعد از هشت ماه که برگشتی دیدی هیچ‌چیزی از رفاقتمون کم نشده بود پس مطمئن چیزی بین منو تو تغییر نمی‌کنه حتی با گذشت چند سال

دستشو از دستم رها کرد و گفت

خداحافظ

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۹


وقتی مریم سوار ماشین شد چشامو بستم تا نبینم رفتنشو

بیا بریم تو عاطفه جان

به مادر مریم نگاهی انداختمو غمگین گفتم

ممنون می‌رم وضو بگیرم

تا مادر مریم رفت توی خونه و دروبست  گریه‌ام شدت گرفت

بی‌اراده گوشه‌ای نشستم و برای رفیقم تا تونستم گریستم که احساس کردم کسی داره میاد سمتم

با دیدن حاجی با اشک گفتم

اون رفت

بی‌اختیار گریه کردم و گفتم

اون رفت چون من تشویقش کردم تا تاوان اشتباهش رو بپردازه

بلند شدم و از یاد بردم کسی که مقابلمه حاجی زنگنه بزرگ مسجد و محله است

بهش نگاه کردم و گفتم

اون رفت تا گزندی به زندگی عادی شما وارد نشه

با گریه سر تکون دادم و گفتم

اون به بزرگی شما ایمان داشت ولی شما حتی یک قدم کوچیک برای نرفتنش برنداشتین

تا صدای اذان پخش شد گفتم

حالا هم راحت می‌تونید به کارتون ادامه بدین

چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که حاجی گفت

برای برگشتن دوستتون به من کمک می‌کنید؟

شوکه از شنیدن این جمله به حاجی نگاه کردم که دستی به صورتش کشید و گفت

البته تا دیر نشده


نمی‌دونم اگر عزیز می‌فهمید من بدون اطلاعش سوار ماشین حاجی شدم اونم برای برگردوندن مریم چقدر ازم دلخور می‌شد اما به‌هرحال منو حاجی با سرعت تقریباً بالایی می‌رفتیم سمت ترمینال قبل این‌که مریم سوار اتوبوس شهرستان بشه


عجله و شتاب حاجی که توام بود با اضطرابی قابل ملموس اینو بهم ثابت می‌کرد که اونم دلش با مریم

هر دو تقریباً بدوبدو من جلوتر و حاجی کمی عقب‌تر می‌رفتیم سمت اتوبوس که من با دیدن مریم ذوق‌زده ایستادم و رو به حاجی با نفس‌نفس اشاره کردم و گفتم

اون‌جاست هنوز نرفته

تعلل بی‌جای حاجی که همراه بود با نفس‌های عمیق باعث شد مریم سوار اتوبوس بشه

یه نگاهم به اتوبوس بود و یه نگاهم به حاجی

اما بالاخره با بسته شدن در اتوبوس توسط شاگرد راننده گفتم

داره میره عجله کنید

حاجی چشم روی‌هم گذاشت و زیر لب چیزی گفت اما بعد از اون دوباره قدم تند کرد و رفت سمت اتوبوس

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۰


اون لحظه از شدت هیجان وصف‌ناپذیری که با دیدن برداشتن ساک مریم از اتوبوس توسط حاجی کل وجودم رو احاطه کرده بود کم مونده بود از فرط خوشحالی بی‌توجه به اطرافم جیغ بلندی بکشم

لبخند مریم توی اون فاصله برام نمایان بود

خجالتی که بینشون موج می‌زد اما حس بینشون رو انکار نمی‌کرد

اشک شوقی که روی گونه‌هام جاری بود حاکی از این بود که خوشحالم

خوشحالم که این‌بار تونستم رفاقتمو حفظ کنم

خوشحالم که این‌بار تونستم رفیقمو کنار دل داده‌اش ببینم

خوشحالبودم که خوشحالی واقعی دوستمو می‌دیدم


دست تو دست مریم عقب ماشین حاجی به سمت خونه حرکت می‌کردیم

گرچه بینمون سکوت بود اما احساس خوب و شیرینی توی چهره هامون نمایان بود

شیطنت وار دلم می‌خواست منه مزاحم توی اون مسافت کنارشون نمی‌بودم

آهسته کنار گوش مریم گفتم

بر خرمگس عاطفه لعنت

مریم پقی کوتاه خندید که فوری جلوی دهانش رو گرفت و با چشم و ابرو بهم اشاره کرد نخندونمش

تا حاجی جلوی مسجدی که اون شب پیش‌نماز نداشت ترمز کرد خداحافظی تندی کردم و پیاده شدم

حاجی هم پیاده شد و گفت

عاطفه خانوم

برگه ای از ماشینش بیرون آورد و گفت

موافقتشون رو گرفتم

با لبخند اون برگه رو از دستش گرفتم و گفتم

ممنونم حاج‌آقا هم بابت مریم هم بابت این برگه

سرشو بیشتر پایین انداخت و گفت

خداحافظ


هرچند ته دلم می‌خواستم بازم نظاره‌گر احساس بین حاجی و مریم باشم اما با قدم‌های بلند و خوشحال رفتم سمت خونه

دنبال کلید توی کیفم بودم که برگه از دستم افتاد تا خم شدم برگه رو بردارم دستی اون برگه رو فرز تر از من از روی زمین برداشت

بهش نگاه کردم

لبخند زد و آهسته گفت

سلام

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

خواهش می‌کنم قبل این‌که عزیز متوجه بشه اینجایی برو

بی‌توجه گفت

راستی راستی شبیه خانوم معلما شدی

جوابی ندادم که گردن‌بندی از جیبش درآورد

گرفت سمتم و گفت

بگیرش با همون سنگ فیروزه‌ درستش کردم

به اون گردن‌بند نگاه کردم

به‌قدری زیبا بود که اونو نگرفته لبخند غمگینی زدم و گفتم

قشنگه

لبخندمو پاسخ داد و گفت

برای توئه آدم‌های زیبا باید هدیه‌هایی زیبا بگیرن

بهش نگاه کردم و غمگین گفتم

فریبرز خواهش می‌کنم کاری نکن حرمت بین خانواده‌هامون شکسته بشه ازین پیش‌تر نرو دلم نمی‌خواد شکست آدمی رو ببینم که هم برادرمه هم هم‌بازی بچگیم

در کسری از ثانیه چشماش پر می‌شد اما من زودتر چشم روی‌هم گذاشتم و گفتم

نمی‌شه لطفاً تمومش کن چرا نمی‌خوای بفهمی نمی‌شه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۱


اون گردن‌بند رو گذاشت کف دستم و گفت

می‌ندازی گردنت دیگه مگه نه؟

سر تکون دادم و گفتم

نه

مصمم گفتم

نه نمی‌ندازمش چون از طرف یه غریبه بهم داده‌شده و هیچ ارزشی برام نداره

بینیشو بالا کشید و گفت

دروغ می‌گی مناندازه چند ساله می‌شناسمت تو آدم دل‌شکستن نیستی

تا گفتم این دفعه فرق می‌کنه

یه پیکان گوجه‌ای وارد کوچه شد

دلم فرو ریخت

اون لحظه فقط خداخدا می‌کردم آقای مرندی توی ماشین نباشه

بی‌اراده عقب رفت و به دیوار مقابل خونه چسبیدم

ترسیده و آهسته گفتم

از این‌جا برو فریبرز


سروش انتهای کوچه بن‌بستمون ترمز کرد و پیاده شد که فریبرز نگاهشک از اون سمت گرفت و انگار به عمد بلندتر گفت

دوست دارم یه‌روزی اونو توی گردنت ببینم

صورتم خیس عرق شده بود به پیشونیم دستی کشیدمو از کنار فریبرز گذشتم

دوباره دنبال کلید گشتم که فریبرز گفت

امری باشه؟

تا خجالت‌زده زیرچشمی به سمت سروش نگاه کردم فریبرز با صدایی که به‌تازگی هم مردانه شده بود گفت

بدزد نگاتو داداش

سروش متأسف سر تکون داد و خریدهایی که کرده بود از ماشین بیرون آورد که فریبرز رفت سمتش و گفت

چیه حاجی چرا کله تکون می‌دی؟

دستام بی‌رمق شده بود اون کلید لعنتی هم پیدا بشو نبود

سروش گفت

برو اقا برو مزاحم ناموس مردم نشو

فریبرز عصبی گفت

تو یکی به من درس نوامیس نده که خبر دارم چه غلطا می‌کردی

سروش رو به من اشاره کرد و گفت

عاطفه خانوم شما بفرمایید

دقیق همون لحظه که کلید رو توی مشتم گرفتم فریبرز بی‌هیچ فاصله‌ای مقابل صورت سروش ایستاد و گفت

وقتی بهت می‌گم نگاتو بدزد یعنی بدزد

ناچار و ترسیده یه قدم رفتم سمتشون اما سروش فریبرز رو عقب روند و گفت

برو پسر جان برو به درس و مشقت برس

خریدهاشو برداشت و تا در خونشو باز کرد فریبرز گفت

ببین ی بار دیگه ببینم نگات روی عاطفه میچرخه خط‌خطیت می‌کنم

سروش با لبخندی به فریبرز و نگاه گذرایی به من رفت داخل و درو بست

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۵۲


شاکی رو به فریبرز گفتم

تو اصلا می‌فهمی داری چه کار می‌کنی؟ چرا آبرومو بردی؟ قصدت از این کارا چیه فریبرز؟

چرا عین لاتای خیابونی رفتار می‌کنی؟ بابات می‌دونه مدام توی این محل با رفیقای بدتر از خودت برو بیا داری؟

می‌دونه یه چیزایی ازشون می‌گیری؟

اصلا اونا چیه که تو جورابت قایم‌شون می‌کنی؟

جلوتر اومد بهم نزدیک شد و بی‌پروا گفت

سیگاره ازشون سیگار می‌گیرم

عصبی گفتم

فریبرز

عصبی‌تر از من گفت

ها چیه چی می‌گی عاطفه کی حواسش به منه؟ مگه واسه کی مهمه من چه غلطی می‌کنم

انگار مسافتی رو دویده بودم شمارش نفس‌هام تند و بی‌وقفه شده بود

عصبی‌تر از همیشه گفتم

فریبرز به ارواح خاک آقام اگه فقط یک‌بار دیگه این‌جا ببینمت مراعات هیچی رو نمی‌کنم تا الانم اگر ساکت بودم به‌خاطر نون و نمکی که  سر سفره‌تون خوردم

به خدا اگر دوباره بخوای بیایی این‌جا و آبرومو جلوی دروهمسایه ببری به عزیز می‌گم شکایت تو ببره پیش آقای شاکری

گردن‌بندی که هنوز توی دستم بود کوبیدم توی قفسه‌ی سینه‌اش و گفتم

هدیتم ببر برای همونایی که کار خلاف یادت می‌دن

تا خاست بهم نزدیک‌تر شه برگشتم سمتش و گفتم

یه چیزی رو هیچوقت فراموش نکن ما همه عوض شدیم پس مسلما منم دیگه عاطفه چند سال پیش نیستم.از شناختی که نسبت به من داری مطمئن نباش منم دیگه آدم سابق نیستم فهمیدی؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش