💬۱۴۲
عزیز شونهام رو تکون داد و گفت
عاطفه
از خواب بیدار شدم و به عزیز نگاه کردم
عزیز متعجب گفت
چرا اینجا خوابیدی؟
نگاه غمگینمو از عزیز گرفتم و گفتم
دلم برای زندگی رنگی تنگ شده عزیز دلم اتفاق خوب میخواد دلم نرفتن میخواد شادی میخواد خندههای واقعی
صورتمو پوشوندم و گفتم
عزیز دلم قدرت میخواد
قدرت حل کردن خیلی چیزایی که حلشدنی خیلی گرههایی که باز شدنی
عزیز مقابلم نشست و گفت
بزرگ شدی عاطفه
خوشحالم که درد بقیه برات مهمه خوشحالم که قلب بزرگی داری
به عزیز نگاه کردم و گفتم
چه فایده؟ چه فایده عزیز وقتی کاری ازم ساخته نیست
عزیز لبخند کمرنگی زد و گفت
پس بسپرش دست خدا
اون قشنگتر رقم میزنه
کنار عزیز خزیدم سرمو گذاشتم روی پاش که عزیز گفت
صبوری کن این خودش یه هنره
آهی کشیدم و گفتم
من همیشه با حرفای شما آروم میشم عزیز
عزیز دستی روی سرم کشید و گفت
همیشه برای رسیدن به چیزهای خوب زندگی بیشتر صبر کن
عجله نکن بعد این شب سیاه طلوع خورشیده
خدا خودش گفته همیشه با صابرین
آخر هفته وقتی همه آماده رفتن به خونه رقیه خانوم بودیم هنوز هم برای رفتن دو دل بودم
دلم میخواست عزیز عین گذشته بهم بگه
تو کجا عاطفه بشین زشته یه دختر نباید بره خونه خانواده پسر دار
ولی خب عزیز اینبار نهتنها مخالفتی نداشت بلکه راضی هم بود
آتنا در اتاقمو باز کرد و گفت
بریم دیگه عاطفه
با تردید گفتم
عزیز همچنان برای اومدنم راضی؟
آتنا اخم کرد اومد تو اتاق گفت
چیه عاطفه چرا دلت نمیخواد بیای خونه رقیه خانم
گفتم
آخه عزیز همیشه میگفت که ...
آتنا گفت
تو مشکلت یه چیز دیگه است به من راستشو بگو
سرمو انداختم پایین و گفتم
مطمئن نیستم
آتنا گفت
از چی نکنه تو از سروش...
فوری گفتم
نه بابا تو هم
فقط مائده میگفت
ساکت که شدم آتنا چشماشو ریز کرد و گفت
سروش از تو ؟
از مقابل آتنا حرصی کنار رفتم و گفتم
ای بابا آتنا
آتنا گفت
پس چیه چرا دلت رضا نیست به اومدن
آهسته گفتم
مائده میگفت رقیه خانوم نسبت بع من یه دید دیگه داره
آتنا دوباره اومد مقابلم ایستاد و گفت
خب
گفتم
خب که خب من خوشم نمیاد از این طرز فکر
آتنا گفت
اینو که منم میدونستم
اخم کردم و گفتم
از کجا مگه چیزی گفته به تو؟
آتنا گفت
نگفته ولی لازمم نبوده که بگه قشنگ میشه از رفتارش با تو تشخیص داد چقدر دوستداره تو عروسش بشی
فوری گفتم
هیش عزیز میشنوه
آتنا گفت
چیز جدیدی نیست منو عزیز بارها درموردش صحبت کردیم ولی خب عزیز معتقد رقیه خانوم تو دلش هیچی نیست