2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۱۳۴


خود شهرستان هم تعریف چندانی نداشت اما حداقل تونستم از اون‌جا وسایلی که بچه‌ها لازم دارن رو تهیه کنم

شب تمام عضلاتم به‌خاطر سوار شدن روی قاطر و اون‌همه مسافت طولانی درد می‌کرد که اسماعیل در زد و گفت

خانم معلم

با صدای گرفته گفتم

بیا تو اسماعیل

اسماعیل بقچه دستشو کنارم گذاشت و با لحجه‌ی شیرینش گفت

خانم اینو مادرم دادن برای شما

خسته لبخندی زدمو گفتم

دست خودتو مادرت درد نکنه

اسماعیل تا گفت

خداحافظ

گفتم

اسماعیل یه زحمتی داشتم برات

مثل همیشه گفت

بگین خانوم بگین

بلند شدم وسایلی که خریده بودم آوردم و گفتم

این دفتر کتابارو بین بچه‌ها تقسیم کن این وسایل بهداشتی رو هم بده به مادراشون ان‌شاءالله از فردا همه تر و تمیز سر کلاس حاضر بشین

اسماعیل وسایل رو برداشت و گفت

چشم می‌رسونم دستشون

ازش تشکر کردم اما اون تا به دم در رسید برگشت و گفت

خانوم یه‌چیزی بگم

نگام کرد و گفت

من یه تختهدارم یه تخته کخ خودم درستش کردم

با لبخند رفتم سمتش که سرشو پایین انداخت و گفت

قبل اومدن شما به این‌جا خیلی دلم می‌خواست خوندن نوشتن یاد بگیرم

سرشو بلند کردم و گفتم

مطمئنم روزی به وجود چنین دانش‌آموز سخت‌کوشی افتخار می‌کنم

نگاهشو ازم دزدید و گفت

به کارتون میاد؟

سر تکون دادم و گفتم

حتما


تنها خوابیدن توی اون خونه روستایی شاید اگر در شرایط عادی زندگیم برام پیش می‌اومد خیلی ترسناک به‌نظر می‌رسید اما من باورنکردنی ترسی در وجودم نداشتم

چشم روی‌هم میذاشتم به امید شنیدن جمله‌ی تو شکست‌ناپذیر ترین زن این دوره از زبان عزیز

به امید روزی‌که کوه آرزوی مشترکمون رو فتح کنم و به مردم سرزمینم لبخندی دائمی هدیه بدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۵


کلاس فردای اون روز رو می‌تونم تازه بعد از چند وقت تقریباً به ۱ کلاس درس تعبیر کنم

بچه‌ها تر و تمیز و مرتب با یه خودکار یه دفتر تو دستشون مقابل من و تخته دست‌ساز اسماعیل نشسته بودن

زیر لب اول با نام خدا و بعد هم قسم به نام پاک عزیز تدریس رو آغاز کردم

انگار یک شروع تازه

تدریس الفبای فارسی بین کودکان و نوجوانانی که عجیب باهوش و بااستعداد بودن

چنان مشتاق یادگیری و ذهنشون گیرا و دقیق بود که من به وجد میومدم


من برای بچه‌های کلاسم کتاب‌های متعددی می‌خوندم تا ذهنشون رو آماده یادگیری بیشتر کنم

من اون‌ها رو با چیزهای آشنا می‌کردم که از وجودش بی‌خبر بودن

من برای دانش‌آموزان کلاسم از دنیا و شگفتی‌هایش می‌گفتم

از ترقی و پیشرفتی که در آینده شک نداشتم سهم اون‌ها خواهی بود


کلاس کوچک من و همون تعداد دانش‌آموز برای من به قطعه‌ای از بهشت تبدیل شد

وابستگی روزبه‌روز من به بچه‌ها و پیشرفت روزبه‌روز اون‌ها باعث شد من با گذشت چند ماه خودمو جزئی از اون‌ها بدونم

شبیه اون‌ها لباس بپوشم شبیه به اون‌ها زندگی کنم و حتی شبیه به اون‌ها صحبت کنم

من عاشق اون روستا و مردمانش شدم

عاشق زندگی یک‌نفره بین جمعیتی که بی‌شک همشون چیزی از خوبی و مهربانی کم نداشتن

لذت زندگی اون‌جا شبیه به این بود که من حالا چندین عزیز دارم

عزیزای دل پاکی چون آمنه، زهره، خدیجه، اسماعیل، هادی و غیره که به من لطف های بی‌نهایتی می‌کردن

یقین دارم اگر بازهم به عقب برگردم دوباره همین راه رو انتخاب می‌کنم

راهی شیرین که تجربه‌های هنگفتی درش آموختم

از لب جوی ظرف شستن بگیر تا کمک به کارهای کشاورزی به زنان سخت‌کوش اون روستا

از حمام کردن بچه‌ها بگیر تا سوار شدن روی قاطر و تنها رفتن به شهر

از کشتن جک و جانورهای نیش‌دار خانه بگیر تا ترمیم دیوار و سقف منازل فرسوده

من توی اون مدت برای تحقق آرزوم کارهای زیادی کردم

از بخشداری برای لوله‌کشی روستا نامه گرفتم و از نهضت برای آوردن یه معلم دیگه قول

من، یه عاطفه سیاه‌سوخته با گونه‌های اناری

موهایی حنایی

چشمانی دریایی

چارقدی طلایی و لباس پَرچین رؤیایی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۱۳۶

  *


اول کوچک ایستادم لبخند گرمی زدم و قدم برداشتم سمت خونه

با دیدن اون ریسه لامپ رنگی همیشگی دم در خونه مطمئن شدم به‌موقع رسیدم

روز عید غدیر عید مخصوص به عزیز من

طبق معمول اون روز در خونه باز بود تا وارد خونه شدم چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم از همون مسافت بوی وجود عزیز رو به‌خوبی احساس می‌کردم توی  همین حال به سر می‌بردم که صدای جیک‌جیک کفش بچه‌گانه باعث شد چشم باز کنم

با دیدن روح‌الله کوچولو که با دیدنم فوری گفت

آتنه قلبم مملو از احساس شد

ساک دستمو رها و چادرمو دادم به دست باد و بدوبدو رفتم سمتش

غرق بوسه‌اش کردم برادر کوچولومو به سمت آسمون گرفتم و همراهش چرخی زدم

چرخی دل‌چسب که کمی از رقص مستانه نداشت

با صدای عزیز که دنبال روح‌الله می‌گشت ایستادم

عزیز بابهت دستشو گذاشت روی قلبش و عمیق اما آهسته گفت

عاطفه

همراه روح‌الله دویدم سمتش سمت مادری که ۸ ماه ازش دور بودم و اونو به آغوشم سپردم


عزیز بالاخره نگاه معنادارشو از موهام گرفت و گفت

حالا کی برات حنا گذاشت؟

خندیدم و گفتم

مجبور شدم عزیز به‌خاطر کمبود آب و شوری آب اون منطقه من مجبورم هفته‌ای یک بار فقط حمام کنم همینم باعث شده بود موهام شروع کنه به ریزش آمنه هم موهامو حنا کرد تا بلکه شاید بهتر بشه

با شنیدن یالله گفتنی از حیاط عزیز بلند شد و گفت

روسری تو خوب بکش جلو موهاتو کسی نبینه خوبیت نداره


با صدای خوش‌وبش و تعارفات عزیز متوجه شدم خانواده آقای مرندی مثل هر سال اولین کسانی هستن که به عیدی عزیز اومدن

تا از جا بلند شدم آقای مرندی یاللهی گفت و وارد شد

با دیدن من گفت

به‌به عاطفه خانم معلم سخت‌کوش محله

مائده تا اسم منو شنید بلند گفت

واقعاً عاطفه برگشته؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔🔔 محیا جونم بیا که منتظریم

بابت تاخیر عذر میخوام🌷

این چند وقته بخاطر خوب نبودن حالمون خیلی کم نوشتم

ورق دفترم دقیق تا همین‌جای داستان پیش رفته

چند روزی فرصت می‌خوام تا داستان رو دقیق مطابق با اونچه که در ذهن دارم جلو ببرم

انتظار شما برام ارزشمنده قول می‌دم بزودی جبران کنم🙏


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
بابت تاخیر عذر میخوام🌷 این چند وقته بخاطر خوب نبودن حالمون خیلی کم نوشتم ورق دفترم دقیق تا همین‌ج ...

خواهش می کنم عزیزم 

سلامتیت برای ما از هر چیز مهمتره 

ما بچه های خوب و صبوری هستیم ان شاءالله سری بعد با پارتهای بیشتر سوپرایزمون کنی 

مواظب خودت و گل پسرمون باش 😘😘🌹🌹🌹

......

💬۱۳۷


همراه آتنا مشغول چای ریختن بودیم که آتنا اهسته گفت

خدا کنه امروز خانواده شاکری نیان این‌جا

به آتنا نگاه کردم و گفتم

امروز عید عیددیدنی هم ربطی به...

آتنا فوری گفت

عزیز خیلی از دست فریبرز شاکیه

اون مکثی کرد که باعث شد بگم

بعد قضیه ترمینال...

آتنا دوباره توی حرفم پرید و گفت

بعد اون هم اومد اونم چه اومدنی

لیوان چای دستمو گذاشتم توی سینی و ترسیده گفتم

چی شده آتنا

آتنا سر تکون داد و گفت

اون روز بعد رفتن تو فریبرز تا خونه دنبالمون اومد کم مونده بود حجت باهاش گلاویز بشه عزیزم هم عین ترمینال دوباره بهش توپید که بره ولی اون بعد چند وقت دوباره اومد این‌جا اصرار داشت عزیز تورو برگردونه تو همین مابین هم قمر خانوم اومده بود برای پرو لباس عروسی برادرش همونیکه خواستگار تو بود

حالا از عمد لباسشو آورده بود عزیز بدوزه تا تعریف عروسشونو بکنه ولی چشمت روز بد نبینه تا فریبرزو دید شروع کرد به دادوبیداد که آره خودم دیدم همین پسر با رفیقش داداش منو کتک زدن

با ناباوری چشم روی‌هم فشردم و گفتم

وای

آتنا گفت

بدبختی قمر خانوم اصلا فریبرز و نشناخته بود که پسر آقای شاکری این‌قدر دادوبیداد کرد که خانواده مرندی ترسیده اومدن کمک

انرژیم تحلیل رفت

ناراحت رو به آتنا گفتم

آقای شاکری هم فهمید ؟

آتنا گفت

نه خدا رو شکر آقای مرندی فریبرز رو فرستاد بره عزیز و رقیه خانم هم با هزار ترفند جانم چشمم قمر خانوم و آروم کردن

سر تکون دادم و گفتم

خیلی بد شده پس

عزیز با صدای بلند گفت

آتنا مادر

آتنا فوری چایی ها رو برداشت و گفت

حالا بیا بریم بقیه‌شو بعداً برات تعریف می‌کنم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۸


ترسیده گفتم

مگه بقیه هم داره؟

آتنا گرفته سر تکون داد و گفت

محمود آقا

سوالی گفتم

محمود آقا چی

آتنا ناراحت گفت

حالش خوب نیست یک ماه بیمارستان بستری بود از کوثر خانومم که خبری نیست


چشمم به روح‌الله و شیطونی هاش بود اما بغضم داشت خفم می‌کرد مائده دستشو گذاشت روی پامو گفت

خب عاطفه خانوم نگفتی بی‌خداحافظی میرم همسرمون به دل می‌گیره

از افکارم فاصله گرفتم لبخند کوتاهی زدم و گفتم

فکر نمی‌کردم این‌قدر طول بکشه موندنم اما به‌هرحال ببخشید وظیفم بود بیام خداحافظی

مائده گفت

راستش این‌قدر دلم برات تنگ شده بود که مدام از عزیز خانوم سراغتو می‌گرفتم

لبخندم پررنگ‌تر شد و گفتم

دل به دل راه داره راستش منم دلم برای همتون تنگ شده بود

همون لحظه توجهمون رفت سمت رقیه خانوم که به عزیز اصرار می‌کرد و می‌گفت

حالا که عاطفه جانم اومده رومو زمین نندازین و امشب شام تشریف بیارین خونه ما

عزیز گفت

ما توی این مدت کم به شما زحمت ندادیم عاطفه‌ هم کهخسته راه بهتره چند روزی استراحت کنه

رقیه خانوم گفت

حق باشماست ولی آخر هفته دیگه منتظرتونیم

عزیز لبخندی زد و گفت

دوست ندارم به خدا شما توی زحمت بیفتید

رقیه خانوم گفت

زحمت چیه عزیز خانم والا ما خوشحال میشیم شما قدم سرچشم ما بزارین


عزیز از بسته‌های سبزه عیدی مخصوصی که هرسال درست میکرد مقابل همه گذاشت و گفت

ان‌شاءالله برکت بده به زندگیتون

اخبار شوکه کننده و خستگی راه بهم غالب شده بود حال خوبی نداشتم به‌همین دلیل به اتاقم پناه بردم

اتاقی که دلم حسابی براش تنگ شده بود اما فرصت وارسی و رفع دل‌تنگی به خودم ندادم چشم روی‌هم گذاشتم و به خوابی عمیق فرورفتم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۹


با شنیدن اذان مغرب بیدار شدم اولین چیزی که اون لحظه با شنیدن صدای اذان به یادش افتادم مریم بود

با خداحافظی از عزیزو البته فرار از دست روح‌الله به مسجد رفتم و با دیدن مریم خیلی خوشحال شدم

تو محوطه حیاط مسجد مریم محکم منو به خودش فشرد و گفت

آخ که بگم خدا چی‌کارت نکنه عاطفه دلم اندازه یه نخود شده بود برات

خندیدم و گفتم

نخود چیه دختر تو بگو عدس

هر ۲ با هم خندیدیم که حاجی از کنارمون گذشت و وارد مسجد شد

معنادار به مریم نگاه کردم که گفت

بی‌خیالش

زدم روی شونه‌اش و گفتم

راستشو بگو کلک منکه که خوب می‌دونم تو بیکار دست روی دست نزاشتی

مریم انگار کوتاه آهی کشید و گفت

نه بابا کلا پشیمون شدم

با شنیدن صدای اقامه حاجی از پشت بلندگو گفتم

بعد نماز کلی وقت داریم صحبت کنیم

مریم دستمو گرفت و گفت

امشب رو پیشم می‌مونی؟

سر تکون دادم و گفتم

برای رفع غصه این چشم‌ها هم که شده می‌مونم


مریم زانوهاشو بغل کرد به آسمون خیره شد و گفت

این حرف‌ها به ما نیومده عاطفه اصلا از اول اشتباه برداشت کرده بودم که عاشق شدم منو چه به این حرفها

گفتم

چرا این‌طوری می‌گی ؟

مریم نگام کرد و گفت

مثل همیشه باهام روراست باش بگو آخه تو کجا و حاجی کجا

گفتم

چون باهات رو راستم می‌گم تو هیچی کم نداری هیچی شک ندارم اگر طوری می‌شد که حاجی از باطن تو باخبر بود اون زودتر از تو عاشقت می‌شد

مریم خندید و گفت

آخه اون می‌خواد عاشق چی من بشه بعدشم به‌نظر من اون اصلا نمی‌دونه عشق و عاشقی چیه

گفتم

تو که انتظار نداری حاجی عین جوونای الان رفتار کنه

مریم گفت

نه ولی حداقل انتظار دارم برای یه روزم که شده در موردم فکر کنه

پرسیدم

تو باهاش صحبت کردی؟

مریم با نفس سری تکون داد و گفت

نه ولی...

گفتم

ولی چی نمی‌فهمم چی باعث شده این‌قدر احساسات رو سرکوب کنی و از نه گفتن حاجی مطمئن شی

مریم بهم نزدیک‌تر شد و غمگین گفت

من باهاش حرف نزدم حتی با مامانمم حرف نزدم اصلاً از همون روزی‌که به تو گفتم دیگه به احساساتم پروبال ندادم ولی وقتی شنیدم توی مسجد کلاس احکام گذشته شرکت کردم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۰


مریم با بغض گفت

عاطفه من توی این کلاس‌ها شرکت کردم چون با قبول نشدنم توی دانشگاه و مخالفت مامانم برای رفتن به کلاس خیاطی تنهایی داشتم توی خونه دیوونه می‌شدم

تا مریم اشک ریخت دستشو گرفتم و گفتم

چی شده رفیق نبینم هیچ‌وقت اشک بریزی

مریم دوباره اشکی ریخت و گفت

عاطفه رفتار اشتباه و بچه‌گانه من توی اون کلاس‌ها باعث شد اون متوجه احساسم بشه متوجه بشه و به‌خاطر اشتباه من کلاساشو کنسل کنه و از اومدن به مسجد اجتناب کنه

گفتم

ولی اون که امشب اومده بود مسجد

مریم با گریه گفت

گفته دیگه نمیاد شب آخری بود که این‌جا میومد

گفتم

تو مطمئنی دلیل رفتنش اینه؟

مریم گفت

به‌اندازه کافی می‌شناسمش خوب می‌دونم دلیلش همینه

گفتم

و حالا نمی‌خوای کاری انجام بدی؟

مریم گفت

چه کاری؟ چه کاری از دستم بر میاد من خودم گند زدم

گفتم

ولی نمی‌خوای درستش کنی؟

مریم گفت

آخه چطوری عاطفه ؟

گفتم

اشتباه کردی اما پای اشتباهت بایست باهاش صحبت کن بهش بگو که اشتباه کردی بهش بگو دیگه مرتکب خطا نمی‌شی

مریم گفت

با چه رویی عاطفه هرچند مطمئنم اون این‌قدر آقاست که اشتباهمو به روم نمیاره ولی من که خودم خوب می‌دونم چه کاری کردم

گفتم

ببین مریم اگه با غصه پذیرفتن اشتباهت بدون هیچ تلاشی نظاره‌گر رفتنش باشی مطمئن باش تا آخر عمر افسوس می‌خوری افسوس نجنگیدن افسوس نزدن همون چهار تا حرفی که مطمئنی اون به روت نمیاره

به چشمهای مریم خیره شدم و گفتم

و تو آدمی نیستی که به این راحتی پا پس بکشی

مریم گفت

می‌ترسم عاطفه می‌ترسم مثل همیشه رفتاری یا کاری کنه که از خجالت آب بشم

گفتم

این ترس تاوان اشتباهته اونو به جون بخر ولی ب جاش تا آخر عمر آسوده‌خاطر باش

مریم به فکر فرورفت اشکاشو پاک کرد و گفت

حتی اگر قرار باشه کسی از این‌جا بره منم نه اون

به اطرافش نگاه کرد و گفت

این مسجد این محل این اهالی به اون احتیاج دارن نه به من

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۱


من مریم رو برای پذیرش اشتباهش تشویق کردم چون توی اون لحظه خودمو گذاشتم جای رفیقم

من اگر توی موقعیت مریم بودم این کار رو می‌کردم هرچند اگر اشتباه بزرگ‌تری به‌نظر می‌رسید


دلهره و ترس چشمان مریم هیچ شبیه به روزی‌که معلم حساب اونو برد پای تخته نبود

جنس و نوع نگاه این ترس متفاوت بود ترسی که منم درش دخیل بودم و این نگرانم می‌کرد

من یه بار دیگه رفیقم رو به‌خاطر همین مسائل ازدست‌داده بودم و به‌هیچ‌وجه دلم نمی‌خواست این‌موضوع تلخ دوبار برام تکرار بشه


با فاصله نه‌چندانی ازشون ایستاده بودم و دعا می‌کردم اون موفق بشه

برخلاف گذشته‌ی فریبا و سروش وقتی مریم با سری پایین مقابل حاجی ایستاد لبخند زدم

اون‌ها از این فاصله عجیب بهم میومدن

نمی‌دونم چرا اون لحظه دعا کردم اونا روزی برای هم بشن

مکالمه بینشون خیلی کوتاه‌تر از اونی بود که تصور می‌کردم چون مریم به پنج دقیقه نکشید برگشت سمتم

حالت چهره‌اش شبیه به آدم شکست‌خورده‌ای بود که گرچه شکست خورد اما از خودش راضیه

چیزی نپرسیدم که خود مریم گفت

بهش گفتم گفتم اگه قرار به رفتن باشه اون آدم رفتنی منم نه اون

مریم لبخند تلخی زد و گفت

برم وسایلمو برای شهرستان رفتن همیشگی جمع کنم

شوکه گفتم

قبول کرد ک تو بری؟

مریم سر تکون داد و گفت

نه گفتم که اون خیلی آقا تر از این حرف‌هاست ولی این‌جا دیگه جای من نیست می‌فهمی چی می‌گم عاطفه؟

با بغض گفتم

مریم

مریم اومد توی بغلم و شروع کرد به گریه کردن بی‌پروا


بنظرم اون روزها عشق حرمت داشت و مریم به حرمت عشقش زندگی با فاصله رو ترجیح داد

انگار قرار بود اون تاوان اشتباهش رو خیلی سخت‌تر بپردازه


وقتی با دلی گرفته و چشم‌های اشک‌بار به دار قالی دست کشیدم شب از نیمه گذشته بود

چشمامو بستم و آرزو کردم خدا جور دیگه‌ای سرنوشت مریم رو رقم بزنه...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴۲


عزیز شونه‌ام رو تکون داد و گفت

عاطفه

از خواب بیدار شدم و به عزیز نگاه کردم

عزیز متعجب گفت

چرا این‌جا خوابیدی؟

نگاه غمگینمو از عزیز گرفتم و گفتم

دلم برای زندگی رنگی تنگ شده عزیز دلم اتفاق خوب می‌خواد دلم نرفتن می‌خواد شادی می‌خواد خنده‌های واقعی

صورتمو پوشوندم و گفتم

عزیز دلم قدرت می‌خواد

قدرت حل کردن خیلی چیزایی که حل‌شدنی خیلی گره‌هایی که باز شدنی

عزیز مقابلم نشست و گفت

بزرگ شدی عاطفه

خوشحالم که درد بقیه برات مهمه خوشحالم که قلب بزرگی داری

به عزیز نگاه کردم و گفتم

چه فایده؟ چه فایده عزیز وقتی کاری ازم ساخته نیست

عزیز لبخند کم‌رنگی زد و گفت

پس بسپرش دست خدا

اون قشنگ‌تر رقم می‌زنه

کنار عزیز خزیدم سرمو گذاشتم روی پاش  که عزیز گفت

صبوری کن این خودش یه هنره

آهی کشیدم و گفتم

من همیشه با حرفای شما آروم میشم عزیز

عزیز دستی روی سرم کشید و گفت

همیشه برای رسیدن به چیزهای خوب زندگی بیشتر صبر کن

عجله نکن بعد این شب سیاه طلوع خورشیده

خدا خودش گفته همیشه با صابرین



آخر هفته وقتی همه آماده رفتن به خونه رقیه خانوم بودیم هنوز هم برای رفتن دو دل بودم

دلم می‌خواست عزیز عین گذشته بهم بگه

تو کجا عاطفه بشین زشته یه دختر نباید بره خونه خانواده پسر دار

ولی خب عزیز این‌بار نه‌تنها مخالفتی نداشت بلکه راضی هم بود


آتنا در اتاقمو باز کرد و گفت

بریم دیگه عاطفه

با تردید گفتم

عزیز همچنان برای اومدنم راضی؟

آتنا اخم کرد اومد تو اتاق گفت

چیه عاطفه چرا دلت نمی‌خواد بیای خونه رقیه خانم

گفتم

آخه عزیز همیشه می‌گفت که ...

آتنا گفت

تو مشکلت یه چیز دیگه است به من راستشو بگو

سرمو انداختم پایین و گفتم

مطمئن نیستم

آتنا گفت

از چی نکنه تو از سروش...

فوری گفتم

نه بابا تو هم

فقط مائده می‌گفت

ساکت که شدم آتنا چشماشو ریز کرد و گفت

سروش از تو ؟

از مقابل آتنا حرصی کنار رفتم و گفتم

ای بابا آتنا

آتنا گفت

پس چیه چرا دلت رضا نیست به اومدن

آهسته گفتم

مائده می‌گفت رقیه خانوم نسبت بع من یه دید دیگه داره

آتنا دوباره اومد مقابلم ایستاد و گفت

خب

گفتم

خب که خب من خوشم نمیاد از این طرز فکر

آتنا گفت

اینو که منم می‌دونستم

اخم کردم و گفتم

از کجا مگه چیزی گفته به تو؟

آتنا گفت

نگفته ولی لازمم نبوده که بگه قشنگ می‌شه از رفتارش با تو تشخیص داد چقدر دوست‌داره تو عروسش بشی

فوری گفتم

هیش عزیز می‌شنوه

آتنا گفت

چیز جدیدی نیست منو عزیز بارها درموردش صحبت کردیم ولی خب عزیز معتقد رقیه خانوم تو دلش هیچی نیست

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش