2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۱۲۵


تو امامزاده مشغول زیارت بودیم که مریم گفت

 عاطفه چند روزیه ی چیزی می‌خوام بهت بگم

 بهش لبخند زدمو گفتم

 بگو گوشم با توئه

 دستمو گرفت و گفت 

بیا بشینیم مفصله

 مشتاق شنیدن حرف‌های مریم بودم اما اون برای گفتن تردید داشت اخم کردم گفتم

 مریم چیزی شده؟

 پوفی کشید و گفت

 بهم نخندی ها 

بی‌اراده خندیدم و گفتم 

حالا بگو ببینم چی هست

 مریم سر به زیر گفت

 خیلی خودمو بابت فکری که ذهنمو مشغول کرده سرزنش می‌کردم خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم

 مریم نگام کرد و گفت

 حتی ی بار توبه هم کردم ولی خب این فکر لعنتی بیرون بشو نبوده و نیست 

مریم مکث کرد و پرسید

 این عشق و عاشقی که می‌گن چه شکلیه؟ همینه که فکر یه آدم از سرت بیرون نره ؟

تا چشام گرد شد مریم دوباره سرشو پایین انداخت و گفت

 تورو خدا این‌جوری نگام نکن خودت که می‌دونی من اصلا مال این حرف‌ها نبودم الانم نیستم ولی خب واقعاً نمی‌دونم چم شده 

پوف بلندتری کشید و گفت

 فکر کنم همه‌اش با تعریف تمجیدای مامانم شروع شد

 صورتمو پوشوندم و گفتم

 وای تو عاشق شدی

 مریم ملتمسانه گفت 

حالا چه گِلی به سرم بگیرم عاطفه؟

 نگاش کردم و ناراحت گفتم 

هیچی فکر نمی‌کنم بشه کاریش کرد

 متأسف و ناراحت سری تکون داد و گفت

 گند زدم رفت ولی باور کن تقصیر من نبود مقصر مامانم انقدر هی از این حاجی تعریف کرد تا فکرش رفت تو مخ من

 یه‌لحظه فکر کردم و سوالی گفتم 

حاجی ؟

مریم ریز ریز نگام کرد و آهسته گفت 

آره حاجی

 پرسیدم 

کدوم حاجی؟

 مریم معصومانه گفت

 همون حاجی که معرف ما به این محل و معرف توبه نهضت بوده

 چشام از فرط تعجب کم مونده بود از حدقه دربیاد که مریم گفت

 چند سال خانمش فوت کرده اصلا می‌دونی نسبتش با ما چیه؟

 مامانم دختر خاله خانمش بود

یعنی دوماد خاله مامانم

 مریم با دیدن قیافه همچنان متعجب  من شمرده گفت

 بوده 

تا ساکت شد گفتم

 ولی بچه داره

 مریم گفت 

داره یه دختر نه‌ساله داره 

دستمو گذاشتم روی قلبم و نفس عمیقی کشیدم که مریم گفت

 مرد خوبیه عاطفه خودت که باهاش برخورد داشتی دیدی چقدر متدین

 با اخم و عصبی گفتم 

مریم تو عقلتو از دست دادی؟!

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۶


مریم گفت

 کجاش اشتباه عاطفه ؟

گفتم

 وای باورم نمی‌شه انگار خواب‌گرد شدی 

مریم گفت

 من مطمئنم مامانمم با این‌موضوع مخالف نیست 

شاکی گفتم

 تو می‌تونی مادر یه بچه نه‌ساله باشی؟

 مریم گفت 

چرا نتونم الانم بیشتر ساعات امیرعلی با منه مامانم که درگیر کارای مسجد 

گفتم

 این فرق داره تو برای اون بچه نامادری محسوب می‌شی

 مریم گفت

 هر کاری می‌کنم برای خوب بودن باهاش

 متعجب نگاش می‌کردم که مریم خجالت‌زده گفت

 البته اگه خودش قبول کنه شنیدم خیلی به خانمش وفادار 

با حرص گفتم 

لابد تو می‌خوای ازش خواستگاری کنی؟

 مریم لب به دندون گرفت و گفت 

نه بابا استغفرالله 

گفتم 

پس چه فکری داری؟

 مریم لبخند زیر لبی زد و گفت

 مامانم اگه بتونه به گوش خاله‌اش برسونه اون بی‌شک می‌تونه محمد و راضی کنه 

متعجب گفتم 

محمد؟

 مریم این‌بار بی‌پروا لبخند پررنگی زد سر تکون داد و گفت

 اسمش محمد دیگه 

انگشت اشاره به دندون گرفتم و گفتم 

حیات کجا رفته دختر 

مریم ریز ریز خندید و گفت

 ببخشید 


شوکه از احساس تازه شعله کشیده در وجود مریم برگشتم خونه 

یکی از شاگردای عزیز درحال پرو لباس عروسش بود و عزیز هم مشغول برطرف کردن ایراداتش که رفتم داخل و گفتم

 به‌به مبارکه

 روح‌الله چهاردست‌وپا تندی اومد سمتم و گفت

 دد آقا 

فوری بغلش کردم بوسیدمش و گفتم

 بگو آبجی آبجی عاطفه

 روح‌الله با انگشتای کوچیکش روی صورتم ضربه زد و گفت

 آته

 خندیدم و گفتم 

عزیز می‌بینین سعی داره اسم منو بگه

 عزیز گوشه‌ی دامن سفید پریدخت شاگردش رو سنجاق زد و گفت

 تو که نبودی یه نامه برات اومده

 عزیز بروی میز اشاره کرد و گفت 

بازش نکردم

 همونطور که روح‌الله بغلم بود رفتم سمت میز و گفتم

 از کجا اومده ؟

عزیز جوابی نداد که نامه رو برداشتم و بازش کردم 

اما با خواندن خط به خط او نامه هاج‌وواج موندم

 تا روح‌الله نامه رو از دستم کشید عزیز پرسید 

از طرف کی عاطفه ؟

بهت‌زده به عزیز نگاه کردم که پریدخت جای عزیز پرسید 

چی شد عاطفه چیز بدی تو نامه نوشته بود؟

 عزیز که تازه متوجه حال‌وروزم شده بود بلند شد اومد سمتم نامه رو قبل این‌که روح‌الله پاره کنه از دستش گرفت و گفت

 چرا ماتت برده دختر ؟

چشامو با ناباوری روی‌هم فشردم و گفتم 

وای عزیز بدبخت شدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت ۴۵ دقیقه‌ای دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی داره، هم یه کد ۴۵۰ هزار تومنی داره.

کد: NS450

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

💬۱۲7


عزیز دوباره دستمالی سمتم گرفت و گفت

 راهی که خودت انتخابش کردی پس حالا آبغوره گرفتنت برای چیه؟

 اشکام و پاک کردم و گفتم 

فکر نمی‌کردم به این زودی باشه فکر نمی‌کردم چنین جایی باشه 

عزیز گفت 

خدمت به خلق خدا عبادت این‌جا و اون‌جا هم نداره 

به عزیز نگاه کردم و گفتم

 عزیز اصلا شما می‌دونید چقدر راهش از این‌جا دور چند فرسخ

 اصلا کجا هست چه جای دورافتاده‌ای لب مرز ندیدین تو نامه‌اش نوشته منطقه محروم

 عزیز ابرویی بالا انداخت و گفت

 پس مشکل راه دورش نیست مشکل دوری از خونه است

 با شنیدن این حرف اشکام گوله گوله پایین ریخت و گفتم

 وای خدا غلط کردم اصلا من نمی‌خوام برم 

عزیز گفت

 باریکلا دست‌مریزاد به من که چنین دختر بدقولی تربیت کردم چنین دختر ترسویی

 با بغض گفتم 

عزیز

 عزیز گفت

 آدم‌هایی که بی‌اراده توی منطقه محروم زندگی سختی رو پشت سر میزارن انسان نیستن؟ اونا حق ندارن خونون نوشتن یاد بگیرن؟ اونا حق ندارن خوشحال باشن؟

 حالا که شرایط دشواری برای زندگی دارن نباید بهشون فرصت زندگی بهتری داد ؟

چون دارن مشکلات نداشتن آب‌وبرق به جون می‌خرن محکوم‌به بی‌سوادی ان؟

عزیز سر تکون داد و گفت 

من خودم توی یکی از همین روستا زاده شدم روستایی که هیچی نداشته اگه اون روزا ی خانم معلمی مثل تو حاضر می‌شد به کمکمون بیاد شاید خیلی‌هامون الان حداقل بلد بودیم اسممونو روی کاغذ بنویسیم بلد بودیم حداقل یه شماره بخونیم

 عزیز به گل قالی چشم دوخت آه کشید و گفت 

عاطفه می‌دونی دعای خیر که پشت سرت باشه زندگی چه طعمی می‌تونه داشته باشه؟ بخصوص دعای خیر پدر و مادر

 من روزی‌که سختی بیماری آقاتو به جون خریدم و بهش بله گفتم مادر اقات زد روی شونه‌ام و گفت

 الهی خدا این‌قدر بهت قوت بده که هیچ‌وقت صبرت لبریز نشه الهی خدا عوض صبر تو جوری بهت بده که شب و روز خوشحال باشی نه خسته و فرسوده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۸


بله گفتن به آقات درست شبیه همین انتخاب رفتنت به اون روستای دورافتاده محروم

 منم حالم شبیه تو بود اما من ۱ چیز خوب می‌دونستم من خوب می‌دونستم به‌هیچ‌وجه نمی‌خوام جا بزنم من قصد داشتم با انرژی مضاعفی پرستاری اقاتو بکنم من قصد داشتم اونو سرپا کنم حتی با وجود ناامیدی دیگران نسبت بهش

 تو این راه سال‌ها ثابت‌قدم موندم حرف‌ها و طعنه‌های دیگرانو پشت گوش انداختم و کار خودمو انجام دادم 

تلاش کردم برای روزی‌که به همه ثابت کنم موفق می‌شم

 روزی ک آتنا سالم به دنیا اومد همه انگشت حیرت به دندون گرفتن هیچ‌کس باورش نمی‌شد آقات با اون مریضی بتونه صاحب اولاد بشه

 اون روز نگاه من به همه جرقه دار بود اون روز من قله سخت زندگیمو فتح کرده بودم 

لبخندی زیبا به اقات هدیه دادم که دائمی شد

 بعد به دنیا اومدن تو و رفتن اقات من هیچ‌وقت احساس شکست نکردم

 عزیز با بغض نگام کرد و گفت 

می‌دونی چرا ؟

اون مکث کرد و ادامه داد 

چون شب قبلش اقات یه حرفی بهم زد یه جمله یه جمله‌ای که تا به‌همین امروز سرمشق زندگیم بوده

 عزیز اشک‌های جاری‌شده صورتشو پاک کرد و گفت 

اقات بهم گفت

 تو شکست‌ناپذیر ترین زن این‌ دوره‌ای

 عزیز آهی کشید و گفت 

دلم می‌خواد من روزی این جمله رو بهت بگم

 روزی‌که مدرسه بزرگی تو اون روستا بسازی روزی‌که انسان‌های غمگین زیادی رو با آموختن علم و دانش خوشحال کنی

عزیز سر تکون داد و گفت

 عاطفه رنج دوری رو به طعم شیرین دعای خیر گره بزن تا بتونی موفق بشی 


ازین بابت خیلی خوشحالم که حرف‌های عزیزو زنگوله گوشم کردم 

به قول عزیز تا دل کندنی درکار نباشه محقق کردن آرزویی هم در کار نیست

 اون شب آرزوی عزیز آرزوی من شد

شوق بیان اون جمله از دهان عزیز به آرزوی من تبدیل شد آرزویی که بهش قول رسیدن دادم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۹

من روزی از اتاقم از پرده کهکشانی و پنجره طویل رو به حیاط خانه مادری‌ام از طاقچه و عکس های سیاه سفید چیده شده روی اون از دار قالی ونخ های رنگارنگ آمیزش بهش از روح‌الله و شیرینی های بودن باهاش از بوی دست‌پخت عزیز از صدای چرخ و منجوق های رنگی کارگاه از عطر تن مادرم وقتی به هر دلیلی بغلم می‌کرد از صدای یا کریم های روی ایوان حیاط از مسجد و کلاس هایی که برگزار می‌کردم از رفیق تازه دل داده‌ام از امام زاده همیشه زیبا از اون محل و تمام خاطراتش از تمام وابستگی ها و دلبستگی هام به کل زندگی۱۹ ساله‌ام دل کندم و چمدون بستم به قصد رفتن به جایی ناآشنا 

به روستایی غریب در شهری دور

با اومدن اون حکم و انتقال من به شرق کشور همه چیز من دگرگون شد 

قرار بود من به منی تازه تبدیل بشه منی شبیه به عزیز مستحکم زندگیم...


اشک تو چشای هممون حلقه زده بود اما کسی حاضر نبود خودشو لو بده و گریه کنه عزیز مثل همیشه که در هر لحظه خوب می‌دونست چه برخوردی داشته باشه به مینی بوس آماده حرکت نهضت نگاه کرد و گفت برو مادر برو سوار شو منم ساکتو برات میارم 

آقا حجت ساکمو از روی زمین برداشت و گفت

فکر میکنم منتظر شماهم باشن

آتنا بغلم کرد و با صدایی لرزان گفت

مراقب خودت باش عاطفه

بینیمو بالا کشیدم و گفتم تو هم مراقب خودتون  عزیز باش نکنه تنهاش بزاری

آتنا گفت عزیز می‌برم پیش خودمون نگران نباش

مژگان گوشه‌ی چادرمو کشید و با بغض کودکانه ای گفت

خاله می‌شه نری

به سرش دستی کشیدم و گفتم

خیلی بچه هایی که دلشون می‌خواد خوندن نوشتن یاد بگیرن منتظر منن ولی بهت قول می‌دم زود برگردم

عزیز که خوب می‌دونست بعد مژگان نوبت وداع با اونه پیش قدم شد و گفت

آقا حجت پسرم ساکشو ببر بزار تو ماشین تا راه نیفتاده

بعدشم بدون این‌که نگام کنه گفت

تو هم برو سوار شو عاطفه دلت می‌خواد جا بمونی؟

با عزیز می‌رفتیم سمت مینی بوس اما نگاهم به پشت سرم و نگاه اشک بار آتنا و مژگان بود که صدایی منو فراخوند

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۰


چند قدمی مینی‌بوس با دیدن فریبرز اول من ایستادم بعد هم عزیز

 بی‌وقفه تا بهم رسید پرسید 

کجا داری میری ؟

سرمو پایین انداختم که دوباره پرسید 

عاطفه کجا می‌خوای بری ؟

بازم جوابی ندادم که گفت 

تو هم عین فریبا قرار تنهام بذاری ؟

نگاه افتاده‌ام به کفش‌های آن‌طرف‌تر عزیز بود به خجالتی که پشت گردنم انباشته‌شده بود و اجازه سربلند کردن نمی‌داد

 عزیز اخطار وار گفت 

عاطفه بیا این‌جا

 از کنار فریبرز گذشتم ولی طولی نکشید که اون هم دنبالم اومد و این‌بار عزیز رو مخاطب قرار داد و گفت 

عزیز خانم 

عزیز ایستاد فریبرز هم مقابلش

 سوال پرسیدن فریبرز اما به بار چهارم نکشید چون با کشیده محکم عزیز فریبرز ساکت و بهت‌زده نگاهش بین منو عزیز چرخید 

عزیز رو خوب می‌شناختم از کارش نادم بود به‌همین خاطر ناراحت گفت

 اینو زدم چون حق مادری به گردنت دارم چون به‌عنوان یه مادر بهت بگم پاتو فراتر گذاشتی

حرمتی رو قورت دادی و احترامی رو زیر پا گذاشتی

چون به‌عنوان ۱ مادر بهت بگم الان نباید این‌جا باشی

 فریبرز احساسی هجده‌ساله به صدم ثانیه‌ای چشماش پر شد و با بغض گفت

 جرمم چیه عزیز خانم ؟

عزیز با قدرت گفت

 نمک خوردن و نمکدون شکستن

 فریبرز ب من چشم دوخت و گفت 

شاید شما بهتر از من بدونین

 اون نگاهش رو به زمین دوخت و با مکث ادامه داد 

عاشقی دست خود آدم نیست

 عزیز توبیخانه به سمت من گفت

 برو سوار شو عاطفه 

ترسیده تا خواستم قدم بردارم فریبرز بلندتر گفت 

من نمیزارم عاطفه جایی بره

 عزیز در جوابش سکوت کرد تا بلکه فریبرز متوجه گستاخیش بشه اما اون با قدمی بزرگ سد راهمون شد و بی‌پرواتر از قبل گفت 

داره به‌خاطر فرار از دست من میره خوب می‌شناسمش داره فرار می‌کنه 

اون داره از رسوایی احساس من به خودش فرار می‌کنه اون از عاشقی فرار می‌کنه 

عزیز مچ دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند سمت مینی‌بوس که فریبرز مجدد دنبالمون اومد و گفت

 فریبا رفت و من نتونستم جلوشو بگیرم اما عاطفه نباید بره من برای فرار نکردن عاطفه برای چیزی که عاطفه ازش می‌ترسه حاضرم بجنگم

 عزیز منو هدایت که روی پله‌های مینی‌بوس که فریبرز گفت

 اگر جای مادرمین برام مادری کنین نزارین عاطفه بره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۱


روی پله دوم رسیده بودم که فریبرز چادر عزیز گرفت و گفت

 تورو خدا عزیز خانم جون عزیزترینتون

 عزیز تردید کرد لحظه‌ای از هدایت من دست برداشت اما دوباره هول ریزی بهم داد و گفت

 برو عاطفه


دروغ چرا وقتی روی صندلی نشستم دلم غصه‌دار فریبرز و حال روزش بود غصه‌دار عزیز و رفتاری که به میل و خواسته‌اش خودش نبود دلم غصه‌دار عاطفه بود عاطفه و تمام احساساتش در اون لحظه 

در اون لحظه تلخ

 لحظه‌ای جدایی


 دست خودم نبود برای اولین‌بار بود که فرسخ‌ها از خانه و خانواده دور می‌شدم اون هم به این شکل با هر کیلومتری که ماشین پیش می‌رفت ترس و دلهره‌ام بیشتر و بیشتر می‌شد

 راهی ناآشنا و طولانی دوری و دل‌تنگی ترس و رغبت وارونه باعث شده بود اشکام سرازیر بشه 

به بیرون به منظره‌ای چشم دوخته بودم که برام هیچ لذتی نداشت 

به راهی که انتخاب کرده بودم و دلم می‌خواست درش ثابت‌قدم بمونم


وقتی برای اولین‌بار وارد اون روستا شدم قالب تهی کردم خانه‌های کاه‌گلی بسیار قدیمی که چوب‌هایی در کوچه سنگینی دیوار اون‌ها رو به دوش می‌کشید

 اول روستا ساک به دست ایستاده بودم و نگاهم به خانه‌ها بود که مردی با لباس سرهمی سفید و ریش بلند سمتم اومد و با لهجه‌ای خاص پرسید 

شما خانم معلمِن

سلامی کردم و گفتم

 بله من از طرف نهضت منتقل شدم این‌جا 

اشاره کردو گفت 

خیلی خوش‌امین بفرمید مه ره به شما نشون میدم

 ساکم رو برداشت و همراهیم کرد 


رنج دوری با دیدن رنج زندگی دشوار اهالی روستا برام کم‌رنگ شده بود 

رنج نداشتن آب نداشتن گاز نداشتن هیچ‌گونه امکانات هیچ‌گونه راه درآمد و کسب‌وکار

 غصه‌ی بچه‌های کوچک غصه مردان بزرگ غصه زنان دلسوز اون روستا درس زندگی بهم میداد

من دلیل خیلی چیزهایی که نمی‌دونستم رو فهمیدم دلیل  تحمل رنج این سختی‌ها رو متوجه شدم وقتی اهالی روستا هم با هم متحد بودن و باهم و برای هم زندگی می‌کردن...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
محیا جونم کجایی بیا که سایت درست شده

سلام عزیزم آره سایت که درست شده ولی از اونجایی که من پارت ها رو تو تل تایپ و ویرایش می‌کنم فیل.تر شکنم ۲۴ ساعت خدا وصل نمی‌شه واقعا این چند روزه بابت پارت گذاری اذیت میشم 🤕

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام عزیزم آره سایت که درست شده ولی از اونجایی که من پارت ها رو تو تل تایپ و ویرایش می‌کنم فیل.تر شک ...

سلام گل

خداقوت

بهتری ان شالله؟

حیفم اومد در مورد این پارت های جدید نظر ندم

راستش خیلی بیشتر از اول رمان دوسشون دارم

پر از شوق زندگی

حس زندگی

خواستن و رفتن بود

یه جورایی برعکس رمان های آبکی این روز ها که همه ی خوشی ها و خوشبختی ها رو گره میزنن به جنس مخالف و پول این پارت ها برام بوی خوش زندگی و پیشرفت داشت

آفرین و هزاران آفرین به این طرز تفکر و قلم شیوا

ایمان دارم یه روز بین نویسنده های برتر کشور اسمتو میشنوم عزیزم

در پناه خدا موفق و سربلند باشی

سلام گل خداقوت بهتری ان شالله؟ حیفم اومد در مورد این پارت های جدید نظر ندم راستش خیلی بیشتر از ا ...

سلام ممنون عزیزم💖

خیلی خوشحالم کردی که نظرتو برام نوشتی شاید ندونین ولی دلیل ادامه ی این راه و نوشتن تو این روزها فقط وجود شماست.وجود شما کنارم بهم قوت نوشتن میده هولم میده سمت دفتر و برداشتن خودکار و نوشتن ادامه‌ی داستانی که تو این حال خراب  به خودمم حس خوب منتقل می‌کنه چیزهای زیادی در ذهنم دارم و تمام تلاشم اینه که اونها رو به بهترین شکل بنویسم و بیان کنم

فقط یادتون نره برام دعا کنین 🙏🌷

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۲


مستقر شدن توی یه خونه روستایی ایوان دار که مساحت کمی داشت اما برای من آماده‌شده بود گرچه بی عزیز برام تلخ بود اما من اون‌جا بودم برای هدف دیگه‌ای

از فردای اون روز تصمیم گرفتم کارمو شروع کنم توی کلاسی که نه تخته داشت نه میز و صندلی اماخب من ی بار دیگه هم کلاس بی‌میز و صندلی و تخته رو اداره کرده بودم

انرژی مضاعفی داشتم برای این کار شاید ب خاطر عزیز بود نمی‌دونم شایدم ب خاطر وجود بچه‌هایی که با چشمانی معصوم منتظر من برای  شروع بودن

تعداد بچه‌ها زیاد نبود سه‌تا دختر ۷ ۸ ده‌ساله و ۵ تا پسر تقریباً نوجوان که مشتاق یاد گرفتن بودن

یکی از اون پسرها به اسم اسماعیل شوق بیشتری نسبت‌به بقیه داشت اسماعیل اولین نفری بود که با لهجه شیرین خراسانی بهم گفت هر کمکی بخوام انجام می‌ده

من به‌همراه اسماعیل و چند تن از اهالی روستا تقریباً تونستیم کلاس رو تا حدودی سرپا کنیم گرچه هنوز هم خیلی از امکاناتی که برای شروع یک کلاس خوب بود رو نداشتیم

هوای خراسان توی اون فصل سال سرد و همراه با وزش بادهای تند بود بادهایی که خیلی وقت‌ها وحشت‌آور بود و باعث می‌شد سقف کلاس نیمه پلاستیکی ما گاهی تا مرز خراب شدم بره

من هم به‌خاطر عادت نداشتن به چنین آب‌وهوایی پوستم خشک و شکننده و چشمانم همیشه سرخ و سوزش آور شده بود

دشواری‌های تدریس در اون روستا بی‌نهایت بود و من در حال تلاش برای رفع گوشه‌ای از اون دشواری‌ها بودم

غم‌انگیز بود اما من سرمشق بچه‌ها رو مجبور بودم کف دستشون بنویسم

دستان کودکانی که توی اون سن زبر و ترک‌خورده بود

مسائل بهداشتی هم به‌خاطر نبود آب رعایت نمی‌شد و من از این بابت واقعاً نگران بچه‌ها بودم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۳۳


همون روزها بود که من متوجه شدم قبل تدریس کارهای واجب‌تری برای انجام دارم

غم‌انگیز بود اما من مجبور شدم موهای دختران کلاسم رو کوتاه کنم موهای زیبایی که به‌خاطر شپش و بیماری‌های متفاوت دیگه به‌خاطر عدم رسیدگی و رعایت نکردن بهداشت گره‌خورده بود

غم‌انگیز بود اما من وادار شدم برای رفع قارچ بین انگشتان دست‌وپای پسران کلاسم انگشتان اونها را ساعت‌ها در سرکه کنم و غم‌انگیزتر از همه این بود که من گاهی دکتر هم خطاب می‌شدم

دکتر بی‌سوادی چون عاطفه که تمام دردهاشو عزیزش التیام می‌داد

من اون روزها با زندگی بین مردان و زنانی که داغ‌دار نداشتن خیلی چیزها بودن فهمیدم آسایش به چه معناست

فهمیدم و مصمم شدم برای هدیه دادن معنای اصلی آسایش به هم‌وطنانم


وقتی برای اولین‌بار سوار قاطر شدم تا به مرکز شهرستان برم شاید بتونم از مخابرات نیمه کارش به عزیز زنگ بزنم به یاد خوشحالی روزی افتادم که برای خانه خط تلفن کشیدن

آه که چقدر دلم می‌خواست این خوشحالی رو هم من روزی به این آدم‌ها هدیه بدم


با صدای بلندتری گفتم

عزیز عزیز صدامو می‌شنوین؟

با خش‌خشی بی‌امان تلفن رو از گوشم دور کردم و خسته روی زانو نشستم

انگار نیاز داشتم صدای انرژی‌بخش عزیز رو بشنوم

چشامو بستم و اشک ریختم و آهسته گفتم

عزیز

طولی نکشید که صدای عاطفه گفتن عزیز رو نصفه‌نیمه از گوشی تلفن شنیدم

جرقه وار بلند شدم گوشی رو به گوشم فشار دادم و گفتم

جانم عزیز جانم

تا عزیز گفت

خوبی مادر؟

گریه‌ام شدت گرفت اما گفتم

من خوبم عزیز شما خوبین آتنا بچه‌ها همه خوبن؟

عزیز گفت

خوبیم مادر ما هم خوبیم فقط دل‌نگران تو بودیم

گفتم من جام خوبه عزیز نگرانم نباشید

صدا قطع و وصل شد اما شنیدم که عزیز گفت

خودتو خوب بپوشون

دلم برای خودش و حرفاش لک‌زده بود صداشو به قلبم فرستادم و گفتم

چشم عزیز چشم

عزیز گفت

آره مادر شماره‌ای چیزی از خودت به ما بده ما بهت زنگ بزنیم

بلندتر گفتم

عزیز این‌جا شماره نداره من خودم هر چند وقت یه‌بار بهتون زنگ می‌زنم

دوباره اون خش‌خش بی‌امان و بعد از چند ثانیه بوق آزاد

مغموم و ناچار گوشی رو گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم تا اشک‌هامو پس بزنم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش