💬۱۲۶
مریم گفت
کجاش اشتباه عاطفه ؟
گفتم
وای باورم نمیشه انگار خوابگرد شدی
مریم گفت
من مطمئنم مامانمم با اینموضوع مخالف نیست
شاکی گفتم
تو میتونی مادر یه بچه نهساله باشی؟
مریم گفت
چرا نتونم الانم بیشتر ساعات امیرعلی با منه مامانم که درگیر کارای مسجد
گفتم
این فرق داره تو برای اون بچه نامادری محسوب میشی
مریم گفت
هر کاری میکنم برای خوب بودن باهاش
متعجب نگاش میکردم که مریم خجالتزده گفت
البته اگه خودش قبول کنه شنیدم خیلی به خانمش وفادار
با حرص گفتم
لابد تو میخوای ازش خواستگاری کنی؟
مریم لب به دندون گرفت و گفت
نه بابا استغفرالله
گفتم
پس چه فکری داری؟
مریم لبخند زیر لبی زد و گفت
مامانم اگه بتونه به گوش خالهاش برسونه اون بیشک میتونه محمد و راضی کنه
متعجب گفتم
محمد؟
مریم اینبار بیپروا لبخند پررنگی زد سر تکون داد و گفت
اسمش محمد دیگه
انگشت اشاره به دندون گرفتم و گفتم
حیات کجا رفته دختر
مریم ریز ریز خندید و گفت
ببخشید
شوکه از احساس تازه شعله کشیده در وجود مریم برگشتم خونه
یکی از شاگردای عزیز درحال پرو لباس عروسش بود و عزیز هم مشغول برطرف کردن ایراداتش که رفتم داخل و گفتم
بهبه مبارکه
روحالله چهاردستوپا تندی اومد سمتم و گفت
دد آقا
فوری بغلش کردم بوسیدمش و گفتم
بگو آبجی آبجی عاطفه
روحالله با انگشتای کوچیکش روی صورتم ضربه زد و گفت
آته
خندیدم و گفتم
عزیز میبینین سعی داره اسم منو بگه
عزیز گوشهی دامن سفید پریدخت شاگردش رو سنجاق زد و گفت
تو که نبودی یه نامه برات اومده
عزیز بروی میز اشاره کرد و گفت
بازش نکردم
همونطور که روحالله بغلم بود رفتم سمت میز و گفتم
از کجا اومده ؟
عزیز جوابی نداد که نامه رو برداشتم و بازش کردم
اما با خواندن خط به خط او نامه هاجوواج موندم
تا روحالله نامه رو از دستم کشید عزیز پرسید
از طرف کی عاطفه ؟
بهتزده به عزیز نگاه کردم که پریدخت جای عزیز پرسید
چی شد عاطفه چیز بدی تو نامه نوشته بود؟
عزیز که تازه متوجه حالوروزم شده بود بلند شد اومد سمتم نامه رو قبل اینکه روحالله پاره کنه از دستش گرفت و گفت
چرا ماتت برده دختر ؟
چشامو با ناباوری رویهم فشردم و گفتم
وای عزیز بدبخت شدم