2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۱۱۸


با دیدن خاله که تو کارگاه عزیز بود خوشحال شدم  فکر کردم فریبا هم همراه اومده ولی اون تنها اومده بود برای دوخت یه لباس


وقتی حال فریبا رو ازش پرسیدن مردد بودم

می‌ترسیدم فریبا از حس فریبرز به مامانش چیزی گفته باشه

ولی خاله خیلی راضی و خوشحال شروع کرد به تعریف از حال و احوال و شرایط زندگی فریبا توی خارج

خاله می‌گفت فریبا بی‌نهایت از شرایط تحصیلی اون ور راضیه و می‌گه کاش از اول می‌رفته اون‌جا درس می‌خونده

از خاله پرسیدم

فریبا کی برمی‌گرده

و اون در جوابم خندید و گفت

چی بگم عاطفه جان الان که یه جوری دل‌بسته به اون‌جا که انگار همون‌جا به دنیا اومده انگار دلش برای ما هم تنگ نشده اما گفته بزودی یه سر میان ایران

خاله مکث کرد و گفت

می‌خوای شمارش رو بدم بهش زنگ بزنی البته بیشتر فقط آخر هفته‌ها جواب‌گوی

لبمو جویدم و گفتم

بله اگه می‌شه

خاله گفت

پس برو یه قلم و کاغذ بیار برات یادداشت کنم

دختر من که بی‌وفا و ولی تو بهش وفادار بمون

اون لحظه واقعاً تصمیمم  به این بود با گرفتن شماره فریبا از خاله بهش زنگ بزنم اما به بعد نتونستم

هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم بهش زنگ بزنم

بارها پای تلفن نشستم حتی چند رقم از اون شماره رو هم می‌گرفتم ولی آخرسر بی‌نتیجه قطع می‌کردم


چند روز بعد با خداحافظی عزیز از خونه بیرون رفتم اما همین‌که پامو توی کوچه گذاشتم

فریبرز صدام زد

فوری متعجب نگاش کردم

بغل دیوار رو ترک موتور نشسته بود

به سر کوچه نگاهی انداختم و پرسیدم

تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

از موتور پایین اومد و خوشحال گفت

اومدم یه خبر خوب بهت بدم

اخم کردم و گفتم

چه خبری ؟

فوری گفت

فریبا داره میاد

جوابی ندادم که جلوتر اومد و گفت

خوشحال نشدی؟

سرمو انداختم پایین و گفتم

سلاممو بهش برسون

گفت

مگه خودت نمیای دیدنش؟

مکث کردم و جواب دادم

اون دلش نمی‌خواد منو ببینه

فریبرز گفت

اون هنوز تو رو دوست خودش می‌دونه

بارها تلفنی از من سراغتو گرفته منم همیشه بهش گفتم از دور مراقبتم

به فریبرز نگاه کردم و گفتم

فریبرز برگرد خونه‌تون

ولی اون گفت

چند روز پیش اومده بودم بازارچه

یه تیکه سنگ فیروزه کف دستش بهم نشون داد و گفت

اینو خریدم می‌خوام باهاش برات یادگاری یه گردن‌بند درست کنم

چشمامو روی‌هم فشردم و گفتم

فریبرز

آهسته اما با مکث پرسید

تو دوستم نداری عاطفه ؟

سر تکون دادم و گفتم

ما قد این حرف‌ها نیستیم مگه تو چند سالته که فکر کردی می‌تونی عاشق شی مسخرست این حس تمومش کن

نفسی گرفتم و گفتم

دیگه هم تنها این‌جا نیا

بی توجه تندی پرسید

راسته که به‌خاطر یه پسر رفاقتت با فریبا به‌هم خورده؟

با تردید نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

نه اشتباهه یه اشتباه بزرگ که بعداً ثابت می‌شه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۹


بازم بدون مکث پرسید

پس چرا چند روز پیش می‌خواست بهت هدیه بده

عصبی نگاش کردم و گفتم

کسی نمی‌خواسته به من هدیه بده

گفت

ولی خودم دیدم

سر تکون داد و گفت

رفیقم دیده رفتی مغازه‌اش

کلافه گفتم

اون‌جا عطاری

فوری گفت

بیرون عطاری با هم حرف می‌زدین

عصبی گفتم

یه مسئله بود یه چیزی که حل شد

این‌بار مکث کرد اما با بغض پرسید

دوستش داری؟

اخمام گره خورد و گفتم

چی داری می‌گی !

گفت

مگه به‌خاطر همین پسر بی‌خیال رفاقتت با فریبا و رفتنش نشدی پس یعنی دوستش داری دیگه

عصبی گفتم

بس کن دیگه فریبرز لطفا تو به تهمت‌های خواهرت دامن نزن

با بغض گفت

اگه تهمته چرا به فریبا ثابت نکردی چرا حالا نمی‌گی دوسش نداری ؟

سر تکون دادم و به راه افتادم که فریبرز دنبالم اومد و گفت

عاطفه بفهمم اومده سمتت عین اون خواستگارت زخم‌وزیلیش می‌کنم

شوکه سر جام ایستادم

بهت‌زده برگشتم به فریبرز نگاه کردم که گفت

فکر نکن خبر ندارم

متعجب پرسیدم

تو چی‌کار کردی؟

گفت

راه افتاده بود با خواهرزاده‌اش دنبال دید زدن تو

به فکر اون دختر مرد همراهش که چند بار دنبالم اومده بودن افتادم که فریبرز گفت

به این پسر بسیجی هم حالی می‌کنم دیگه حق نداره طرفت بیاد

باورم نمی‌شد این فریبرز هیجده‌ساله این‌طوری حرف بزنه

همچنان توی بُهت بودم که گفت

به‌خاطر منم که شده فریبا مجبوره دوباره بیاد سمتت پس نگرانه رفاقت با فریبا نباش خودم همه چیو درست می‌کنم فقط بذار فریبا برگرده

جوابی ندادم که گفت

می‌بینمت عاطفه


پاهام سست شده بود انتظار شنیدن این حرف‌ها رو از سمت فریبرز هرگز نداشتم هرگز...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام ممنون 🌷 به به تبریک می‌گم عزیزم.انشالله مصاحبه رو هم قبول می‌شی و موفق میری سرکار🙏

استرس دارم همش

هر بچه ای منو میبینه میگه خوشبحال بچه تون چقدر مامان مهربونی داره   ولی نمیدونن من بچه ندارم  کاش خدا نگام میکرد من باردار میشدم و صاحب یه فرزند سالم و زیبا خدایا امیدم به تو هست خودت دستمو بگیر
استرس دارم همش

تو گوگل سرچ کن معمولا تو مصاحبه چیا میپرسن آماده برو 

و باقیشم بسپار بخدا.قدم بزرگه رو برداشتی مصاحبه چیزی نیست نگران نباش منم حسابی برات دعا میکنم😉

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۱


شاید یکی از اشتباهات اونروزام همین بود که دلم طاقت نیاورد و عزیزو راضی کردم دونفری بریم خونه‌ی آقای شاکری

دیدن فریبا

 به این خیال که آبا از آسیاب افتاده و فریبا بی‌خیال اون تهمت‌ها شده یا شایدم حرف‌های فریبرز که گفت هنوزم فریبا ازم سراغی میگیره قلقلکم داده بود برای دیدنش اما خب کاش اونروز همراه عزیز به اون‌جا نمی‌رفتم

هنوزم که هنوز وقتی به اون روز فکر می‌کنم دلم می‌گیره و بغض می‌کنم

با تلاش عزیز و البته اصرارهای من عزیز لباس خاله رو چندروزه دوخت و ما دونفری با سپردن روح‌الله به آتنا راه افتادیم سمت خونه آقای شاکری

 با دیدن درب خونشون ی لحظه ایستادم دروغ چرا همون موقع دلم گواهی بد داد اما عزیز جلوتر رفت و گفت

 بیا دیگه عاطفه 

نفسمو بیرون فرستادم و همه‌چی رو سپردم دست خدا 

عزیز زنگ در رو فشرد و رو به من گفت

 عاطفه زیاد طولش ندی ممکنه روح‌الله آتنا رو اذیت کنه

 سر تکون دادم و گفتم

 چشم عزیز

تا فریبرز درو باز کرد لبخند زد و خوشحال گفت 

سلام خوش اومدین

 عزیز هم با لبخند حالشو پرسید که فریبرز کنار رفت و گفت

 بفرمایید بفرمایید 

دیدن فریبا بعد از چند ماه دوری هم برام خوشحال‌کننده بود هم توام با استرس 

به‌خوبی می‌شد تشخیص داد انتظار دیدن منو عزیز و نداشت چون به‌کلی جا خورد

بین خوش‌آمدگویی ها و تعارفات خاله ساکت مونده بود و چشم دوخته بود بهم 

اما من پیش‌قدم شدم و جلو رفتم برای بغل کردنش دلم براش تنگ شده بود حتی با وجود آخرین حرف‌های تندی که بهم زده بود 

خیلی سرد جوریکه برام کاملاً ناآشنا بود از بغلم جدا شد و اولین چیزی که پرسید این بود 

از کجا فهمیدی من برگشتم؟

 ساکت مونده بودم هنوز جوابی بهش نداده بودم که خاله گفت 

فریبا با عاطفه برین پایین راحت باشین


 در سکوت توی اتاق فریبا مقابل هم نشسته بودیم که فریبرز در رو باز کرد و با یه سینی چای و شیرینی اومد داخل

 سینی رو زمین گذاشت و با لحن شوخی گفت

 فکر می‌کردم مثل همیشه وقتی به‌هم می‌رسین کلی با هم حرف دارین پس چرا حالا ساکتین؟

فریبا به فریبرز چشم دوخت و گفت 

پس حدسم درست بود تو بهش گفتی من برگشتم

 فریبرز گفت 

گیرم که من گفته باشم چه فرقی داره مهم اینه که شما دو تا رفیقین دوتایی بازم باید با هم ...

فریبا از جا بلند شد و تند گفت

 تو بی‌خود کردی خودتو انداختی وسط اصلا کی به تو اجازه داد بری اون‌جا؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۱


فریبرز به من نگاهی انداخت و در جواب فریبا گفت

 اولاً که تو برای من تعیین تکلیف نمی‌کنی من چه کار کنم دوماً الکی خودتو به بی‌خیالی نزن تو هم دلت می‌خواست عاطفه رو ببینی

فریبا سر تکون داد و گفت

 چنین چیزی نیست 

مکث کرد و ادامه داد

 آخرین بار تو همین اتاق بهش گفتم دیگه دلم نمی‌خواد ببینمش

 من همچنان ساکت بودم که فریبرز گفت

 تو اشتباه برداشت کردی بین اون پسره و عاطفه هیچی نیست خود عاطفه بهم گفت 

فریبا با طعنه خندید و گفت 

برادر ساده‌دل من

 فریبا خشم گین طوری که نگاهش برایم غریبه بود بهم چشم دوخت و گفت 

هیچ‌کس به‌اندازه من عاطفه رو نمی‌شناسه منم روزی عین تو فکر می‌کردم اون راستگو ترین ادمیه که میشناسم

گرفته گفتم

 اگه منو خوب می‌شناسی باید خوب بدونی من اهل این حرفا نیستم

 فریبرز قبل این‌که فریبا چیزی بگه گفت 

عاطفه راست می‌گه اون اهل این حرف‌ها نیست اون نمی‌تونه به یه پسر غریبه دل ببنده

فریبا گفت 

عکس این‌موضوع بهم ثابت شده

فریبرز عصبی گفت

 کی کجا چه‌جوری بهت ثابت شده؟ بگو تا منم بدونم

 فریبرز نگام کرد و گفت 

که اگه بهم ثابت شه دمار از روزگار اون پسره درمیارم 

کلافه گفتم

 بس کنین خواهش می‌کنم

 چرا نمی‌خواین بفهمین چنین چیزی وجود نداره

 بغضمو فرو خوردم و گفتم

 فریبا به حرمت ده سال رفاقتمون این موضوعو تمومش کن تو رو خدا

 این تهمت‌ها داره آزارم می‌ده 

خجالت نمی‌کشی به رفیقت به خودم اشاره کردم و گفتم

 به من به عاطی چنین تهمت‌هایی می‌زنی؟

من امروز اومدم این‌جا برای دیدنت چون دلم برات تنگ شده بود برای رفیقم رفیق روزای خوب و بدم 

نه دیدن این فریبا 

فریبایی که نگاهش لحنش تعجبش برام ناآشنا و غریب است

 سر تکون دادم و گفتم

 آره دفعه پیش توی همین اتاق تا حد زیادی قلبمو شکوندی حرف‌های تلخ زدی تهمت زدی باورم نکردی اما منم اون روزو باور نکردم چون رفیقمو خوب می‌شناختم 

می‌دونم کسی نیست که به‌آسونی رفاقتش رو کنار بذاره

 اونم برای چیزی که اصلا وجود نداشته و نداره 

احمقانه‌ست این فکر لطفاً کنارش بزار

 نذار بیشتر از این از هم دور بشیم

اینو از من از عاطی از ته‌تغاری عزیز از دختر سید اولاد پیغمبر به گوش داشته باش من اهل دل‌دادگی نیستم من دل به مخالف نمی‌بندم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۲

با چشم‌های پر به فریبرز نگاه کردم و گفتم 

حتی به برادر تو که هنوزم عین برادر نداشته خودمه

 صد سال دیگه هم بگذره حسم به هیچ کدوم‌تون تغییر نمی‌کنه نه به تو که رفیقمی نه به فریبرز که برادرمه حالا هر دو تون به افکار اشتباهتون ادامه بدین

 تا خواستم برم فریبرز رو به فریبا  گفت

 نزار بره

نزار فریبا من به عاطفه نرسم بجون مامان زندگیتو خراب می‌کنم پس نزار بره تو تنها دلیل بودن عاطفه کنار منی

 در رو باز کردم که فریبا گفت

صبر کن عاطفه

 فریبا اومد سمتم

 درست مقابلم ایستاد و گفت 

توی چشام نگاه کن و بگو بین تو و اون پسره هیچی نیست گرچه اینو به‌خاطر خودم نمی‌گم 

بدون این‌که به فریبرز نگاه کنه بهش اشاره کرد و گفت

 به‌خاطر برادرم می‌گم که سفت‌وسخت به تو دل‌بسته

 غمگین به چشمهای فریبا چشم دوختم و با اندوه گفتم

 دلم برای رفاقت بی‌چون‌وچرامون خیلی تنگ می‌شه

 نفسی گرفتم و با بغض گفتم

 خداحافظ رفیق

 فریبرز قبل بیرون رفتنم بدوبدو اومد سمتم دستمو گرفت و گفت 

عاطفه 

بدون تعلل تا دستمو توی دستش حس کردم اونو پس زدم و عصبی تو صورتش گفتم

 اینو برای آخرین‌بار مقابل فریبا میگم تا دیگه اگه از جانب تو خبری ازش به دستم رسید فکر اشتباه نکنه

دیگه حق نداری سمتم بیای به هر دلیلی به هر علتی دیگه حق نداری نزدیکم بشی

 این‌بار آهسته‌تر گفتم 

بهتره حرمت‌ها سر جاش بمونه

 فریبرز با بغض با مکث اما محکم گفت

آتیشش می‌زنم عاطفه حتی اگه یه قدم فقط یه قدم بیاد سمتت

متعجب تر از قبل بی‌پروا به چشماش زل زدم و گفتم

 نمی‌شناسمت فریبرز احساس می‌کنم تو رو هم عین خواهرت نشناختم

 انگار تو اون پسره آروم هم‌بازی وسطیمون نیستی

 آهی کشیدم و گفتم 

یه غریبه‌ای برام،یه غریبه

 فریبرز مانع بیرون رفتنم از اتاق شد و گفت 

دوستت دارم عاطفه اینو می‌فهمی؟

 چشامو روی‌هم فشردم و گفتم

 فریبرز

 لبشو به دندون گرفت و گفت

 حست باید تغییر کنه.

با تحکم گفت

 باید تغییر کنه عاطفه

 به فریبا نگاه کردم و با بغض گفتم

 برادر تو توجیه کن فریبا بهش بفهمون اون برادر کوچک‌ترمه

 فریبرز طوری بلند گفت 

من برادر تو نیستم که ترس برم داشت صداش به عزیز و خاله نرسیده باشه 

فریبا جلو اومد و گفت 

فریبرز بسه دیگه

 فریبرز جدی به فریبا نگاه کرد و گفت

 بهت گفتم باید رفاقتتو به‌خاطر منم که شده با عاطفه حفظ کنی گفتم یا نه؟

 منتظر جواب فریبا نموند و ادامه داد 

بهت گفته بودم عاشقشم و برای بدست آوردنش بهت احتیاج دارم 

بلندتر گفت

 گفته بودم یا نه؟

 فریبا نفس بلندی کشید و گفت 

دوستت نداره این‌جوری کاری از دست من برنمیاد

 فریبرز با ناباوری با فکی منقبض اشک ریخت و بهم گفت

 دوسم نداری؟

 غمگین گفتم

 چرا داری همه چیو خراب می‌کنی؟

 نگاهشو ازم گرفت و گفت

 برای تغییر حست هر کاری می‌کنم این‌قدر میام و می‌رم تا بهم دل ببندی به همه می‌گم به همه ثابت می‌کنم تو برای منی...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
تو گوگل سرچ کن معمولا تو مصاحبه چیا میپرسن آماده برو  و باقیشم بسپار بخدا.قدم بزرگه رو برداشتی ...

مرسی عزیزم خیلی برام دعا کن 

هم مصاحبه هم برا انتقال کنین کارم بشه

هر بچه ای منو میبینه میگه خوشبحال بچه تون چقدر مامان مهربونی داره   ولی نمیدونن من بچه ندارم  کاش خدا نگام میکرد من باردار میشدم و صاحب یه فرزند سالم و زیبا خدایا امیدم به تو هست خودت دستمو بگیر

لایک

(از کسی پرسیدند: ماه قشنگتراست یا مادرت؟گفت ماه را که میبینم یاد مادرم میفتم اما مادرم را که میبینم ماه را فراموش میکنم.....!)###(همه میپندارند که عکس پدرم را به دیوار خانه ام آویخته ام اما نمی‌دانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام) یه گل پسر دارم که همه ی زندگیمه    ،،،ویه دختر پیرهن زری     

💬۱۲۳


به سفره شام چشم دوخته بودم که عزیز متوجهم شد و گفت

عاطفه گرسنه نیستی؟

به عزیز نگاه کردم و بی‌مقدمه گفتم

عزیز من تصمیم گرفتم برم نهضت

عزیز متعجب گفت

واقعاً؟

سر تکون دادم و گفتم

آره البته اگه شما هنوزم موافق باشین

عزیز گفت

خودت که می‌دونی منم خیلی دوست دارم تو معلم بشیی اما خب حاجی زنگنه می‌گفت بعد چند وقت آموزشیاری باید بری تو روستاهای دورافتاده تدریس کنی

غمگین گفتم

میرم عزیز به‌همین خاطرم می‌خوام برم

عزیز اخماش متعجب به‌هم گره خورد و گفت

واسه این‌که بری راه دور می‌خوای بری نهضت اونم تو که طاقت یه ساعت دوری نداری

سرمو انداختم پایین و گفتم

مجبورم

عزیز متعجب تر گفت

چه اجباری ؟

دو قطره اشکم چکید روی سفره که عزیز گفت

چی شده دختر ؟

باید به عزیز می‌گفتم عزیزو باید در جریان می‌ذاشتم

با خجالتی توأم با غصه گفتم

فریبرز

به عزیز نگاه کردمو گفتم

می‌گه حسش به من بیشتر از یه خواهر

عزیز قاشق دستشو توی بشقاب گذاشت و گفت

همین فریبرز خودمون؟

گفتم

من که برم راه دور اونم افکارش رو بیرون می‌ریزه

عزیز نفسشو بیرون فرستاد و گفت

به‌حق چیزای ندیده و نشنیده این بچه مگه چند سالشه که هوای عاشقی زده به سرش

عزیز فکر کرد و گفت

نکنه تو...

سر تکون دادمو گفتم

نه عزیز باور کنید من کار خطایی نکردم برای من همیشه فریبا یه خواهر و فریبرز یه برادر بوده یه برادر کوچک‌تر

عزیز جا خورده دستی به صورتش کشید و گفت

استغفرالله

عزیز نگام کردو گفت

از کی می‌دونی؟

گفتم

از قبل رفتن فریبا اما جدیش نگرفتم باورش نکردم اصلا انگار برام یه شوخی بود

عزیز بهم زل زد و گفت

پس به‌خاطر همین رفاقت تو با فریبا کم‌رنگ کردی اون روزایی که حالت بد بود و گرفته بودی به‌همین خاطر بود

سرمو انداختم پایین جایز نبود همه‌چیز و به عزیز بگم

عزیز گفت

عاطفه می‌ترسم گناهی کرده باشی که اون بچه رو هوایی کرده باشه

فوری گفتم

نه به خدا عزیز به جون خودم من کار بدی نکردم

عزیز بازم جدی گفت

جای قسم خوردن بشین فکر کن ببین کجای کارت اشتباه بوده که برادر دوستت رو به‌اشتباه انداخته

با بغض گفتم

عزیز

عزیز اخم کرد و گفت

عزیز چی ها روز اول که فهمیدی باید میومدی به خودم می‌گفتی تا هم گوش تو رو بپیچونم همون پسره نه حالا که با سکوتت دل دادی به دلش

گفتم

من دل به دلش ندادم عزیز چرا این‌جوری می‌گین

من سرزنشش کردم بهش گفتم اشتباه کرده گفتم اون برام یه برادر

عزیز عصبی گفت

خب با حرف‌هایی که بهش زدی قانع شد؟

غمگین گفتم

تقصیر من چی عزیز چرا از من ناراحتین

عزیز گفت

توی محل هم اومده دنبالت؟

فوری گفتم

نه فقط...

اهسته ادامه دادم

چند روز پیش اومده بود خبر آمدن فریبا رو بهم بده

عزیز با تاسف سر تکون داد و گفت

تو هم منو برداشتی بردی خونه‌شون

گفتم

من برای دیدن فریبا رفتم اون‌جا

عزیز سکوت کرد و گرفته گفت

سفره رو جمع کن نون‌ها خشک می‌شه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۲۴


اون شب عزیز هم مثل من سخت تو فکر بود طوری که دیگه باهام حرف نزد و به هر ۲مون فرصت تصمیم‌گیری داد 


چیزی رو که خیلی خوب متوجه شدم این بود که فریبرز به کل تغییر کرده اون دیگه هیچ شباهتی به گذشته نداشت و این یعنی حالا هر کاری از دستش برمیومد 

دلم نمی‌خواست خاله و آقای شاکری از این‌موضوع باخبر بشن 

نمی‌خواستم بین خانواده‌هامون حرمتی شکسته بشه نمی‌خواستم فریبرز بیش‌از این به احساسش به من ادامه بده نمی‌خواستم فریبا رو بازهم دچار اشتباه کنم

 نمی‌خواستم توی محل کسی من رو با فریبرز ببینه نمی‌خواستم خطایی صورت بگیره نمی‌خواستم اتفاق بدتری بیفته به‌همین خاطر روی تصمیمم مصمم‌تر شدم

 برای رفتن برای دور شدن 

گرچه می‌ترسیدم ترسی که توی چشم‌های عزیز هم نمایان بود

 وقتی به‌عنوان آموزشیار با یه مانتو شلوار سرمه‌ای بلند و مقنعه چونه دار وارد نهضت شدم بغض داشتم دلیلش هرچی که بود اون بغض حجیم سعی در شکستن داشت

انگار قرار بود همون روز از عزیز جدا بشم و برم راه دور

 با معرفی حاجی زنگنه و ورود من به نهضت کلاس‌های مسجد به بعدازظهر موکول شد و من صبح تا ظهر و بعدازظهر تا اذان مغرب سخت مشغول تدریس شدم و شب از فرط خستگی بی‌پایان بیهوش می‌شدم 

اوایل خیلی برام دشوار بود انرژی زیادی صرف تدریس می‌کردم بیشتر ساعات سرپا بودم وقت زیادی برای خوردن وعده‌های اصلی و میان وعده نداشتم گرچه عزیز هر روز صبح برام کلی خوراکی آماده می‌کرد و توی کیفم میذاشت اما خب بیشتر اونها دست‌نخورده برگشت می‌خورد

 تو این مابین کم‌کم بهم لقب خانم معلم تعلق گرفت کم‌کم تعداد دانش‌آموزام بیشتر شد منم کم‌کم به روال زندگی جدیدم عادت کردم و بهش دل بستم

ااین‌که می‌گم بهش عادت کردم شاید ۴ ماه طول کشیده باشد اما خوب راضی بودم 

وقتی چهره افرادی رو که بهشون سواد یاد می‌دادم و اون‌ها می‌تونستن بخونن و بنویسن می‌دیدم خدا رو شکر می‌کردم که تونستم کار خیری انجام بدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سوپ جو

fawt_mmdi | 17 ثانیه پیش

کراشم

mahlin1678 | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش