💬۱۲۲
با چشمهای پر به فریبرز نگاه کردم و گفتم
حتی به برادر تو که هنوزم عین برادر نداشته خودمه
صد سال دیگه هم بگذره حسم به هیچ کدومتون تغییر نمیکنه نه به تو که رفیقمی نه به فریبرز که برادرمه حالا هر دو تون به افکار اشتباهتون ادامه بدین
تا خواستم برم فریبرز رو به فریبا گفت
نزار بره
نزار فریبا من به عاطفه نرسم بجون مامان زندگیتو خراب میکنم پس نزار بره تو تنها دلیل بودن عاطفه کنار منی
در رو باز کردم که فریبا گفت
صبر کن عاطفه
فریبا اومد سمتم
درست مقابلم ایستاد و گفت
توی چشام نگاه کن و بگو بین تو و اون پسره هیچی نیست گرچه اینو بهخاطر خودم نمیگم
بدون اینکه به فریبرز نگاه کنه بهش اشاره کرد و گفت
بهخاطر برادرم میگم که سفتوسخت به تو دلبسته
غمگین به چشمهای فریبا چشم دوختم و با اندوه گفتم
دلم برای رفاقت بیچونوچرامون خیلی تنگ میشه
نفسی گرفتم و با بغض گفتم
خداحافظ رفیق
فریبرز قبل بیرون رفتنم بدوبدو اومد سمتم دستمو گرفت و گفت
عاطفه
بدون تعلل تا دستمو توی دستش حس کردم اونو پس زدم و عصبی تو صورتش گفتم
اینو برای آخرینبار مقابل فریبا میگم تا دیگه اگه از جانب تو خبری ازش به دستم رسید فکر اشتباه نکنه
دیگه حق نداری سمتم بیای به هر دلیلی به هر علتی دیگه حق نداری نزدیکم بشی
اینبار آهستهتر گفتم
بهتره حرمتها سر جاش بمونه
فریبرز با بغض با مکث اما محکم گفت
آتیشش میزنم عاطفه حتی اگه یه قدم فقط یه قدم بیاد سمتت
متعجب تر از قبل بیپروا به چشماش زل زدم و گفتم
نمیشناسمت فریبرز احساس میکنم تو رو هم عین خواهرت نشناختم
انگار تو اون پسره آروم همبازی وسطیمون نیستی
آهی کشیدم و گفتم
یه غریبهای برام،یه غریبه
فریبرز مانع بیرون رفتنم از اتاق شد و گفت
دوستت دارم عاطفه اینو میفهمی؟
چشامو رویهم فشردم و گفتم
فریبرز
لبشو به دندون گرفت و گفت
حست باید تغییر کنه.
با تحکم گفت
باید تغییر کنه عاطفه
به فریبا نگاه کردم و با بغض گفتم
برادر تو توجیه کن فریبا بهش بفهمون اون برادر کوچکترمه
فریبرز طوری بلند گفت
من برادر تو نیستم که ترس برم داشت صداش به عزیز و خاله نرسیده باشه
فریبا جلو اومد و گفت
فریبرز بسه دیگه
فریبرز جدی به فریبا نگاه کرد و گفت
بهت گفتم باید رفاقتتو بهخاطر منم که شده با عاطفه حفظ کنی گفتم یا نه؟
منتظر جواب فریبا نموند و ادامه داد
بهت گفته بودم عاشقشم و برای بدست آوردنش بهت احتیاج دارم
بلندتر گفت
گفته بودم یا نه؟
فریبا نفس بلندی کشید و گفت
دوستت نداره اینجوری کاری از دست من برنمیاد
فریبرز با ناباوری با فکی منقبض اشک ریخت و بهم گفت
دوسم نداری؟
غمگین گفتم
چرا داری همه چیو خراب میکنی؟
نگاهشو ازم گرفت و گفت
برای تغییر حست هر کاری میکنم اینقدر میام و میرم تا بهم دل ببندی به همه میگم به همه ثابت میکنم تو برای منی...