💬۱۱۷
با رفتن آقای مرندی دوباره به سمت فریبرز نگاه کردم اون دوستانی که اطرافش بودن حتی داشتن سیگار میکشیدن و این نگرانکننده بود
همون لحظه یه تاکسی ترمز کرد جلوی مغازه
سروش پیاده شد کرایه رو حساب کرد و از صندوق عقب کلی خرتوپرت بیرون آورد
قصد داشت همه رو ببره داخل مغازه بههمین خاطر کنار ایستادم
سلام آهستهای کردمو اونم آهسته جوابشو داد
اون داخل مغازه مشغول جابجایی اون خرتوپرت بود و من نگاهم سمت فریبرز که گفت
عاطفه خانوم چیزی میخوایین در خدمتم
بالاخره نگاهمو ازشون گرفتم داخل رفتم و گفتم
قدومه شیرازی میخواستم
ترازوی کوچکی که رویمیز بود جابجا کرد و گفتی
یه بسته ؟
توفکر بودم بههمین خاطر با تاخیر جواب دادم
بله
تا پولشو گذاشتم رو میز گفت
بفرمایید قابلی نداره دفعه بعد حساب میکنم
بدون اینکه نگاش کنم بسته رو برداشتم و گفتم
نه ممنون
تا از مغازه اومدم بیرون دنبالم اومد و گفت
ببخشید یهلحظه
سربهزیر ایستادم که هدیهای سمتم گرفت و گفت
بفرمایید
به اون بستهی هدیه پیچ نگاه کردم و گفتم
گفتم که من فریبا رو نمیبینم بهتر هر امانتی...
حرفمو قطع کرد و گفت
نه سوءتفاهم نشه این برای خود شماست
متعجب نگاش کردم که فوری گفت
بهخاطر من چادرتون پاره شد
با مکثی عصبی گفتم
بهخاطر شما نبود خداحافظ
تا یه قدم برداشتم دوباره اومد سمتم و گفت
اون روز دیدم تا مقابل بزازی اومدین ولی داخل نرفتین
بسته رو مقابلم گرفت و گفت
بفرمایید
به اطراف نگاهی کردم و گفتم
لازم نبود چنین کاری بکنین
من نمیتونم اینو از شما قبول کنم
پرسید
چرا؟ چرا نمیتونیم قبولش کنین ؟
مقابل مغازه توی خیابون اصلا جنبه خوبی نداشت من و سروش اینطور باهم صحبت کنیم ولی انگار اصلا متوجه اینموضوع نبود
بیجواب سر تکون دادم و راهمو کشیدم و سعی کردم با قدمهای بلند از اونجا دورشم
از همون روز که از مائده شنیده بودم رقیه خانوم دیدش نسبتبه من چیه رفتارم با اونم سرسنگین شده بود
آخه رقیه خانوم پیش خودش چی فکر کرده بود من حتی حاضر نبودم جواب سلام اون پسر دردسرسازشو بدم