2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

تنها چیزی که روزهای سخت می‌تونست حالمو خوب کنه نوشتن بود

دلی می‌نوشتم نه برای مخاطب خاصی نه برای خواننده و شنونده خاصی

اینکه این‌جا داستان‌هامو پارت گذاری کردم بنظرم جسارت خودم بود چون از واکنش های مختلف بیم داشتم

این روزا همین‌که می‌شینم پشت میز و دفترو باز می‌کنم ذهنم انگار خالی می‌کنه 

اینکه بگم دست و دلم به هیچ کاری حتی نوشتن نمیره دروغ نیست...

دلم برای ادامه داستان 

 برای روایت قصه‌ی عاطفه 

برای شما دوستان منتظر تنگ شده

کاش بتونم بنویسم ...

پارت های آماده ای که دارم مرتب می‌کنم و میزارم هر چند تعدادشون کمه اما امیدوارم استارت بخورم اینجوری🥺😔

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

تنها چیزی که روزهای سخت می‌تونست حالمو خوب کنه نوشتن بود دلی می‌نوشتم نه برای مخاطب خاصی نه برای خو ...

عزیزم این حالت ممکنه برای هر کسی که اونقدر توانایی داشته تا بتونه از هیچی همچین روایاتی رو قلم بزنه پیش بیاد...

به خاطر اینکه ذهنت خالی شده و الان نمیتونی بنویسی احساس گناه نکن، خودت رو مجبور به نوشتن نکن؛ چون در این صورت کارت بهترین نمیشه...

تو کارت خوبه، و میتونی بهترین هارو خلق کنی...

فقط هر وقت آماده بودی دوباره شروعش کن.

مواظب خودت باش، برات بهترین هارو میخوام.

تا در طلب گوهر کانی، کانی                                                                        تا در هوس لقمه نانی، نانی                                این نکته رمز اگر بدانی، دانی                                                                      هرچیز که در جستن آنی، آنی
عزیزم این حالت ممکنه برای هر کسی که اونقدر توانایی داشته تا بتونه از هیچی همچین روایاتی رو قلم بزنه ...

ممنون عزیزم🌷

 واقعا همینطوره شاید خیلی مواقع خیلی مشکلات ریز و درشت داشتم ولی ازشون گذر کردم و این‌طوری نبودم

اما خب حالا هم امیدوارم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
تنها چیزی که روزهای سخت می‌تونست حالمو خوب کنه نوشتن بود دلی می‌نوشتم نه برای مخاطب خاصی نه برای خو ...

سلام گل بانو

قلمت انقدر برامون ارزش داره که حالا حالا ها با ورود به نی نی سایت اولین کارمون چک کردن تایپیک هات باشه پس ناراحت نباش و خوب استراحت کن

میبوسمت دلبر

@سوگلـشیرازی     سوگل جان کجایی نیستی؟


ییه چند وقت درگیر بودم ازمون استخدامی دستگاه اجرایی الان هم قبول شدم برا مصاحبه میخونم استرس دارم

تو خوبی

هر بچه ای منو میبینه میگه خوشبحال بچه تون چقدر مامان مهربونی داره   ولی نمیدونن من بچه ندارم  کاش خدا نگام میکرد من باردار میشدم و صاحب یه فرزند سالم و زیبا خدایا امیدم به تو هست خودت دستمو بگیر
ییه چند وقت درگیر بودم ازمون استخدامی دستگاه اجرایی الان هم قبول شدم برا مصاحبه میخونم استرس دارم ت ...

سلام ممنون 🌷

به به تبریک می‌گم عزیزم.انشالله مصاحبه رو هم قبول می‌شی و موفق میری سرکار🙏

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

🖤

💬۱۱۲


مقابلش نشستم گوشه‌ی چادر مشکی خاکیمو به دست گرفتم پاره‌اش کردم و دور دست زخمیش پیچیدم که تکونی به خودش داد و گفت

دوستتون حالش خوبه؟

سر تکون دادم و گفتم

اون خوبه

زخم دستش کاری بود و این مجبورم کرد دوباره بخوام از گوشه‌ی چادر پارچه‌ای پاره کنم که گفت

کافیه دیگه نیازی نیست

به حرفش توجه نکردم و دوباره پارچه‌ای پاره کردم و دور دستش پیچیدم

چشماشو روی‌هم فشرد و گفت

گرهش نزنید  انگار یه خورده‌ شیشه توی دستمه

با مکثی کوتاه گره کوچکی به دو طرف پارچه زدم و گفتم

این تا درمانگاه نمی‌ذاره خون زیادی از دست بدین

تا بلند شدم گفت

درمانگاه لازم نیست فقط می‌تونین برام یه موچین بیارین؟

با تردید و خجالت نگاش کردم که ادامه داد

خودم درش میارم اذان نزدیکه باید بلندگو رو درست کنم

پس اون صدای خش‌دار از پشت بلندگو  صدای اقا سیامک نبوده


تا وارد خونه شدم مریم لیوان آب‌قند دستش رو کنار گذاشت و با بغض گفت

بدبخت شدم عاطفه اگه پسر رقیه خانم به حاجی زنگنه بگه تو دست من چی دیده ما رو از این‌جا بیرون می‌کنن

با بغض گفت

بیچاره شدم جواب مامانمو چی بدم؟

سر تکون دادم و ناچار گفتم

باهاش حرف می‌زنم ازش خواهش می‌کنم به کسی چیزی نگه

مریم بلند شد نشست و گفت

حتی اگر اونان نگه مجبور می‌شیم دروغ بگیم

لبخند کم‌رنگی زدم

خوشحال بودم که مریم براش مهمه دروغ نگه

مریم اشکاشو پاک کرد و گفت

به مامانم راستشو می‌گم انباری رو هم مرتب می‌کنم کسی دیگه متوجه نشه این‌جا چه خبر بوده این‌جوری مجبور نیستیم دروغ بگیم

حرفشو تایید کردم و گفتم

موچین می‌خوام فکر کنم یه خورده‌ شیشه تودست آقا سروش گیر کرده

مریم به اتاق اشاره کرد و گفت

بین لوازم مامانم شاید بتونی پیدا کنی


دل تماشا کردن اون زخم رو نداشتم به‌همین خاطر هیچ کمکی بهش نکردم فقط با تردید گفتم

می‌شه...

بهش نگاه کردم و گفتم

می‌شه از اون وسیله‌ای که دست دوستم دیدین به کسی چیزی نگین

همونطور که درحال کنکاش اون خورده‌شیشه بود گفت

اینو می‌دونین که داشتن اون وسیله غیرمجاز اونم توی مسجد؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۳


لبم رو به دندون گرفتم و گفتم

اشتباه بزرگی کردیم اما قرار نبود کار خطایی انجام بشه

گفت

نگهداری اون دستگاه خودش یک خطای بزرگه

کلافه و ناچار گفتم

انسان جایزالخطاست هرکسی ممکنه توی زندگی خطا کنه این دلیل نمی‌شه کسانی که از این خطا باخبرن اونو جار بزنن بقیه رو هم خبردار کنن

تازه انگار موفق شده بود اون خورده‌شیشه رو از دستش بیرون بیاره که گفت

کسی قرار نیست جار بزنه کسی هم قرار نیست خبردار بشه

گستاخ نبودم اما توی اون موقعیت وقت معامله بود

به‌خاطر حفظ زندگی رفیقم گفتم

درست شبیه به کاری که من کردم

متعجب نگام کرد

همینم باعث شد سرمو پایین بندازم و بگم

بابت کمکتون ممنون

با مکث اون تکه پارچه مشکی چادرمو به سمتم گرفت و گفت

می‌شه دوباره ببندینش؟

دوباره مشغول بستن دستش شدم که گفت

قبل اومدن حاجی زنگنه بهتره هم انباری رو تمیز کنیم هم درو شیشه

گفتم

بلندگو

منظورمو متوجه شد و گفت

این واجب‌تر دلم نمی‌خواد فکر کنین قراره به‌خاطر بی‌حساب شدن با شما به کسی چیزی نگم

تا خواستم چیزی بگم گفت

فقط کاش دیگه بخاطر رفاقت هر کاری نکنید

اون پارچه رو گره زدم و گفتم

از این بابت پشیمون نیستم

نگام کرد و گفت

اما من بابت گذشته

مکث کرد و خیلی دردناک گفت

خیلی پشیمونم اینو حتما به رفیق‌تون بگید

بلند شدم و گفتم

اگه دیدمش حتما

تا قدم برداشتم گفت

عاطفه خانوم

برگشتم سمتش که گفت

دوستتون یه امانتی پیش من داره میشن اونو بهش برگردونین؟

من ساکت ایستاده بودم که اللهی از دور گردنش بیرون آورد و گفت

بدین به صاحب اصلیش

نفس بلندی کشیدم و گفتم

نمی‌بینمش

بغض کردم اما ادامه دادم

دلش نمی‌خواد دیگه منو ببینه

بلند شد و گفت

پس شما رو هم کنار گذاشته

بیشتر از این نمی‌تونستم و نمی‌خواستم هم‌کلام باشم باهاش وگرنه خیلی دلم می‌خواست بهش کلی بدوبیراه بگم که باعث این کنار گذاشتن شده بود

درسته بهمون کمک کرد همه‌چیز به روال عادی برگرده اما من حالاحالاها دلم ازش پر بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۴


غروب یه جوری برگشتم خونه که عزیز متوجهم نشه

حرف مریم جرقه وار توی ذهنم بود اگر کسی چیزی نبینه لازم نیست اصلا دروغی گفته بشه

عزیز نباید چادر خاکی و پارمو می‌دید

تندی رفتم توی اتاق در و بستم چادر و فروکردم انتهای کمد لباسی که صدای گریه روح‌الله بلند شد

از اتاق بیرون رفتم که عزیز متعجب همون‌طور که روح‌الله رو روی پاش تکون می‌داد نگاه کرد و گفت

برگشتی؟

تا سلام کردم عزیز منتظر جوابم نموند و گفت

حالا که اومدی بیا روح‌الله رو بخوابون غذا روی گاز

نزدیک عزیز نشستم و گفتم

پس بی‌زحمت یه چایی برام میارین حسابی خستم

عزیز روح‌الله گذاشت روی پام و متعجب بوم کشید و گفت

چقدر بوی دود و آتیش می‌دی دختر

صدامو صاف کردم و ناچار گفتم

آره آخه یه چند تا دفتر کتاب با سهل‌انگاری مریم توی انباری سوخت

عزیز متعجب گفت

سوخت؟

سر تکون دادم و گفتم

نگران نشید خدا بخیر کرد

عزیز بلند شد اما گفت

چیزیتون که نشد؟

گفتم

نه عزیز آتیشش سطحی بود

عزیز پرسید

حالا چرا بسوزه؟

مکث کردم و گفتم

با شمع دنبال یه‌چیزی می‌گشت  اونم که پیدا نکرد و باعث شد اون‌شمع بیفته روی چند تا کتاب

عزیز اخم کرد و گفت

تو که مقصر نبودی

گفتم

نه بابا عزیز من چرا

عزیز گفت

کتاب‌ها چی اونا مهم نبودن؟

گفتم

نمی‌دونم فکر نمی‌کنم

این‌بار من بو کشیدم و گفتم

عزیز انگار بوی غذاست...


صبح فردا قبل اومدن بچه‌ها با مریم از اتفاق دیروز صحبت می‌کردیم

اون می‌گفت خدا رو شکر مامانشو تونست تا حدی قانع کنه و مامانش زیادی ازش شاکی نیست


با اومدن تک‌تک بچه‌ها طبق روال همیشه کلاس تشکیل شد و همه مشغول بودیم که کسی گفت

یالا

همگی تا ساکت شدیم مریم گفت

بفرمایید

حاجی زنگنه وارد مسجد شد و دوباره گفت

یالا

فوری چادر سر کردم که حاجی جلوتر اومد و گفت

ببخشید من مزاحم کلاستون شدم

مریم که به‌خوبی حاجی زنگنه رو می‌شناخت به استقبالش رفت و گفت

نه خواهش می‌کنم بفرمایید

حاجی نگاهی به کلاس ساده اما پرمحتوا ما انداخت و گفت

به‌به چه کلاس خوبی

حالا معلم این کلاس کیه؟

مریم فوری به من اشاره کرد و گفت

ایشون عاطفه خانوم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۵


حاجی نگاهی بهم انداخت و گفت

خدا خیرتون بده شنیدم باعث پیشرفت خیلی از هم‌کلاسی‌هاتون شدین

خجالت‌زده آهسته گفتم

نه بچه‌ها خودشون باهوشن

حاجی گفت

به‌نظر این کلاسی یه تخته و چند تا میز و صندلی کم داره

اون کناری ایستاد و گفت

این‌جا می‌تونین تخته رو نصب کنین

می‌گم بچه‌ها تا فردا پس‌فردا مهیا کنن

مریم گفت

ممنون حاج‌آقا باعث زحمت

حاجی سر تکون داد و گفت

خب دیگه بیشتر از این مزاحم شما نمی‌شم بهتره به درستون برسید


خوب می‌شد تشخیص داد که حاجی زنگنه اومده بود یه بررسی اجمالی از کلاس بکنه تا با خیال راحت میز و صندلی برامون تهیه کنه

انگار همه‌چیز اون کلاس به یک کلاس واقعی تبدیل‌شده بود

چون همون روز چند نفر دیگه هم به جمعشون اضافه شدن


تو راه برگشت به خونه به یاد چادرم افتادم اون روز یکی از چادر مشکی های عزیز رو سرم کرده بودم چادری که برام بلند بود و جمع کردنش مشکل

یک آن تصمیم گرفتم تنها برم بازارچه و پارچه بخرم

گرچه هیچ اطلاعی از جنس و نوع پارچه نداشتم

طبیعی بود خب استرس داشتم اما دلم می‌خواست برای اولین‌بار بدون کمک عزیز گندی رو که زدم جمع کنم ولی نمی‌تونستم دودل بودم و همین امر باعث شد از مقابل بزازی پشیمون قدم تند کردم سمت خونه

انگار از یاد برده بودم عزیز من خیلی زرنگ‌تر از این حرف‌هاست

اون به‌خوبی متوجه‌شده بود که صبح من چادر اونو برداشتم چون خیلی سریع تا برگشتم ازم پرسید

چادر خودت چی شده مگه که چادر منو برداشتی

اون لحظه خندم گرفته بود آخه من پیش خودم چی فکر کرده بودم!

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۶


مهم‌ترین نقطه عطف زندگی من توی اون سن همون مسجد و همون کلاس‌ها شد

هر روزی‌که می‌گذشت شاهد بزرگ‌تر شدن کلاسمون بودم شاهد رضایت بچه‌ها و خانواده‌هاشون

روزبه‌روز تعداد صندلی‌ها بیشتر شد روزبه‌روز همه با هم صمیمی‌تر و رفتارمون دوستانه‌تر شد طوری که حتی دخترای سال پایین‌تر هم تقاضای شرکت در کلاس رو داشتن

اما تو اون مابین روزی حاجی زنگنه به عزیز گفته بود نهضت سوادآموزی به یک دبیر احتیاج داره و منو پیشنهاد کرده‌ بود برای این کار عزیز هم به‌شدت موافق این بود

عزیز هرروز و هرشب باهام حرف میزد تا بتونه منو راضی کنه برم نهضت و بی‌خیال کنکور بشم

این یه تصمیم بزرگ بود که به آینده‌ام مربوط می‌شد و من باید عاقلانه تصمیم می‌گرفتم

اون روزا ذهنم به‌شدت درگیر همین موضوع بود به‌خاطر همین هم حواس جمع نبودم

عزیز بهم سپرده بود بعد کلاس برم و برای روح‌الله که انگار داشت دندون درمیاورد قدومه‌ی شیرازی از عطاری آقای مرندی بگیرم اما به کل از خاطر برده بودم این مسئله رو

قبل این‌که کلید بندازم در خونه رقیه خانوم باز شد

تازه با دیدن رقیه خانوم یاد حرف عزیز افتادم همین امر هم باعث شد با عذرخواهی از رقیه خانوم که داشت می‌رفت دیدن عزیز برم سمت عطاری

نرسیده به عطاری فریبرز رو دیدم که دوباره سوار به موتور با چند تا از پسرای محل گرم صحبت بود

البته پسرایی که اصلا موجه نبودن

با دیدن فروبردن اون چیزی که دستش بود تو کش جورابش دلم فروریخت

فریبرز داشت دقیقاً چی‌کار می‌کرد؟


بفرما تو دخترم

به آقای مرندی نگاه کردم و گفتم

سلام

آقای مرندی از مغازه بیرون اومد و گفت

سلام عاطفه خانوم چیزی لازم داری؟

به خودم مسلط شدم و گفتم

بله قدومه شیرازی می‌خواستم

آقای مرندی به داخل مغازه اشاره کرد و گفت

داخل مغازه باش من الان برمی‌گردم عجله که نداری؟

سر تکون دادم و گفتم

نه منتظر می‌مونم

آقای مرندی به پول‌های دستش اشاره کرد و گفت

این‌ها رو بدم حاج رحیم بنده خدا خیلی وقته منتظره ببخشید الان برمیگردم

گفتم

بله فرمایید

آقای مرندی دوباره عذر خواست و رفت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۷


با رفتن آقای مرندی دوباره به سمت فریبرز نگاه کردم اون دوستانی که اطرافش بودن حتی داشتن سیگار می‌کشیدن و این نگران‌کننده بود

همون لحظه یه تاکسی ترمز کرد جلوی مغازه

سروش پیاده شد کرایه رو حساب کرد و از صندوق عقب کلی خرت‌وپرت بیرون آورد

قصد داشت همه رو ببره داخل مغازه به‌همین خاطر کنار ایستادم

سلام آهسته‌ای کردمو اونم آهسته جوابشو داد

اون داخل مغازه مشغول جابجایی اون خرت‌وپرت بود و من نگاهم سمت فریبرز که گفت

عاطفه خانوم چیزی می‌خوایین در خدمتم

بالاخره نگاهمو ازشون گرفتم داخل رفتم و گفتم

قدومه شیرازی می‌خواستم

ترازوی کوچکی که روی‌میز بود جابجا کرد و گفتی

یه بسته ؟

توفکر بودم به‌همین خاطر با تاخیر جواب دادم

بله

تا پولشو گذاشتم رو میز گفت

بفرمایید قابلی نداره دفعه بعد حساب می‌کنم

بدون این‌که نگاش کنم بسته رو برداشتم و گفتم

نه ممنون

تا از مغازه اومدم بیرون دنبالم اومد و گفت

ببخشید یه‌لحظه

سربه‌زیر ایستادم که هدیه‌ای سمتم گرفت و گفت

بفرمایید

به اون بسته‌ی هدیه پیچ نگاه کردم و گفتم

گفتم که من فریبا رو نمی‌بینم بهتر هر امانتی...

حرفمو قطع کرد و گفت

نه سوءتفاهم نشه این برای خود شماست

متعجب نگاش کردم که فوری گفت

به‌خاطر من چادرتون پاره شد

با مکثی عصبی گفتم

به‌خاطر شما نبود خداحافظ

تا یه قدم برداشتم دوباره اومد سمتم و گفت

اون روز دیدم تا مقابل بزازی اومدین ولی داخل نرفتین

بسته رو مقابلم گرفت و گفت

بفرمایید

به اطراف نگاهی کردم و گفتم

لازم نبود چنین کاری بکنین

من نمی‌تونم اینو از شما قبول کنم

پرسید

چرا؟ چرا نمی‌تونیم قبولش کنین ؟

مقابل مغازه توی خیابون اصلا جنبه خوبی نداشت من و سروش این‌طور باهم صحبت کنیم ولی انگار اصلا متوجه این‌موضوع نبود

بی‌جواب سر تکون دادم و راهمو کشیدم و سعی کردم با قدم‌های بلند از اون‌جا دورشم


از همون روز که از مائده شنیده بودم رقیه خانوم دیدش نسبت‌به من چیه رفتارم با اونم سرسنگین شده بود

آخه رقیه خانوم  پیش خودش چی فکر کرده بود من حتی حاضر نبودم جواب سلام اون پسر دردسرسازشو بدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش